تك تك چيرهايى كه تو زندگيت اتفاق افتادن دارن تو رو براى لحظه اى آماده ميكنن كه هنوز نرسيده . صبور باش و اعتماد كن
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️
ازپیرمرد دانایـےپرسیدند:
تابهشت چقدر
راه است؟
گفت یک قدم.
گفتند: چطور؟
گفت:یک پایتان را
که روےنفس شیطانی
بگذارید پای
دیگرتان در بهشت است
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️
💠حسادت توریست
🔷در بندری در یکی از سواحل غربی اروپا مردی که لباس فقیرانه ای به تن دارد در قایق ماهیگیری خود دراز کشیده است و چرت میزند.
توریست شیک پوشی فیلم رنگیای را در دوربین خود قرارمیدهد تا از منظره شاعرانه اطراف عکس بگیرد.
آسمان آبی دریای سبز امواج سپید آرام قایق سیاه رنگ و کلاه سرخ ماهیگیر...
تق! بار دیگر تق و برای سومین بار تق!
صدای خشک و تقریبا خصمانه دوربین ماهیگیر خواب آلود را بیدار میکند. ماهیگیر نیم خیز میشود و دنبال قوطی سیگارش میگردد اما پیش از آنکه قوطی را پیدا کند توریست زبر و زرنگ قوطی سیگارش را جلو او میگرید وسیگار را اگرنه در دهان اما در دست او قرارمیدهد. با صدای چهارمین تق تق فندک آخرین بخش این برخورد مودبانه به سرعت به پایان میرسد.
اکنون در اثر افراط در نزاکت که مرزی هم ندارد سردرگمی آزار دهنده ای بین حاضران پدید می آید اما توریست که زبان مردم منطقه را میداند کوشش میکند که این حالت ناخوشایند را با به حرف کشیدن ماهیگیر از بین ببرد؛
امروز حتما صید خوبی خواهید داشت؟
ماهیگیر سرش را به علامت نفی تکان میدهد. اما به من گفته اند که امروز هوا مناسب است.
ماهیگیر سرش را به علامت تایید تکان میدهد.
یعنی امروز برای صید به دریا نخواهید رفت؟
ماهیگیر سرش را به علامت نفی تکان میدهد خشمی ملایم در درون توریست بیدار می شود البته دلش برای مرد فقیر می سوزد اما از دست دادن فرصت را هم برای او زیانبار می داند. اوه مثل اینکه حالتان خوب نیست.
حوصله ماهیگیر سر میرود زبان اشاره را کنار میگذارد و میگوید: برعکس حالم خیلی هم خوب است هرگز هم بهتر از این نبوده است، بعد بلند میشود و سر و سینهاش را صاف میکند مثل این است که میخواهد به مخاطبش نشان دهد که تا چه حد جسما قوی است، میبینید که حالم بیش از اندازه خوب است.
خطوط چهره توریست لحظه به لحظه بیشتر در هم میرود
نمیتواند سوالی را که بیش از حد ذهن او را سرگرم کرده است مطرح نکند: پس چرا برای صید به دریا نمیروید؟ جواب سریع و کوتاه است: برای اینکه امروز صبح رفته ام.
و صید خوب بود؟
آنقدر خوب که دیگر احتیاجی نیست که دوباره بروم موقع برگشتن چهار خرچنگ دریایی در سبدم بود و مقدار زیادی ماهی توی تورم.
ماهیگیر که حالا دیگر بیدار شده و سرحال آمده است به آرامی دست روی شانه توریست میزند که چهره اش از نگرانیای دلسوزانه اما بی دلیل حکایت میکند و برای آنکه نگرانی او را کاهش دهد میگوید: من حتی برای فردا و پس فردا هم به اندازه کافی صید کرده ام
و لحظه ای بعد: میخواهید از سیگارهای من بکشید؟
بله متشکرم.
توریست در حالی که سرش را تکان میدهد روی لبه قایق مینشیند و دوربین را کنارش میگذارد او برای به کرسی نشاندن حرفهایش به هر دو دست نیاز دارد!
نمیخواهم در کار شما دخالت کنم اما فکرمیکنم که اگر برای دفعه دوم و سوم و شاید هم چهارم به صید بروید میتوانید سه چهار یا پنج برابر و حتی ده برابر ماهی صید کنید فکرش را بکنید.
ماهیگیر با سر تصدیق میکند.
توریست ادامه میدهد و اگر این کار را هر روزی که هوا مناسب است دو سه و احتمالا چهاربار انجام دهید میدانید چه میشود؟
ماهیگیر سرش را به علامت نفی تکان میدهد
میتوانید تا سال دیگر یک قایق موتوری بخرید
و سال بعدش یک قایق دیگر
تا سه چهار سال دیگر حتی یک لنج
طبیعی است که با دو قایق و یک لنج میتوانید بیشتر صیدکنید روزی میرسد که دو لنج خواهید داشت و بعد...
برای چند لحظه صدایش از خوشحالی میگیرد و ادامه میدهد: بعد سردخانه کوچکی درست خواهیدکرد شاید هم یک موسسه دود دادن ماهی و یا بعدها یک کارخانه کنسرو ماهی.
میتوانید با هلیکوپتر شخصی به اطراف پروازکنید محل اجتماع ماهیها را مشخص کنید و آن را با بیسیم به لنجتان اطلاع دهید.
حتی میتوانید امتیاز صید ماهیهای قیمتی را بدست آورید و رستورانی که در آن تنها ماهی سرو میشود بازکنید، خرچنگهای دریایی را بدون واسطه مستقیما به پاریس صادرکنید وبعد...
دوباره صدای توریست از خوشحالی میگیرد سرش را تکان میدهد و درحالی که غمی دلش را میفشارد و گویی شادی تعطیلات از وجودش گریخته باشد به امواج آرامی که به سوی ساحل می آیند خیره میشود
ماهیهای صید نشده در امواج بی پروا به جست و خیز سرگرمند، توریست اکنون مانند کودکی است که چیزی به گلویش جسته باشد. ماهیگیر دست به پشت او میزند و آهسته میپرسد: بعد چه؟
توریست پاسخ میدهد: میتوانید آرام در این بندر بنشینید و درآفتاب چرت بزنید و به دریا خیره شوید.
اما این کار را که حالا هم دارم انجام میدهم
کنار دریا نشسته ام و چرت میزنم فقط عکس گرفتن شما مزاحم است.
توریست که گویی نکته مهمی را آموخته است درحالی که به فکر فرو میرود از آنجا دور میشود، سابقا فکر میکرد که باید آنقدر کارکند تا روزی ناگزیر نباشد دیگر کار کند اما اکنون دیگر نسبت به مرد ژندهپوش احساس دلسوزی نمیکند بلکه تنها اندکی حسادت آزارش میدهد.
👳♂️ @mollanasre
📚 #داستان_کوتاه
🌴مردی در كنار ساحل دور افتاده ای قدم ميزد ، مردی را ديد كه بطور مداوم خم ميشود و صدفها را از روی زمين بر ميدارد وداخل اقيانوس پرت ميكند دليل آن كار را برسيد و او گفت:" الان موقع مد درياست و دريا اين صدفها را به ساحل آورده است و اگر آنها را توی آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد.
🌴مرد خنده ای كرد وگفت: ولی در اين ساحل هزاران صدف اين شكلی وجود دارد. تو كه نميتوانی همه آنها را به آب برگردانی خيلی زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست. كار تو هيج فرقی در اوضاع ايجاد نميكند!
🌴مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دو باره صدفی برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت :" برای اين صدف اوضاع فرق كرد"
👌ما در زندگی مامور به تکلیف هستیم نه مامور به نتیجه ، پس وظیفه خود را به خوبی انجام دهیم حتی اگر به نتیجه لازم نرسیم.
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️
🌸🍃🌸🍃
در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...
او همیشه شادمانه آواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با عشق و امید نزد خانواده خویش باز می گشت.
و امّا در نزدیکی بساط کفاش، حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛
تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکان خویش چرت می زد و شاگردانش برایش کار می کردند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد ...
یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟
کفاش گفت روزی سه درهم
تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت:
بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است!
برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندنت مرا کلافه کرده ... کفاش شوکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و دوان دوان نزد همسرش رفت.
آن دو تا روز ها متحیر بودند که با آن پول چه کنند ...!
از ترس دزد شبها خواب نداشتند، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر ... تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت ،
کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت :
بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامشم را پس بده!
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️
#داستانک
یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی را برای کار استخدام کرده بود. کارگران بنا به وظیفه شرعی وقت اذان که میشد برای خواندن نماز دست از کار میکشیدند. یک روز مهندس به آنان اخطار کرد که اگر هنگام کار نماز بخوانند آخر ماه از حقوقشان کسر میشود. کسانی که ایمان ضعیف و سست داشتند از ترس کم شدن حقوقشان، نماز را به آخر وقت میگذاردند امّا عدّه ای بدون ترس از کم شدن حقوقشان، همچنان در اوّل وقت، نماز ظهر و عصرشان را میخواندند.
آخر ماه، مهندس به کارگرانی که همچنان نمازشان را اوّل وقت خوانده بودند، بیشتر از حقوق عادّی ماهیانه پرداخت کرد. کسانی که نماز خود را به بعد از کار گذاشته بودند به مهندس اعتراض کردند که چرا حقوق آن کارگرها را بر خلاف انتظارشان زیاد داده است. مهندس میگوید: «اهمیّت دادن این کارگرها به نماز و صرفنظر کردن از کسر حقوق، نشانگر آن است که ایمانشان بیشتر از شماست و این قبیل آدمها هرگز در کار خیانت نمیکنند همچنانکه به نماز خود خیانت نکردند»
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️
🍃🌹وقتی امیدمان را
ازدست میدهیم و
فکرمیکنیم این پایان راه است
'خدا لبخندمیزند
ومیگوید نگران نباش
این فقط ی پیچه
نه پایان راه. 🌹🍃
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️
🔆 پندانه
✍ آیا ما "لااله الاالله" را به دلهایمان آموختهایم؟
🔹 شیخی بود که به شاگردانش عقیده میآموخت، "لااله الاالله" یادشان میداد، آن را برایشان شرح میداد و بر اساس آن تربیتشان میکرد.
🔸روزی یکی از شاگردانش طوطیای برای او هدیه آورد، زیرا شیخ پرورش پرندگان را بسیار دوست میداشت.
🔹شیخ همواره طوطی را محبت میکرد و او را در درسهایش حاضر میکرد تا آنکه طوطی توانست بگوید: "لااله الا الله"
🔸طوطی شب و روز "لااله الا الله" میگفت.
🔹یک روز شاگردان دیدند که شیخ به شدت گریه میکند. وقتی از او علت را پرسیدند، گفت:
طوطی به دست گربه کشته شد.
🔸گفتند:
برای این گریه میکنی؟ اگر بخواهی یکی بهتر از آن را برایت تهیه میکنیم.
🔹شیخ پاسخ داد:
من برای این گریه نمیکنم. ناراحتی من از این است که وقتی گربه به طوطی حمله کرد، طوطی آنقدر فریاد زد تا مُرد.
🔸با آن همه "لااله الاالله" که میگفت، وقتی گربه به او حمله کرد، آن را فراموش کرد و فقط فریاد میزد. زیرا او تنها با زبانش میگفت و قلبش آن را یاد نگرفته و نفهمیده بود.
🔹سپس شیخ گفت:
میترسم من هم مثل این طوطی باشم! تمام عمر با زبانمان "لااله الاالله" بگوییم و وقتی که مرگ فرا رسد، فراموشش کنیم و آن را ذکر نکنیم، زیرا قلوب ما هنور آن را نشناخته است.
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️
🔆 پندانه
✍ حکایتی فراموش شده
🔹حکیم فرزانهای، همه مردم شهر را جمع کرد تا برای آنها حکایت فراموش شدهای را بازگو کند.
🔸از چند روز قبل، مریدان حکیم در سراسر شهر جار زدند و مردم را آگاه کردند.
🔹از این رو جمع کثیری در روز موعود برای شنیدن حکایت فراموش شده گرد آمدند.
🔸حکیم بالای منبر رفت و گفت:
روزی روزگاری پسربچهای زندگی میکرد، بعد از گذشت ایامی جوان شد، سپس ازدواج کرد و صاحب بچهای شد، به سختی کار کرد، سپس خانه و تجارتخانهای برای خود دستوپا کرد.
🔹آنگاه حکیم ساکت شد، مردم ابتدا کمی صبر کردند، عاقبت عصبانی شده و فریاد کشیدند:
خُب! که چی؟
🔸حکیم به نشانه تاسف سری تکان داد و گفت:
که چی را از خودتان بپرسید، این داستان زندگی خود شماست!
🔹راستی که چی؟!
آیا واقعا هدف از آفرینش انسان فقط همین چیزهایی بود که حکیم گفت!؟
🔸به حق باید گفت که این حکیم فرزانه به بهترین شکل ممکن مردمان شهرش را پند داد.
👳♂️ @mollanasreddin 👳♂️