ملتهب"
در آینه مرد خوشحالی بودی بازگشته از سفری دور به خانهای که زنی منتظرش بوده
در آینه
گرگ نبودی
و دندانهایت بوسهها را نمیدرید
آواز میخواندی
و پرندهای هر صبح از گلوی تو بوسه برمیداشت
میبرد برای معشوقش
و عصرها برای تو دعا میکردند
ملتهب"
در آینه گرگ نبودی و دندانهایت بوسهها را نمیدرید آواز میخواندی و پرندهای هر صبح از گلوی تو بوسه
در آینه فروغ جوانمرگ نمیشد
در آینه شاملو بودی
و آیدایی برای خانهات داشتی
وقتی پیر میشدی
داروهایت را سر وقت میداد
و وقتی میمردی
برایت فاتحه میخواند
ملتهب"
در آینه فروغ جوانمرگ نمیشد در آینه شاملو بودی و آیدایی برای خانهات داشتی وقتی پیر میشدی داروه
گریستی
آینه را شکستی
و به تنهاییت برگشتی.
-حمیدسلیمیِعزیزم
اگر همه چیز در دنیا سر جای خودش می بود،تو در همین لحظه بايد در آغوش من نفس می کشیدی.
-سیدتقیسیدی