به خانه برگشتی، به خانهی ساکت. حالا همهی صداها را میشنوی. برای هیولای گریان زیر تخت کتاب میخوانی، و آدمهای ساکت توی تلویزیون را تشویق میکنی بخوابند. بعد بیدار میمانی و بیهودگی را میبوسی.
تمامش همین است قایق سرگردان. ساحل سهم تو نیست.
-حميدسليمیعزیزم.
ملتهب"
میخواست بگوید: دلم میخواهد ببینمت، و لمست کنم، و در آغوشم پنهانت کنم، و اسمت را طوری صدا کنم که ان
سرد بود، و در خیالم
میبافتمت
میبافتمت
هی میبافتمت
به آغوشم.
-معیندهاز
بیدار میشوی
به خودت صبح بخیر میگویی
برای خودت چای میریزی
تکیه میدهی به خودت
و فکر میکنی
دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟
و چرا هیچکس
آنقدرها که باید خوب نبود
که این صبح بی او
از گلوی آدم پایین نرود؟!
-رویا شاهحسینزاده