'امسال چقدر سالِ عجیبی بود و احتمالا تا پایانِ اسفند همچنان عجیب باشه!
حس میکنم در حدِ جهاد، "تحمل" کردم، "صبر"کردم، "شگفت زده"شدم، بند بند وجودم"پاره" شد و "مجبور" بودم که گره بزنم و ادامه بدم، چقدر "اتفاقایی"افتاد که میگفتم خدایا این یکی نه!
چقدر یک جا "خشم و نفرت و شکست"رو تجربه کردم!
چقدر از هر چی "ترسیدم" باهاش چشم توو چشم و نفس به نفس شدم!
چقدر "یک لحظه" ناامید شدم و لحظه بعد امید نشست رو تمامِ قلبم!
چقدر" الکی " حساب کرده بودم رو خیلی چیزا، خیلی کَسا،خیلی حرفا!
چقدر امسال با "رنج" ، بزرگ شدم.
میتونم بگم راضی ام و ادم توو سختیا شکوفا میشه ولی این دنیا حرفای من به هیچ جاش نیست و کار خودشو میکنه!
کار خودشو کرد...
ولی؛
الحمدالله علی کلِ حال...
ته دلم مطمعنم که بعد ها میام همینجا مینویسم که یادتونه چقدر غر زدم؟
الهی شکر که تک تک اون اتفاقا افتاد.
واقعی و راستکی مطمعنم!
🌱🎈
مؤمنات ࣫͝
'امسال چقدر سالِ عجیبی بود و احتمالا تا پایانِ اسفند همچنان عجیب باشه! حس میکنم در حدِ جهاد، "تحمل"
امسال تا اینجا برا شما چجوری بود؟
برام بنویسد از خوندنش لذت میبرم:)
امسال چندتا ترسم رو بجا اینکه بدوئم اونم دنبالم بزاره دستم انداختم روی شونش و باهم قدم برداشتیم
نمیگم همه جاش عالی بود چون گاهی بین راه نشستیم و ناامید شدیم..
نمیدونم آخرش به کجا برسه
ولی تو دل ترس رفتن باحاله:)
مؤمنات ࣫͝
خوشبحال اونایی که صبحشونو با سلام به محبوب دنیا شروع میکنند:)
این کتیبه هارو میخاستین ...
@anar_product1
به ما گفتند باید بازی کنید.
گفتیم با کی؟ گفتند با دنیا.
تا خواستیم بپرسیم بازی چی؟
سوت اغاز بازی رو زدن، فقط فهمیدم
خدا تو تیم ماست. بازی شروع شد و دنیا
پشت سر هم به ما گل میزد ولی نمیدونم چرا هر وقت به نتیجه نگاه میکردم، امتیازها برابر بود.
تو همین فکر بودم که خدا زد به پشتم،
خندید و گفت: نگران نباش
تو وقت اضافه میبریم حالا بازی کن!
گفتم اخه چطوری؟ بازم خندید و گفت: خیلی ساده فقط پاس بده به من، باقیش با خودم.