eitaa logo
منور
7.7هزار دنبال‌کننده
72 عکس
67 ویدیو
0 فایل
اینجا گوشه ای از دنیای مجازی است که خاطرات یک جامانده از قافله شهداء در آن منتشر می‌شود. مُنَور دلنوشته های کهنه سرباز حضرت روح الله و سید علی خامنه ای است که آرزویی جز شهادت در راه خدا ندارد. ادمین۱: @mo8ahmadiyan ادمین۲: @modarzi
مشاهده در ایتا
دانلود
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فرمانده ۱۸ ساله لرستانی درس مدیریت به مدیران می دهد eitaa.com/monavar48
✍️جعفر خالقی مسئول خادمین طلائیه اسفند سال ۱۳۸۷ بود. پیکر شهیدی در هور پیدا شد و آوردید طلائیه.حاج محمد عزیز پیکر مطهر او را بر روی تخت جای خودت خواباندید. همیشه هم می گفتی این همه شهید تفحص کردم ولی از این سخته دل بکنم. پلاک هم نداشت. یک شب تصمیم به تعویض کفنش گرفتی. باز که کردی بدلیل آتش گرفتگی هور چند بار جنازه شهید سوخته بود ولی از فانوسقه و عکس نیم سوخته امام پیدا بود ایرانی است. چند باری به امید پلاک رفتی و جاشو گشته بودید. بعدِ باز کردن کفن اولش گفتی خدایا بگم پلاکش پیدا بشه چی به مادرش نشون بدم بگم نشه خوب یه مادر چشم انتظاره! چند دقیقه ای کفن باز بود. حاج محمد! نکته از اینجا شروع شد. من به شوخی گفتم چرا اینقدر سوخته ...؟ و چند تا دلیل مثل اینکه شاید والدین راضی نبودند یا شاید مثلا نماز شب نمی خونده رو گفتیم. همینجوری هم کفنشو عوض می کردید (یادمه بعضی وقتا نیمه جمجمه شو هم می گرفتی و می گفتی نشنوه ناراحت بشه)❤️ خلاصه یه پارچه سبز دورش پیچیدی و چند روز مهمان ما بود تا اینکه ۱۲ فروردین ۱۳۸۸ موتور منو گرفتی با یکی از خادما رفتی مرز. یک دفعه متوجه شدم بوی سوختن میاد. فکر کردم زباله آتش گرفته. ناگهان دیدم محمد فتحی داره سمت کانکس می دوه. همه دویدیم. آتش تا درب کانکس رسیده بود. فتحی با تخلیه چند کپسول، آتش رو خاموش کرد. گفتم فتحی شهید و او رفت داخل و با یک شهید که در کانون اصلی آتش بود برگشت. حتی پارچه ی دورش هم سالم بود و انگار تازه کفن شده، آمد بیرون! آتش لباس های شما که تو کمد دم درب کانکس بود سوزانده بود ولی وقتی شهید بخواد می سوزه نخواهد هم نمی سوزه. eitaa.com/monavar48
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 قرار بود به سفارش فرمانده عزیزم آقا منصور بیدرام (در تصویر با اورکت سبز) حضور دارند پیرامون فرمانده شهید حاج حسین خرازی در عملیات کربلای ۵ خاطره بگم ولی از خجالت راضی نشدم http://eitaa.com/monavar48
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شهید تورجی زاده 🔸روایت عاشقی بچه های جنگ با صدای شهید 🔸در دارخوین و اردگاه شهید عرب هنوز صدای خوش مناجات شهید تورجی زاده به گوش می رسد http://eitaa.com/monavar48
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 وقتی آقا محسن برای دزد نامه نوشت آقای طالبی بمب انرژی در گردان بود http://eitaa.com/monavar48
41.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰حسن فاتحی معروف به حسن سرطلا غواص لشکر امام حسین علیه السلام اصفهان بود 🔸در شب عملیات کربلای ۴ به فرمانده خودش آقا مهدی مظاهری گفت من با این موهای قشنگم خیلی دل سوزوندم... eitaa.com/monavar48
22.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰شهدا صدای عاشقان را می شنوند 🔸حکایت زائرانی که به عشق زیارت شهدا آمده و اتوبوس ایشان خراب شد... http://eitaa.com/monavar48
موقعیت آقای بوووووق😂😂😂 تازه رفته بودیم 🚶خط فاو البهار رو از بچه های خوزستان یعنی 7ولی عصر تحویل گرفته بودیم خب روز های اول عملیات بود و هنوز خط حساب و کتاب نداشت سریع مشغول ساخت و ساز سنگر شدیم🏃 اما مهمترین بخش ساخت و ساز و اساسی ترین جا با عرض معذرت دستشویی بود🙈 هیچ کس زیر بار ساختش نمی رفت نه اینکه کار سختی باشه مشکل چیز دیگه ای بود اصولا سنگر بین دو خاکریز بود اما دستشویی پشت خاکریز و عراقی ها هم مدام خمپاره می زدند😱 و امکان شهید یا زخمی شدن بچه ها بود باز به خاطر این کسی فراری نبود از این می ترسیدند در حال ساخت دستشویی ترکشی بخورند و ....😜😜😜 من و آقای بووق و مستاجران سه نفری داوطلب ساخت دستشویی شدیم اما چشماتون روز بد نبینه همین طور که مشغول پر کردن گونی بودیم صدای صوت خمپاره یا شلیک حتی توپخانه خودمون باعث می شد چشم بسته تو حلق هم شیرجه بریم 🏃 تا مبادا ترکش بخوریم وقتی خمپاره منفجر می شد به خودمون نگاه می کردیم و می مردیم از خنده😂😂 بووق پاش تو دهن من مستاجران سرش تو جیب بووق خلاصه خیلی جالب اما به هر سختی کار بدون تلفات تمام شد👏 قرار شد مراسم افتتاحییه برگزار بشه یکی از ماها چون زحمت ساخت رو کشیده بودیم باید افتتاح می کردیم با اصرار فراوان آقای بووق که از ویژگی خاصی برخورداربود رو متقاعد کردیم بره افتتاح کنه اونم با ترس و لرز راه افتاد چند دقیقه نگذشته بود که صدای انفجار یک خمپاره 82و پشت سر اون ناله آقای بوق بلند شد والا حالا ما نمی دونستیم بخندیم ناراحت باشیم بریم کمکش نریم کمکش خلاصه با چشمانی نیمه باز بووق رو از توی چاله دستشویی بیرون کشیدیم اما جالب این بود که خون از بدنش جاری بود و ما هم به سختی جلوی خنده خودمون رو گرفته بودیم ما رو قسم می داد جون پدر مادرتون فقط به کسی نگید من کجا زخمی شدم ما هم از اونجاییکه بسیار برای پدر مادرمون احترام قایل بودیم کاری کردیم که روی شبکه بی سیم خط مقدم دستشویی کد رمزش شد موقعیت برادر بووق یعنی هر کی می خواست بره دستشویی یا کاری در این رابطه داشت می گفت موقعیت آقای بوووووق https://eitaa.com/monavar48
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 قلبتان را به شهدا بسپارید... https://eitaa.com/monavar48
19.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰وقتی قورباغه ها ماموریت نجات رزمندگان را پیدا می نمایند! eitaa.com/monavar48
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت بابا شِکر به اندازه همه ندارم... 🔗منور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48