eitaa logo
منور
7.7هزار دنبال‌کننده
72 عکس
67 ویدیو
0 فایل
اینجا گوشه ای از دنیای مجازی است که خاطرات یک جامانده از قافله شهداء در آن منتشر می‌شود. مُنَور دلنوشته های کهنه سرباز حضرت روح الله و سید علی خامنه ای است که آرزویی جز شهادت در راه خدا ندارد. ادمین۱: @mo8ahmadiyan ادمین۲: @modarzi
مشاهده در ایتا
دانلود
🌴حاجی وجعلنا ...🌴 عراقی ها اون طرف رودخانه کارون بودند و ما این طرف. فقط شب‌ها با احتیاط کامل می شد به کارون نزدیک بشیم. اما حاج علی خیلی عادی روزها می رفت کنار رودخانه وضو می گرفت و بر می گشت. و عجیب این بود حتی یک تیر هم به طرفش شلیک نمی شد. به بچه‌ها مدام می گفت: آیه وجعلنا رو بخونید. عراقی ها شما رو نمی بینند. او تمام آیات خدا رو باور داشت. معروف شد به حاجی وجعلنا. سر انجام در تنگه چزابه بی تابیش پایان یافت و به آسمان ها پر کشید🌷 پ.ن: تصویر این پیام، تمثال مبارک شهید حاج علی عابدینی زاده معروف به حاجی وجعلنا است.🌷 ✍️محمد احمدیان 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰نماز شب در دل خلیج فارس 🎙روایت سردار مهدی مظاهری به عنوان نخستین نفری که در عملیات کربلای ۳ وارد اسکله «الامیه» شد 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷رفیقانم دعا کردند و رفتند 🌷مرا زخمی رها کردند و رفتند... 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
حاجی یه داستان واقعی میگم خوندش خالی از لطف نیست. سال ۸۵ دانشجو بودیم‌. جام رمضان یه تیم فوتسال جمع کردیم به نام تیم شهدای گمنام. من مربی تیم بودم. در دانشگاه همدان بودیم. بازی‌ها شروع شد. بازی اول بردیم، دومم بردیم. رسیدیم یک چهارم نهایی. آقاجونم براتون بگه بچه های تیم اکثرا شهرستانی بودیم. خودمم نهاوندی بودم. خورد به شب‌های قدر. چند روز تعطیل شد. از دانشگاه اکثرا رفتیم شهرامون. ما گفتیم نرفتیم تیم لابد حذف شده. بیخیال شدیم. بعد شب‌های قدر اومدیم و در کمال تعجب یکی از دانشجوها تبریک گفت که تیمتون رفت فینال! گفتم تیم ما! با تعجب رفتم جدول مسابقات رو دیدم. تیم شهدای گمنام ۷ بر ۲ تیم حریف رو برده بود. الهی برای من سوال بود. خدایا چی شده؟ هرکی از بچه های تیمم دیدم پرسیدم گفت اینجا نبودیم. آخرش پیگیرش شدم. از این بپرس از اون بپرس که جریان این بردمون چیه؟ تا یکی جوابمو داد و گفت روزی که بازی خواسته شروع بشه هر چی صدازدن بچه های شهدای گمنام ولی نیومدن! گفت یکی از تماشاچیا بلند شد و گفت چند نفرتون به حرمت این اسم بلندشید بریم تومیدون. خلاصه از سایه اسم شهدای گمنام ۷ بر ۲ تیمو حذف کردن و اومدن بالا. خلاصه ما هم با بچه‌های تیم حالمون یه جورشد. اول که از رفتن به شهرامون پشیمون شدیم و گفتم بچه ها به حرمت این اسم بازیه آخرو ببریم که شرمنده شهدا نشیم. خلاصه بازی آخر رو۲بر یک پیروز شدیم و تیم قهرمان شد. جمله آخر خواستم اینو بگم شهدا در بین ما هستند و ما رو یاری و کمک میدهند. حتی داشتن و بردن اسمشون یه جا باعث نصرت و پیروزی میشه. این داستان براساس واقعیت کامل بود. سال ۱۳۸۵ در همدان. 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
22.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰محکوم به اعدامی که غیرتش او را شهید کرد 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰کاروان دانش آموزی از زنجان در منطقه طلائیه 🔸طلائیه محور مهم و اصلی عملیات‌ خیبر بود 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 جولانگاه شیران 🌷گلستان شهدای اصفهان آرامگاه شیران 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
✅ شهید سید رسول افضلی مسئول دسته بود. یک شب تو اردوگاه دیدمش عجیب بغض کرد بود. عجیب بود برام سید همیشه لبش به خنده باز بود. هر چی ازش پرسیدم: سید رسول چی شده؟ کسی حرفی زده؟ جواب نمی داد فقط اشکاش زیادتر می شد. به حالت قهر بهش گفتم برو بابا تو هم رفیق نشدی. دستمو گرفت تو دستش و شروع کردیم قدم زدن. خنده و اشکش قاطی شده بود. دقایقی همین طور فقط راه می رفتیم. پرسیدم آخرش می گی چته یا نه؟ گفت: من رفتنی شدم. خندم گرفت بهش گفتم برو بابا حالت خوش نیست. اصلا نفهمیدم منظورش چیه! فکر کردم از گردان یا از جبهه می خواد بره. چند روز بعد وقتی شهید شد تازه فهمیدم سید رسول منظورش چی بود. اما دیگه دیر شده بود. ✍محمد احمدیان 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
مے دانیـد! بِینِ خُودِمـان بِمـانَد گـاهے! دلم مےخواهَـد دِلِ شما هَـم بـرایم تَنگـ شَود... ✅غریبانه‌های یک کهنه سرباز 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
احمد احمد محمد احمد احمد محمد احمد احمد محمد احمد احمد محمد احمد احمد محمد نمی دانم چرا امشب شهدا بگوش نیستند. بابا دلم پکید یا زهرا عنایتی.... 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
🌴خاطره شهید حسین برهانی از زبان شهید عباس قربانی🌴 آن روز داشت کم کم غروب می شد نزدیک عصر این قدر نیرو با بالگرد خالی کرد و آنقدر تپه را با خمپاره زد که از دود دیگر تپه دیده نمی شد. داشتم می‌رفتم پهلوی خرازی که بگویم برای شب آب برسانند که وسط راه ضد حمله شروع شد. بچه ها که پشت بی‌سیم بودند گفتند که آخرین حرف برهانی (شهید حسین برهانی جانشین گردان) که من هم رفتم خداحافظ بود. این آخرین حرفش جگر من را آتش زد. خیلی دلم می خواست که اون لحظه اونجا پهلویش بودم. خدا رحمتش کند تا آخرین لحظه مقاومت کرد و مظلومانه شهید شد. 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48
شهید-تورجی زاده.mp3
زمان: حجم: 2.7M
🔰روضه ای که مشکل‌گشای شهید حاج حسین خرازی شد و پرهای علمدار سپاه عشق را تا بی نهایت باز کرد. 🔗 کانال مُنَور را برای شنیدن بخشی از خاطره های دفاع مقدس به دیگران معرفی نمایید👇 eitaa.com/monavar48