نظر شما عزیزان هم برام مهمه
لطفا برام پیام بفرستین اگر استقبال بود چشم عرض میشه ...
@khadem_monibin110
یک ماه از اجتماعات گذشته بود
یک شب در حال بازگشت از مسیر راهپیمایی بودیم و با دیگر افراد شعار سر می دادیم اواخر راه بود
دخترخانمی در گوشه پیاده رو کنار ماشین پدرش توجهم رو جلب کرد
شلوار جین کاپشن چرم قهوه ای موی بلند رنگ شده و یه کلاه بر سر
با تمام وجود پرچم ایران رو میچرخوند و همه یه طوری نگاش می کردن رد می شدن
رفتم از فاصله نزدیکتری رد بشم دیدم پدرش میگه بسه دیگه تموم نشد ؟ ببین چطوری نگات میکنن بیا بریم ول کن ...!
چندقدم نرفته به همسرم گفتم وایسا من میام
برگشتم
پام و تند کردم
پرچم و ول نمی کرد
دل نداشت بره انگار
زدم پشتش
برگشت مات نگام کرد فورا گفتم سلام خوبین و کشیدمش سمت خودم و محکم بغلش کردم ....!
در گوشش گفتم دمت گرم اومدی ممنونتم به عشق آقا اومدی🥺
بازم بیا حتما ...
و گونه ش و بوسیدم
با شوق گفت وااااای سلااااام خوبییییی مرسییییی و با بغض و خوشحالی محکم تر بغلم کرد...
از آغوشش اومدم بیرون
پدرش شوکه سرتاپام و نگاه کرد یه سر تکون دادم و برگشتم
اشکم غلتید رو گونم...
اون دختر نمیدونست من بخشی از گذشتم رو بغل کردم و بهش دلداری دادم...
سخت نیست به آدم ها محبت کنید
شاید برای برگشتن از مسیرشون فقط منتظر یه لبخند یا یه آغوش گرم باشن!
@monibinn
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کجایی عزیز قلبم💔
شیری افتاد ز پا و همگی شیر شدند !
@monibinn
سلام و احترام ممنونم از پیام های پرمهرتون و درخواست شما بزرگواران بابت اینکه از امام زمان جان و گذشته این بنده ناچیز و واکنش اطرافیان و جامعه صحبت کنم
ان شاالله در چند مرحله می نویسم براتون چون اکثرا فرمودین در این روزهای سخت به شنیدن از وجود نازنین امام عزیزمون نیاز داریم...
صلواتی هدیه به محضرشون مرحمت بفرمایید🙏🏻
@monibinn
داستان یک تغییر
(قسمت اول)
برای دختری که از ابتدا نماز و روزه والدینش را دیده و از اهل بیت علیهم السلام در خانه شنیده و در نوجوانی روحش با خواب هایی نوازش شده و سعی در رعایت داشته ، رفتن به دانشگاه در شهری دیگر چالش سختی نبوده چون میگفتم همیشه پای عقایدم محکم خواهم ماند ... اتفاقا همیشه هم همین اتفاق افتاد و قلبم برای امور معنوی می تپید اما روزمرگی و دانشگاه گیلان و جوان بودن و جلوه گری شیطان رفته رفته ظاهرم را مد روز تر کرد و نمازم را دورتر از اول وقت...اما هنوز در قلبم امام زمان عشق بود! عزیز بود در شاه نشین بود و به قول معروف ظاهر و باطن با هم تناسب نداشتند! اما همیشه معتقدم ذات خوب پشتش خداست و این ذات دلش نمی خواست من انقدر دیده بشم موهای بیرون ریخته و آرایش و مانتو کوتاه و غرور جوانی انگار داشت هرروز منو از خدای مهربون دورتر می کرد...ادعای عاشق امام زمان بودن رو داشتم از چادر و چادری ها هم بدم میومد و همیشه میگفتم من بمیرم ! بمیرم هم چادر سر نمی کنم! نمازمم میخوندم اما خب یه جای کار می لنگید...گذشت و گذشت تا روزی کتاب های آیت الله بهجت جانم رو در کتابخانه منزل عمه مهربونم دیدم قبلا نماز آقاجانم و صحبت هاشون رو در تلویزیون دیده بودم اما کتاب و علاقه عمه جان و شنیدن از داستان های دیدار ایشون، مشتاق ترم کرد...کتابارو بردم خوابگاه و کم کم خوندم، خیلی حس نابی داشت انگار روحم و از دنیا جدا می کرد از آدم ها فاصله میداد و می برد به ملکوت و برمیگشت!
یاد خواب هام میفتادم
خواب امام زمان جان در نوجوونی وقتی دیدم آقاجانم پشت به من بر روی یه صندلی نشستن و ۵مرد سفید پوش که اطرافشون بودن و هرچه خواهش میکردم آقا نگام کنن اما اصلا برنمی گشتند💔
خواب بهشت و جهنم
خواب مردن و در قبر رفتن
و همچنان گذشتم تو ذهنم مرور میشد
و هی روحم رو قلقلک میداد...
ادامه دارد...
@monibinn
@khadem_monibin110
رفیق شیش دونگِ هم بودند ..
بههم گفتند هرکی اول شهید شد باس بره دمِ خونه سیّدالشهدا بس بشینه
تا شهادت اون یکی رو از آقا بگیره
مصطفی گفت نری آبرو ریزی راه میندازم
مرتضی گفت هرکی نره شهیدِ پَستیه
چند وقت بعد ...
تیر در پهلوی مصطفی
تیر در گلوی مرتضی
و سالگرد مصطفی شد چهلم مرتضی..
#شهیدمصطفیصدرزاده♥️
#شهیدمرتضیعطایی💚
#شهدای_منیبین
@monibinn
🚩مُنیبین
یوسف پزشکیان را برای پدرش ، یوسف نبی برای یعقوب نبی ندانید ! او نهایتا ..... ادامه اش را روزی خواه
هنوز دو دل هستم بنویسم یا نه...