داستان یک تغییر
(قسمت دوم)
مدتی گذشت و ارتباط روحیم با آقای بهجت بیشتر شد اردیبهشت ۸۸بود و من مشتاق دیدار بودم و برنامه می ریختم تابستون هرطور شده برم دیدارشون که ۲۷اردیبهشت خاک عالم برسرم شد و ایشون به سوی ابدیت رهسپار شدن😭💔 برام شوک بزرگی بود انگار تمام رویاهام با خاک یکسان شده بود. یه روز باخدا درددل کردم و گفتم من به ایشون وابسته شده بودم اما رفتن خودت شاهدی من ازین دنیا نمیرم تا امام زمان ظهور نکنه حالا هرطور دوس داری حساب کن حالا ظهور و جلو بنداز یا سن منو زیاد کن نمیدونم!!! و مدت ها تو هردعام همینو میگفتم... تا اینکه چندسال بعد سال ۹۴ یه شب بی خبر از عالم و آدم مثل همیشه خوابیدم تو خواب دیدم دم غروبه و من تو یه محیط سرسبزم که حس میکنم امامزاده هست اما نمیدونم کدوم امامزاده، یهو یه پیرزن لنگان لنگان اومد سمتم دستم و گرفت گفت بیا بریم گفتم کجا بریم؟ گفت بیا بریم سمت اون اتاقک ها پشت در یه اتاق وایسادم گفت همینجا باش الان امام زمان جان تشریف میارن! بیشتر شبیه شوخی بود برام آخه من چرا باید لایق دیدار ایشون می بودم ! به ظاهرم نگاه کردم ای وای پالتوم کوتاه بود شالم عقب موهام بیرون و تو همین فکرها در باز شد! ای وای باز شد! و آقای مهربان و عزیزم تشریف آوردن و دقیقاااا روبروم ایستادن😭😭😭 در سکوت عمیقشون نگاهم میکردن و من لالِ لال بودم شوکه و خجالت زده...نگاه مهربان پدرانه و ناراحتی ای که نمی تونم وصفش کنم...انگار سال ها بخاطر من زجر کشیده باشن و بخوان گله ای عاشقانه کنن😭 نگاهشون کردم چقدر زیبا بودن یه عبای قهوه ای یه شال به کمر، موهای مشکی کمی حالت دار تا نزدیک شانه
چشم و ابرو مشکی اما مگر میشه وصفشون کرد! لب ، بینی صورت همه رو داشتم نگاه میکردم که یهو لب به سخن گشودن! و هرلحظه ناراحتیشون بیشتر میشد...دست راستشون و گذاشتن روی سرم آروم شال و کشیدن جلو وفرمودن این یه ذره کجای دنیات و میگیره که به خاطر من نمیاریش جلو ؟!!!! انگار کل عالم و آدم رو سرم خراب شد😭 هرگز فکرنمی کردم ملاقات اول مون اینطوری باشه...حس کردم سالهاست قلب شون و شکستم و بی توجه زندگی کردم و ادعای عاشقی داشتم😭 هیچی نگفتم چی داشتم بگم؟! مات بودم حتی اشکم نمیومد هیچ راهی جلوم نمیدیدم یهو فرمودن یه چیز دیگم ازت میخوام دیگه انقدر چشم جهان بین رو نگاه نکن مناسب تو نیست (و من کاملا علم داشتم که ماهواره و موبایل رو میفرمایند) حتی نمیتونستم بگم چشم ! قلبم انگار داخل دهانم بود...نگاهم می کردن یه نگاه عجیب که نمیشه شرحش داد ...نگاهی که از پسِ قرن ها تحمل گناهان شیعیانش میومد انگار ....نگاهی خسته، ناراحت، دلشکسته اما امیدوار 😭😭😭
۱۱ساله دنبال اون صورت زیبام اما دیگه ندیدم...
۱۱ساله میخوام ببینم امامم هنوز ازم ناراحته یا نه😭
۱۱ساله میخوام آقا بیان اصلا بازم ازم ایراد بگیرن فقط بیان 😭💔
ادامه دارد ....
@monibinn
🚩مُنیبین
داستان یک تغییر (قسمت دوم) مدتی گذشت و ارتباط روحیم با آقای بهجت بیشتر شد اردیبهشت ۸۸بود و من مشتاق
قسمت دوم تقدیم حضور شما عزیزان
لطفا برای دیگر عزیزان به ویژه دختران و زنان سرزمینم ارسال فرمایید🙏🏻
🚩مُنیبین
داستان یک تغییر (قسمت دوم) مدتی گذشت و ارتباط روحیم با آقای بهجت بیشتر شد اردیبهشت ۸۸بود و من مشتاق
ممنون از اظهار لطفتون اما بنده ناچیز نمونه ی بی لیاقت ترین آدم برای خادمی شهدا و بودن در مسیر امام زمان جان هستم
تا اون همه گناه یه طور کم بشه و تو قیامت آبروی شیعیان رو نبرم.
بنده از ابتدا عرض کردم بخاطر جذب مخاطبین به سمت امام زمان جان داستانم رو مینویسم برداشت دیگه ای بشه بی شک ادامه نمیدم...
پس خواهشا برداشت دیگه ای نداشته باشید🙏🏻
@khadem_monibin110