eitaa logo
محمد مومن | آکادمی مُنیل
587 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
24 فایل
آکادمی مُنیل؛ جایی برای ساختن نسخه‌ای توانمندتر از خودت 💪✨ محمد مومن هستم مشاور و مدرس رشد فردی 🌱 اگر آماده‌ای روی خودت سرمایه‌گذاری کنی، من در کنارت هستم برای مشاوره و شرکت در دوره‌ها: @moniill_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح پنجشنبه تون بخیررر 🌺
یکی از دانشجویان توسعه فردی مون یه پیام زیبا تو گروه گذاشته بودند. گفتم شما هم بخونید و لذت ببرید☺️👇
کاملا حقه👌👌
محمد مومن | آکادمی مُنیل
کاملا حقه👌👌
🔷گاهی بعضی جمله‌ها کوتاه‌اند، اما اگر عمیق بهشان فکر کنیم، می‌بینیم یک سبک زندگی داخلشان پنهان شده. وقتی می‌گوییم «وقتی تنهایی مراقب افکارت باش» یعنی بدان که مهم‌ترین گفت‌وگوی زندگی‌ات همان گفت‌وگویی است که با خودت داری. 🧠 هیچ‌کس صدای آن را نمی‌شنود، اما همان صدا حالِ دلت را می‌سازد، امیدت را می‌سازد و حتی تصمیم‌هایت را شکل می‌دهد. خیلی از آدم‌ها بیرون از خانه مؤدب و محترمند، اما در خلوت ذهنشان مدام خودشان را سرزنش می‌کنند، ناامید می‌شوند یا به بدترین سناریوها فکر می‌کنند. در حالی که اگر کسی یاد بگیرد در تنهایی ذهنش را مدیریت کند، آرامش بیشتری در زندگی تجربه می‌کند. 🌱 و بخش دوم جمله می‌گوید: «وقتی کنار بقیه هستی مراقب حرفات باش». 🗣️ چون کلمات، ساده از دهان خارج می‌شوند اما اثرشان گاهی سال‌ها در دل آدم‌ها می‌ماند. حتماً برایت پیش آمده که هنوز یک جمله از کسی در یادت مانده باشد؛ یا جمله‌ای که باعث شده حال دلت خوب شود… یا جمله‌ای که هنوز هم وقتی یادت می‌آید، ته دلت می‌گیرد. واقعیت این است که ما با حرف‌هایمان می‌توانیم دل بسازیم یا دل بشکنیم. 🌸 پس این جمله ساده یک یادآوری مهم است: در تنهایی، نگهبان افکارت باش… و در جمع، نگهبان کلماتت. کسی که ذهنش را مدیریت کند و زبانش را کنترل کند، آرامش بیشتری در زندگی خواهد داشت و اثر بهتری روی آدم‌های اطرافش می‌گذارد. ✨🙂 🆔آکادمی آموزشی استاد محمد مومن| "به توان من" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @betavaneman ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
🔷جمعه‌ها فقط پایان هفته نیستند؛ ایستگاهِ بازنگریِ مسیرند… 🔹در روان‌شناسی رشد می‌گویند: ◀️هر انسانی که به آینده‌ای روشن ایمان دارد، مغزش را برای ساختن آن آینده برنامه‌ریزی می‌کند. و چه آینده‌ای روشن‌تر از جهانی که با عدالت و آرامشِ مهدوی معنا می‌شود؟ ✨ انتظارِ امام زمان(عج)، یک حالتِ ذهنی منفعل نیست؛ یک «چارچوبِ ذهنیِ پیشرو» است. یعنی منِ امروز، طوری فکر کنم، تصمیم بگیرم و عمل کنم که گویی باید آماده‌ی حضور در بهترین نسخه‌ی تاریخ باشم. 🌍 امروز صبح جمعه، از خودت سه سؤال بپرس: ۱️⃣ این هفته چقدر به نسخه‌ی قوی‌تر خودم نزدیک شدم؟ ۲️⃣ کجاها احساساتم را آگاهانه مدیریت کردم؟ ۳️⃣ آیا رفتارم نشانی از امیدِ فعال داشت یا فقط انتظارِ منفعل؟ منتظرِ واقعی، خودش را رشد می‌دهد؛ چون می‌داند ظهورِ بیرونی، بدون بلوغِ درونی محقق نمی‌شود. 🌱 جمعه ۱۸ اردیبهشت را با یک تصمیم کوچک اما جدی شروع کن؛ یک عادت بهتر، یک گفت‌وگوی سالم‌تر، یک قدم دقیق‌تر در مسیر هدفت. این یعنی «انتظارِ پویا» این یعنی زندگی در ترازِ به توان من 💫 جمعه‌ات آرام، مهدوی و سرشار از اراده‌ی تازه 🌸 🆔آکادمی آموزشی استاد محمد مومن| "به توان من" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @betavaneman ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
سلاااام 😍
صبح بخیررر 🌺
🔷یکی از دانشجویان موفق دوره توسعه فردی مون ، ماجرای زندگی یکی از مراجعین من رو به گونه ای زیبا، داستان سرایی کردند که خواندنش رو به همه توصیه میکنم... 🙏تشکر از زحمات سرکار خانوم موسوی 📚بخوانید👇👇
به نام خدا عاشقانه سوز عصر یک‌ روز پاییزی، از درز پنجره‌‌های اتاق به زیرکی سرک می‌کشید. شعله‌ی آبی بخاری ، ملایم و بی‌صدا، سخاوتمندانه به اتاق گرما می‌بخشید. بوی عطر چای بهار نارنج از فنجان‌های روی میز فضا را معطر کرده بود. زن به آرامی اشک‌هایش را پاک می‌کرد و مرد به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. زن در حالی‌که سعی می‌کرد بغضش را فرو ببرد گفت:《 چه‌کار کنیم؟ خودشو می‌خواد بد‌بخت کنه! مدتیه قهر کرده و رفته خونه‌ی خاله‌ش.》 مشاور به آرامی پرسید: 《کارهایی که جلسه‌ی قبل گفتم انجام دادین؟》 پدر که گویی در افکارش غرق شده بود، ناگهان به‌خود آمد و با تاکید جواب داد:《بله‌بله، همونطور که گفتین یه به‌پا براش گذاشتم. اونم چند تا عکس گرفته و فرستاده. الان براتون می‌فرستم.》 مشاور عکس‌ها را دید، سری به علامت تایید تکان داد و گفت:《به نظرتون امتیاز این پسره چیه؟》 هردو جوابی قانع کننده به نظرشان نمی‌رسید. _ با هزار ترفند دخترتونو راضی کردم که پسره رو مجاب کنه بیاد اینجا. بهش گفتم باید اول پرویزو ببینم تا پدرو مادرتو بتونم راضی کنم.》 زن و شوهر با تعجب به هم نگاه کردند و پرسیدند: 《پرویز اومد؟》 _ بله اومد. چهره‌ی زن و شوهر مملو از پرسش شد. _ از کارش پرسیدم گفت: " با عموم کار می‌کنم." _عموت کارش چیه؟ _بی‌کار. با موتور عموم پیک موتوری‌ام. گفتم: "این دختر فقط هجده سالشه، تو بیست‌و هشت سالته!" جواب داد: " خب عیبش چیه استاد؟ " _ده سال تفاوت سن به نظرت زیاد نیست؟ _ ای آقا! چی ایرادایی می‌گیری ها! مهم عشقه، که همو می‌خوایم. _ تو بهش گفتی به محض این‌که بله بگه، زنتو طلاق می‌دی درسته؟ _بله آقا، به موت قسم همینو گفتیم. _مگه دو تا بچه خرجی نمی‌خوان؟ حق مادر بچه‌هاتو که باید بدی؟ ازین طرف، زن جدید و عروس تازه و ...؟ همه‌رو می‌تونی با پیک موتوری پرداخت کنی؟ _ ای آقا چقدر سخت می‌گیری خدا بزرگه، مهم عشقو محبته که الهه حاضره برام بمیره. _ تو چی؟ خب منم خیعلی میخوامش. کمی من‌من کرد و ادامه داد: " باباشم حتما کمک‌ می‌کنه. وعضش خوبه خب، پولداره!" _گردشو تفریح و رستوران می‌بریش؟ _بعله می‌شینه ترک موتور و می‌ریم فلا‌فلی! کل شهرو می‌گردونمش. حسابی کیف می‌کنه!گفته: "شما می‌تونین بابا و مادرشو راضی کنین. خدا خیرتون بده استاد. یه رضایت بگیرین تموم و خلاص." زن‌و شوهر هر دو حیران و بهت زده به حرف‌های مشاور گوش می‌دادند. دخترشان بیرون نشسته بود تا بعد از آن‌ها وارد اتاق شود. زن و شوهر از اتاق خارج شدند. الهه با پدر مادرش سلام سردی کرد و وارد اتاق مشاوره شد. به محض ورود با شوق پرسید:《راضی‌شون کردین؟ 》 مشاور اشاره به نشستن کرد و پرسید:《 شما واقعا این مرد( پرویزو) دوست دارین؟》 _بله آقا به پدر مادرم هم گفتم یا باید راضی بشن باهاش ازداوج کنم یا ... بغضش اجازه نداد که ادامه دهد. _یا چی؟ الهه گریه‌اش را نگه‌داشت . _ یا اینکه خودمو می‌کشم . حرف آخرمه. _ دوباره دارم یاد‌آوریت می‌کنم. زن و دوتا بچه داره؟ _گفته: " وقتی تو بله رو بگی، بلافاصله تو محضر زنمو طلاق می‌دم. ازدواج اولم اجباری بوده. زنمو دوست ندارم. فقط تو رو دوست دارم." می‌دونم که دروغ نمی‌گه، می‌شناسمش. ما عاشق همیم. _یه چیزی می‌خوام بهت بگم خوب فکر کن بعد جواب بده. اگه احتمال بدی این آقا پرویز با یه دختر دیگه داره رفت و آمد می‌کنه، بازم می‌خوای زنش بشی؟ الهه با برافروختگی و نیم خنده‌ی عصبی جواب داد: _محاله، محاله، پرویز ازین جور آدما نیست. ما شیش ماهه با همیم. فقط منو دوست داره، وقتی پیش هم نیستیم، دائم به من پیام عاشقانه می‌ده همش به یاد منه. روزی هزار بار حضوری و پیامکی می‌گه دوست دارم. ناخواسته ادامه داد: 《جمله‌ای که در عرض این هجده سال هرگز از پدر و مادرم نشنیدم.》 مشاور ناخواسته جوابش را گرفت. او مجبور شد عکس‌هایی از پرویز، با زن‌ دیگری که ترک موتورش نشسته بود را به الهه نشان دهد. او با دیدن عکس‌ها گویی آب سردی روی سرش ریختند. خیره‌خیره به عکس‌ها نگاه می‌کرد و پلک نمی‌زد. غیر قابل باور و شوکه کننده بود. بی‌اختیار اشک‌هایش جاری شد. کاخ اظهار محبت‌ها و عاشقانه‌ها‌ی پرویز در وجودش ویران شد. ویرانه‌ای که شاید خیلی دیر آباد شود. موسوی. 🆔آکادمی آموزشی استاد محمد مومن| "به توان من" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @betavaneman ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
ناراحتی ها ... ارزش جنگیدن ندارند. آنقدرخسته اند کـه با کوچکترین بی توجهی... از پای در می آیند. آغوشتان را به روی شادیهاباز کنید... ‌🆔آکادمی آموزشی استاد محمد مومن| "به توان من" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @betavaneman ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
سلاااام 😍
یه آموزش کوتاه ببینید... البته یه دنیا حرف و کلی مسیر برای زندگی داره😍😍👇👇