eitaa logo
محمد مومن | آکادمی مُنیل
586 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
24 فایل
آکادمی مُنیل؛ جایی برای ساختن نسخه‌ای توانمندتر از خودت 💪✨ محمد مومن هستم مشاور و مدرس رشد فردی 🌱 اگر آماده‌ای روی خودت سرمایه‌گذاری کنی، من در کنارت هستم برای مشاوره و شرکت در دوره‌ها: @moniill_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 🌹 شروع شد... ✨ گاهی دل، فقط دلش راه می‌خواد... نه دلیل می‌فهمه، نه منطق؛ فقط یه چیز رو می‌دونه: باید بره سمت حسین علیه‌السلام... 🕊️❤️ حکایتِ دویدن به سمت حرمش، حکایتِ کسی نیست که فقط از دنیایِ دور و اطرافش فرار می‌کنه؛ حکایتِ کسیه که تشنه‌یِ رسیدن به مهربون‌ترین آقای عالمه... 🌙✨ کَرَمِ حسین علیه‌السلام بی‌پایانه... آقایی که بدونِ هیچ سوال و جوابی، فقط بغلِ باز می‌کنه و می‌گه: "رسیدی... من اینجام." 🏴🤲🏻💫 حالا که قراره چند روزی رو با هم همسفر باشیم و قدم‌به‌قدم، نیت‌هامون رو گره بزنیم به مسیرِ نور، دلم می‌خواد این سفرنامه‌یِ مختصرِ دلی و ثواب نشرش رو با شما شریک بشم... 📖👣✨ قراره توی این چند روز، هم‌مسیرِ لحظه‌هایی باشیم که فقط قراره آروممون کنه... همراهِ من باشید تا تکه‌های این پازلِ معنوی رو کنارِ هم بچینیم... 🕌💧 فَرّوا اِلَی الحُسَین علیه‌السلام... 🚩✨ فرار کن به سمتِ اون نقطه‌ای که آدم نمی‌فهمه چطوری دلش آروم می‌گیره و روحش دوباره جون می‌گیره... 🕊️🌹 این راه، راهِ برگزیده شدنه... وقتی داریم می‌ریم، یعنی ارباب بهونه‌اش رو جور کرده. پس بسم‌الله... همراهِ من باشید توی این قدم‌هایِ پر از حال ِ خووب... 👣🏴🌹 یا حسین... 🤍✨🕊️ 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
وصال... نقطه پایانِ تمامِ بی‌قراری‌ها و آغازِ تمامِ آرامش‌ها... ❤️🕊️ می‌گن وقتی جابر بن عبدالله انصاری، اون پیرمردِ نابینا و عاشق، بعد از روزها پیاده‌روی و تحمل سختیِ راه، بالاخره به کربلا رسید، دستش رو گذاشت رو شونه‌یِ عطیه و گفت: «من رو ببر کنارِ قبرِ حبیبم...» 👣🏴 وقتی دستش به خاکِ مزار رسید، از هوش رفت... و وقتی به‌هوش اومد، سه بار صدا زد: «یا حسین... یا حسین... یا حسین...» 😭😭🚩 بعد با اون دلِ شکسته‌ش گفت: «حبیبٌ لا یُجیبُ حبیبَهُ؟»؛ یعنی مگه می‌شه رفیق جوابِ رفیقش رو نده؟... ✨ همون لحظه انگار ندایی در جانش پیچید که: «چطور جواب ندادم، در حالی که رگ‌های گردنم بریده شده و بینِ سر و بدنم فاصله افتاده...» 🕌💧💔 حکایتِ وصال، حکایتِ شسته شدنِ تمامِ خستگی‌هایِ راه تو یه لحظه نگاهه... 😍✨ وصالِ محبوب یعنی همون لحظه‌ای که دیگه "من" وجود نداره و همه‌چیز می‌شه "او"... یعنی تمامِ اون دویدن‌ها، انتظارها و بی‌خوابی‌ها، پشتِ درِ ورودیِ حرم جا می‌مونن و آدم سبک‌بال، مثلِ پرنده‌ای که به آشیونه رسیده، آروم می‌گیره... 🕊️ شبیه قطره‌ای که بالاخره به دریا رسیده و دیگه از طوفان نمی‌ترسه... 🌊💎❤️ کَرَمِ محبوب همین‌جاست؛ که زائرش رو تشنه نمی‌ذاره. 🏴🤲🏻 وقتی برسی، وقتی چشمات به ضریح گره بخوره، دیگه فرقی نمی‌کنه از کجا اومدی یا چقدر سختی کشیدی، فقط حس می‌کنی که «خانه پدری» یعنی اینجا... جایی که صاحب‌خونه، خودش منتظر ایستاده تا غبارِ راه رو از چهره‌ت پاک کنه... 🕌✨🌹 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
بفرمایید 😋😋☺️ 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
دلم اربعین خواست😢 مولا برای همه ی دلتنگها بنویس... 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
🔷اندر احوالات روز عرفه لابلای گرد و غبار غلیظ مرز مهران نشستم و خیره شدم به جاده‌ای که انگار در افق کش می‌آید و خیال تمام شدن ندارد 🌫️ نگاهم مدام بین صفحه‌ی ساعت و مسیر پیش‌رو می‌چرخد؛ قرار بود ساعت ۲ ظهر، درست وقتِ نجوای عارفانه، زیر سایه‌ی خنک حرم باشیم. اما حالا عقربه‌ها با بی‌رحمی تمام به من پوزخند می‌زنند و من هنوز اینجا، داخل مرز، میان رفتن و ماندن معلقم ⏳ ایستادن در این غبار، وقتی می‌دانی زمان با سرعت برق و باد از دست می‌رود، مثل تماشای ذوب شدن سرمایه‌ای است که جلوی چشمت دود می‌شود و به هوا می‌رود 💨 داستان این جاماندگی از یک زنجیره‌ی فرساینده شروع شد؛ قطاری که با تاخیر راه افتاد، اتوبوسی که دیر به ایستگاه رسید، رستورانی که سرو غذا را به درازا کشاند و حتی زائرانی که با دیرکردشان، آخرین قطعات این پازل بی‌نظمی را تکمیل کردند تا ما را اینجا زمین‌گیر کنند 🚌🚧 حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم این تاخیرها فقط چالشِ امروزِ من نیستند؛ این‌ها برشی کوچک از یک تراژدی بزرگ در تمام زندگی‌اند 📉 ما مدام در حال از دست دادن هستیم و گاهی حتی متوجه نمی‌شویم که این بی‌نظمی‌ها چه زخم‌های عمیقی به پیکره‌ی عمرمان می‌زنند 👣 درست همین‌جا بود که وصیت تکان‌دهنده‌ی امیرالمومنین (ع) به امام حسن (ع) در ذهنم طنین‌انداز شد؛ آنجا که در حساس‌ترین لحظات عمر، نظم را هم‌سنگ تقوا قرار دادند و فرمودند: «اوصیکُما بِتَقوَی اللّه وَ نَظمِ اَمرِکُم» 📜✨ گویی تقوا بدون نظم، بنایی بی‌حفاظ است. اینجا در مسیر حسین (ع)، با تمام وجود لمس می‌کنم که چرا نظم اینقدر مقدس است؛ وقتی نظم فرو می‌ریزد، آرامشِ بندگی هم زیر آوار کلافگی دفن می‌شود 🛡️ ضرر این تاخیرها، بسیار فراتر از نرسیدن به یک قرار یا یک مختصات جغرافیایی است 📉 تاخیر یعنی سوختنِ «زمانِ طلاییِ تصمیم». ما زمانی ضرر می‌کنیم که انتخابی درست را در زمانی غلط انجام می‌دهیم؛ وقتی که دیگر آن انتخاب، خاصیت و برکتش را از دست داده است 🍎 مثل دارویی که پس از مرگ بیمار برسد، یا بذری که در پایان فصل باران کاشته شود 📉🚫 در جاده‌ی زندگی هم، تاخیر در انتخاب مسیر درست یا تعلل در شروع یک تغییر، می‌تواند کل سرنوشت ما را عوض کند و ما را در ایستگاه‌هایی متوقف کند که اصلا متعلق به ما نیستند 🚶‍♂️ این تاخیرها تمرکز را از «اصل» می‌گیرد و به «حاشیه» می‌برد؛ به جای آنکه روحمان در ملکوت پرواز کند، ذهنمان درگیر چانه‌زنی با ثانیه‌های از دست رفته می‌شود 💸❌ بی‌نظمی مثل یک نشتی پنهان در مخزن عمر است؛ شاید قطره‌قطره به نظر بیاید، اما یک روز بیدار می‌شویم و می‌بینیم تمام ذخیره‌ی حیاتمان خالی شده است 🚰 وقتی کارهایمان با تاخیر پیش می‌رود، آن اشتیاق ناب که باید صرفِ «ساختن» شود، صرفِ «سوختن» و کلافگی می‌شود و این بزرگترین اتلاف انرژی حیاتی است 😫📉 اما با تمام این حسرت‌ها، وقتی از لابلای همین غبار به پرچم‌های در اهتزاز نگاه می‌کنم، شعله‌ی کوچکی از امید در دلم زبانه می‌کشد 🔥 خدارا هزار بار شکر که با تمام این تاخیرها و ضررها، هنوز در «مسیر» هستیم و جاده ما را به حال خود رها نکرده است 🌿🚩 اینکه مقصد این راه به سمت روشنایی و آستانِ حرم است، یعنی هنوز مجالی برای جبران هست 🕌 شاید این انتظار طولانی و این درک تلخ از خسرانِ تاخیر، بزرگترین درسِ توسعه فردی در زندگی من باشد تا از این پس، قدرِ گوهرِ زمان را بیشتر بدانم 🎓✨ باز هم شکر که در این جاده‌ایم و رو به سوی خورشید داریم؛ همین که ناممان هنوز در فهرست زائران باقی مانده، یعنی او هنوز به ما و به تغییر کردنمان امید دارد 🤲🌹🌸 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
خوش به حال دل من مثل تو آقا دارد بر سرش سایه ی آرامش طوبی دارد با شما آبرویی قدر دو دنیا دارد پای این عشق اگر جان بدهم جا دارد 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
زیر قبه... درست چسبیده به شش گوشه... امشب، در شام عید قربان، قسمت شد که به شش‌گوشه‌ی اباعبدالله علیه‌السلام برسم. از همان لحظه‌ای که نگاهم به ضریح افتاد، دل حال دیگری پیدا کرد؛ انگار اینجا آدم نه فقط برای زیارت، که برای فهمیدن می‌آید… برای اینکه چیزی در درونش آرام بگیرد و چیزی در نگاهش عوض شود. در این شب عزیز، کنار شش‌گوشه، بی‌اختیار به معنای قربانی فکر می‌کردم. به اینکه عید قربان، فقط یادآور منا نیست؛ بلکه یادآور دل‌کندن و قربانی کردن هر چیزی‌ست که میان ما و خدا فاصله می‌اندازد. و کربلا، این معنا را عمیق‌تر و روشن‌تر پیش چشم آدم می‌گذارد؛ چون حسین ع همه ی دارایی اش را به قربانگاه برد. امشب، شش‌گوشه برای من فقط یک مکان زیارتی نبود؛ بیشتر شبیه یک توقفِ عمیق در مسیر بود… یک یادآوری آرام و روشن که برای بزرگ‌تر شدن، باید بعضی چیزها را قربانی کرد، باید از بعضی تعلقات گذشت، و باید دل را به نوری سپرد که راه را نشان می‌دهد. السلام علیک یا اباعبدالله… شام عید قربان، کنار شش‌گوشه، هم دعا بود، هم دلتنگی، هم تأمل؛ و هم درسی دوباره از مکتب حسین علیه‌السلام برای بندگی، برای رهایی، و برای رشدی که از درون است. کنار ضریح، برای همه اعضای عزیز کانال مُنیل دعا کردم؛ دعا کردم دل‌هاشان روشن بماند، قدم‌هاشان در مسیر حق محکم‌تر شود، و خداوند برکت رشد، آرامش، بصیرت و خیر را در زندگی‌شان جاری کند. 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
🔷مقام علی اکبر علیه‌السلام 🔷شارع باب سدره المنتهی 👈انشاءالله قسمت همه ی دوستان روایت مقام علی اکبر علیه‌السلام رو حتمااا بخونید👇👇👇
از ابراهیم ع تا حسین ع ؛ روایتِ یک قربانی 🌙 دیروز، در عصرِ عید قربان، خودم را به مقامِ علی‌اکبر رساندم؛ همان مقام کوچک و آرامی که در چند قدمی حرم، میان رفت‌وآمد زائرها پنهان مانده است... نشستم گوشهٔ مقام. دیوارها ساده بود، اما فضا سنگین؛ انگار هنوز صدای سمِ اسب‌ها و هیاهوی ظهر عاشورا در آن مانده باشد... روضه را آرام شروع کردم. اول از شباهت علی‌اکبر به پیامبر ﷺ گفتم؛ از اینکه هر وقت اهل‌بیت دلتنگ رسول خدا می‌شدند، به چهرهٔ او نگاه می‌کردند. بعد رسیدم به لحظهٔ میدان رفتنش؛ جوانی که حسین علیه‌السلام با نگاه بدرقه‌اش کرد... نه فقط به‌عنوان یک پسر، بلکه به‌عنوان تمامِ جوانیِ بنی‌هاشم 🥀 روضه که جلوتر رفت، دلم عجیب شکست 💔 روی آن لحظه‌ای که علی‌اکبر با بدنِ خسته برگشت و گفت: «پدر، تشنگی مرا از پا انداخته...» و حسین علیه‌السلام چیزی نداشت جز وعدهٔ دیدارِ جدش، پیامبر. رسیدم به آخرین لحظه؛ به همان وقتی که علی‌اکبر دوباره به میدان برگشت و زیر ضربه‌ها زمین افتاد... 🩸 و پدر را صدا زد... اگر ابراهیم مأمور شد عزیزترینش را قربانی کند، اما کارد بر گلوی اسماعیل ننشست... حسین اما، در کربلا، علی‌اکبرش را تا قتلگاه بدرقه کرد؛ با چشمانی که می‌دیدند، با دلی که می‌سوخت، و با دستی که دیگر کاری از آن برنمی‌آمد... قربانی یعنی جایی که پدر، جوانش را در راه خدا تقدیم کند و بعد، خم شود کنار بدنِ خونین او و با صدایی شکسته بگوید: «بعد از تو، خاک بر سر دنیا...» وقتی از مقام بیرون آمدم، صدای زائرها هنوز در کوچه‌های اطراف حرم می‌پیچید... اما برای من، کربلا دیگر فقط شهرِ زیارت نبود؛ شهرِ قربانی بود... 🏴 🆔آکادمی استاد محمد مومن| "مُنیل" ╭┅──"""🪴"""──┅╮ @moniill ╰┅""""""""""""""""""""─┅╯
کار خیلی سخت شد... امشب باید با حرم امام حسین جانم خداحافظی کنم. اما چطوری؟؟؟...😢🥺