سوال!
• پس چرا حضرت
• بردههای خوب رو نگه داشتن؟
باطنِ امر اینه که
🔻سفره برای این شرورها جمع میشه.
🔻حضرت دوست ندارن اونهایی که خدمت کردن از محضرِ امام صادق محروم بشن. این بردههای شرور که این امر رو خیر نمیدیدن، خودشون رو برده میدیدن ،حضرت اونها رو آزاد کرد.
🤲🏻 • یا رحمت الله الواسعه !
🤲🏻 • یا باب نجات الامه !
ما اسیرِ دنیاییم ؛ بیچاره ایم ؛
میشه لطفا نگاهی...؟!
🤲🏻• یا صاحب الزّمان! به حق امام باقر، به ما هم جرأت و جسارت و نیّتِ پاک و عزمِ راسخ برای نوکری برای شما و شیعیانتون روزی بگردان🤲🏻
یوقت ما رو مرخص نکنین از خدمت🥲
آقا جان شما دعا کن این ماه رجبی آدم شیم..
مُنیل🌱
#شحذالقین 🌿 🔻 در دوران امام باقر علیه السلام هنوز قبر مطهّر امیر المؤمنین مخفی بود. امیرالمؤمنین در
حداکثرمدتزمانمطالعه ⏰ [۱۰دقیقه]
مُنیل🌱
فعلا روزی ۳ خط با هم حفظ میکنیم که در برنامه ی محصل ها و شاغل هم هم مشکلی ایجاد نکنه🌱 همراه با شمار
عزیزانی که در گروه حفظ عضو شدن،
بعد از حفظ ۴ آیه اول منتظر وویستون هستم🤝
خدايا.. خودت گفتی
«از فضل خدا بخواهيد»
سیّدی ؛ در شأن تو نيست
كه دستور به درخواست بدی
و از بخشش خودداری كنی..
- دعایابوحمزهثمالی
مُنیل🌱
عمود هفتاد و پنج شش بودیم که با اصرار یک کودک شیرینزبون به منزلشون دعوت شدیم. دست داییمو گرفته بود
داییم که از صبح حسابی تحت تاثیر عرب هایی که تا اون سن فقط بدیشونو میگفت قرار گرفته بود با طی کردن دو سه عمود دیگر به مرحله تسلیم رسید و از اون موقع تا به این لحظه نژادپرستی خود را کنار گذاشته است.😂
هرچی جلوتر میرفتیم جوونهای عراقی بیشتری اصرار داشتن تا مهمونشون باشیم و تشکر میکردیم. پسر آخری که دید اصرارهاش جواب نمیده پیشنهاد حمام و ماساژ و وای فای داد.🥲 نه گفتن به اون همه محبت خیلی سخت بود. دایی هم مثل اونها اصرار داشتن بریم اما من که دلم میخواست برم موکب ۱۱۰ قبول نکردم😅
که البته اشتباه میکردم👀
وقتی در جووووش گرما رسیدیم دیدیم عمود ۱۱۰ کلا موکب هاش بسته😂😂😂😂😂 و اونی که دوستم گفته بود مکان استراحتش خوبه و .. اسم موکبش ۱۱۰ بوده و در عمود ۸۰۰ و خورده ی دیدیمش😅🤦♀
دایی که شب قبل در حرم جای خواب پیدا نکرده بودن و فقط یک ساعت در حالت نشسته خوابیده بودن ، خودم که چند روزی میشد نخوابیده بودم و از ۶ صبح تا ۱۲ و نیم راه رفته بودیم 🥲
میگفت چقدررر گفتم بمونیم . بنده خداها چقدر اصرار کردن
گفتم اشکال نداره😁 یکم بریم جلوتر موکب زیاده ک😁
و هرچی میرفتیم جلو موکب استراحت نبود🤣 انقدر گرم بود که فقط خودمون دوتا تو مسیر بودیم. حتی مهپاش هم نبود😭😂 پرنده هم نبود😭کلا هیچی نبود 😂
من : 😁😁😁
داییم : 🥵😒🤐
بالاخره رسیدیم به یک موکب که بزرگ بود و فقط دوتا کولر داشت. گفتم نریم جلو تر؟ گفتن اگه همینم نبود چی؟ قانع گشتم😅
ادامه دارد..
وارد شدم و دیدم اوه اوه اوه
کیپ تا کیپ آدمه😅
یک سالن تقریبا چهل متری ،
یک اتاق سمت راست و یک اتاق سمت چپ که اتاق سمت چپ به حمام و سرویس و حیاط راه داشت؛ یک پنکه سقفی و یک کولر.
گوشه سمت راست سالن که اندازه یک نفر جا بود نشستم و چادرمو درآوردم . خانوم کناریم گفت رختخواب و بالشت بردارم. انقدر خسته بودم که حوصله رختخواب پهن کردن نداشتم. یک بالشت برداشتم و گوشیمو درآوردم به مامانم پیام بدم که ما میخوابیم تا ۵ تماس نگیر و هشدار تنظیم کردم برای چهار ساعت بعد ؛ من که وقتی خوابم بمب هم کنارم منفجر بشه بیدار نمیشم نیم ساعت گذشت و بیدار شدم😩 اما خداروشکر انرژی زیادی بدست آورده بودم و کافی بود. دیدم موی چندتا از خانوما خیسه. دلم حمام خواست ولی اصلا حسش نبود..
همون موقع یک خانوم وارد شد و با دیدن خیل جمعیت🥲 و خستگی که در صورتش موج میزد گفتم بهتره جامو بدم به ایشون . شاید خدا بخاطر همین بیدارم کرده :) و فعلا برم حمام و تا چندساعت دیگه هم خداکریمه😂
عکس سمت چپ انبار هست که کنار حمام بود ؛ عکس سمت راست هم مارمولک داخل حمام که از ابتدا نشسته بود همونجا تا آخرش😂 اولش عذاب وجدان گرفتم و میخواستم بیرونش کنم اما ترسیدم خانوم ها بترسن و جیغ بکشن زشت بشه😅 اهل کُشتن اون بیچاره هم که نبودم.
#اربعینتجلیِتولی
ادامه دارد...