پس نگاه کن به نعمتی که در این ویژگی ها نهفته و جایگذاری هر کدام در کنار بقیه این ویژگی ها.
[ ولی ای مُفضَّل!
مهم تر از نعمت حافظه،
نعمت «فراموشی» است! ]
#توحید_مفضل
#امامصادقعلیهالسلام
| @monil_110 |💙|
+ فاصلهی عصای
حضرت موسی تا اژدها شدن،
«حیات عصا» بود...
نماز و روزه و همهی اعمال ما
اگه بیحب علی باشه
جسم بیجونه! روح عمل،محبته ؛
وقتی به کارات رنگ مولا علی بدی،
به توان مولا میشه و
به حد بی حد مولا ضریب میخوره...
یه مصطفی پادگان نامی بود
بهش مصطفی دیوونه هم میگفتن
دیوونه اهل بیت بود
یه شب جمعه میره تو یکی از باغ های فرحزاد واسه عیاشی!
آسد مهدی قوام هم
اتفاقا رفته بودن اونجا واسه هواخوری
یکی میره به مصطفی میگه
یکم بزن و بکوبتو کم کن
آسد مهدی امشب اینجاست
میگه چشم ما نوکر بچه های
حضرت زهرا هم هستیم
میره پیش آسد مهدی دستبوسی
سید بهش میگه آقا مصطفی
ما امشب اومدیم راه و رسم
لات بودنُ یاد بگیریم
اولین قانونش چیه؟!
میگه اولین قانونش اینه که
نمک کسی رو خوردیم
نمکدونش رو نشکنیم !
سید گفت حرفشو میزنی
یا عمل هم میکنی؟!
جواب نداد ؛ نگاه کرد ..
آسدمهدی گفت پس فقط
حرفشو میزنی :)))))
چقدر نمک خدا رو خوردی و نمکدونش رو شکستی ؟!
همونجا عوض شد...
این مصطفی تغییر کرد و
شد رئیس یکی از
هیئت های بزرگ تهران
تمام زندگیشو کرد پول نقد
رفت دفتر ایت الله بروجردی
گفت من میخوام اقارو ببینم
رئیس دفتر آقا گفت دارن استراحت میکنن الان ظهره نمیشه. برو بعد بیا.
اونم خب هنوز لات بود
گفت غلط کردی! هل داد رفت داخل
چمدون رو گذاشت جلو ایت الله بروجردی
گفت حاج عمو من تمام زندگیم همین پوله ؛ همش پول نجس باج گیری! غیر این یه کت و شلوار دارم
که تنمه اونم نجس!
چیکار کنم بعد جلو امام حسین شرمنده نشم؟
گذاشت ؛
بلند شد تا دم در رفت
آقای بروجردی ولیّفقیه بود دیگه. اختیاراتی داشت . صداش کرد و فرمود الان زیبا شدی. رفیق خدا شدی...
کت و شلوارت رو بردار بپوش .
۵ هزار تومنم بهش داد و گفت ازین به بعد پاک زندگی کن .
حرف ۶۰ سال پیشه ۵ تومن زیاد بود.
طلبه ای که همسایه شون بود میگه
یه شب جمعه ای از خونه مصطفی زنگ زدن گفتن بیا حالش بده..
مراسم داشتم نرفتم
صبحش دیدم صدای قران میاد
از دنیا رفته بود
خانمش تعریف میکرد
حاجی این مصطفی
هر چی نماز و روزه قضا داشت به جا اورد ؛ هر چی بدهکاری داشت داد
رفت از همه حلالیت طلبید
وصیت کرده پولشو بدیم
سرمایه قرض الحسنه برا ازدواج جوونا
زیر لب میگفت یا اباعبدالله
از اون موقعی که من با شما اشتی کردم ، صاف اومدم جلو
از اون موقع دنبال خلاف نرفتم
لحظات اخر عمر منه
کار از دست من خارجه
ولی دست شماست بعد چند دقیقه
سرشو بلند کرد
سلام کرد به امام حسین و
افتاد
ظاهرا دید آقاشو
و رفت...