استاد کاشانی رو منبر از سر تواضع گفتن:
«خاک بر سر کاشانی هایی که حقایق
امام زین العابدین رو برای مردم تبیین
نکردن» (منظورشون خودشون بودن)
اونوقت یه عده توی نظرات گفتن چرا به
مردم کاشان توهین کردی!
خدایا منو بزن😂😭😂
مُنیل🌱
قدیم تو تهران هرمحله ، واسه یه لات بود...
اسمش علی بود ؛
لاتِ محله گنداب؛
محل فعلیِ مصلای همدان.
آرامش نداشتن مردم از دستش..
چهره زیبایی داشته.
بور و چشم رنگی و قد بلند ؛
و حسابی اهل تیپ زدن..
یه روز با رفقاش تو قهوهخونه
نشسته بوده میبینه یه خانوم که
شوهر داره بهش خیره شده..
رفقاش متلک میگن و میخندن
کلاهش در میاره موهاشو به هم ریخته میکنه و میزنه بیرون..
میگن دیگه اون کلاه و لباسا رو نپوشید
شیخ حسن روضهخوان نامی
تعریف میکنه.. میگه یه شب
تو روستایی دعوت شده بودم
برای روضه خوانی ؛
تا برگشتم نصف شب شد
دیدم ای واااای
علی گندابی و رفقاش
یه دستشون شیشه عرق
یه دستشون قمه ، مست...
گفت آشیخ این موقع شب
اینجا چیکار میکنی؟!
گفتم رفته بودم روضه خوانی.
با عصبانیت گفت بسه دیگه شیخ ؛
چقدر روضه؟ چه خبره؟ شنبه روضه، یکشنبه روضه ، دوشنبه روضه، بس کنین دیگه!
گفتم امشب فرق داره علی جان
امشب شب اول محرمه
اباعبدالله الحسین.
تا شنید شب اول محرّمه،
سرشو زد به دیوار... نشست
به خودش میگفت آهای علی خجالت نکشیدی محرم اومده تو عرق خوردی!؟ ای بی حیا همه وقت گناه تو محرمم گناه؟!
بلند شد قمه رو برداشت
گفت شیخ اگه امشب برام روضه نخونی به خدا قسم تکه تکه ت میکنم
- گفتم آخه روضه منبر میخواد چایی میخواد مستمع میخواد...
+ گفت منبر میخوای من چهار دست و پا میشینم بیا بشین پشت من.
من این حرفا حالیم نیست باید بخونی...
- تا شروع کردم بسم الله الرحمن الرحیم ، گفت شیخ من حوصله ندارم معطلم نکن. منو یک راست ببر در خونه قمر بنی هاشم..
زار زار اشک میریخت..
کل صورتش خیس شده بود ؛
گفت حاجی ممنونتم. میشه یه کار دیگه هم برام بکنی؟ روتو بکنی به سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره.
بگو علی غلط کرد، بگو علی روش نمیشه بگو شرمندم..
گفتم باشه ما هم گفتیم و دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه.
فردا رو منبر نماز جمعه گفتم آهای مردم به گوش باشید که علی گندابی توبه کرده! دیگه عرق نمیخوره کاری به کسی نداره..
مگهمردم باور میکردن؟!
روضه که تموم شد رفتیم مستقیم در خونه علی گندابی. در زدیم زنش باز کرد. گفتم با شوهرت کار داریم. گفت رفت. +کجا رفت ؟!
- دیشب که اومد خونه حاله عجیبی داشت گفت باید برم.. جایی جز کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده.
مدتی کربلا بود ؛ رفت نجف..
از صف آخر نماز ، رسید صف اول.
شد ملازم میرزای شیرازی..
همیشه همراهش بود.
تا جایی که وقتی میرزا میرفت حرم صبر میکرد علی بیاد بعد نماز رو شروع کنه..