eitaa logo
مُنیل🌱
1.7هزار دنبال‌کننده
828 عکس
419 ویدیو
6 فایل
اینجا زندگیمون رو آغشته به عقلانیت و دین میکنیم :) و در کنارش صفحات تاریخ رو ورق میزنیم🪴📚 . . مُنیل؟! به مقصود رساننده ؛ ای آنکه قادری برسانی مارا به آرزوهایمان نِیل به نوکری و مصاحبت امام حی را روزی فرما. گوش ِجان: https://daigo.ir/secret/4717359015
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان: حجم: 143.5K
+ چطور‌ بلاها رو از خودم دور کنم؟!
یابن موسی الکاظم اَینَ صَاحِبَنا....؟!💔 • • حرم ته تغاری امام کاظم علیه‌السلام امامزاده سید علاءالدین حسین به یادتونم‌.
مُنیل🌱
بعد از گیت بازرسی اول قسمت خانوم ها و اقایون جدا شد . میانه راه با طناب قسمت اقایون رو بسته بودن و ب
یک نفر کم داشتیم تا حرکت کنه..🚶‍♀ شصت ساعتی میشد که نخوابیده بودم اما به قدری هیجان داشتم که اصلا احساس خستگی نمیکردم. شوق رسیدن به نجف اشرف در تک تک سلول‌هام موج می‌زد. به بیرون خیره شده بودم.. با خودم گفتم چند ساعت دیگه میرسی خونه پدری.. همونجایی که آقا به چهل هزار درهم خریدن✨ • خاکی که بدن مطهر حضرت امیر رو در‌آغوش گرفته.. • هوایی که حضرت در اون تنفس میکردن.. • جایی که خدا با حضرت موسی صحبت کرد. • جایی که ابراهیم خلیل شد! • جایی که دعای زائرها مستجابه :)) • مکانی که ملائکه به حضرت آدم سجده کردن. • محل قدم های حسنین صلوات الله علیه.. به یک تصمیم فکر میکردم. تصمیمی که میخواستم اجازه انجامش رو از حضرت بگیرم. تو همین فکر ها بودم که یک خانوم اومد به راننده گفت منم میام نجف اما ازم پول نگیر. راننده هم قبول کرد. تو دلم دمش گرمی گفتم و زیر لب زمزمه کردم آخ جوووون الان حرکت می‌کنیم😃 که داد و فریادش بلند شد : منو در ردیفی جا میدی که مرد نامحرم نشسته؟! مگه‌ شما ناموس نمیفهمید. دلم میخواس بهش بگم چرا دعوا داری😐 آروم صحبت کننن☹️ زشته 🙄 همه سعی میکردن قانعش کنن بشین بریم اما ننشست😅 ( در هر ردیف ۴ صندلی بود که‌ در ردیفی که این خانوم نشسته بود یک اقا هم بود. البته فرد بغل دستیش خانوم بود.) هرچی راننده خواست جا به جا ‌کنه درست نشد🥲 همه میخواستن خانوادگی بشینن.👨‍👩‍👧‍👧 آخر‌قرار براین شد پیاده شیم یک ردیف خانوم ها بشینن یک ردیف آقایون. گفتم خب دیگه راه افتادیمممم😃 نیم ساعت رفتیم شاگرد راننده سیگار روشن کرد. خانومه تذکررررر داد و انداختش بیرون. اما بانو ول کن نبودن🥲 دعوا بودااااا گفتم الان میخوابونه تو گوش راننده😂 خوشم اومد راننده هم انگار نه انگار این داره پشت سرش داد و فریاد میکنه🤣 احتمال دادم بیماری روحی دارن... پیچید تو پمپ بنزینی بزنین بزنیم.🚌 ۵۰ لیتر بنزین زد. هر لیتر ۴۵۰ دینار. اون موقع دینار ۳۶ تومن بود. حدودا لیتری ۱۷ هزارتومن. خانومه پیاده شد و قهر کرد🥲 کلی معطل منت کشی بودیم که بالاخره سوار شد و راه افتادیم🙄 درکش نمیکردم. بگذریم...👩‍🦯 سعه صدر و صبوری راننده فوق العاده بود.
۲۰۰ کیلومتری بصره توقف کردیم برای نماز مغرب ؛ کمک راننده گفت‌ دیر شده. ربع ساعت بیشتر نمیمونیم. اضافه کرد یکساعت دیگه برای شام میریم موکب. نرید طرف مغازه ها جا بمونید. حقیقتا به عنوان یک شیرازی از نمازخونه‌ش خوشم اومد که سجاده ها آماده پهن بود. رفتم ردیف اول که مهر داشت و خداروشکر زحمت آوردن مهر هم نکشیدم 😔😂 ۵ دقیقه وقت اضافه آوردیم و ریسک نکردیم مثل ناهار ظهر زخم بخوریم و برای احتیاط ساندویچ زدیم ته‌بندی بشه😂 خوشحال و پیروزمندانه داشتیم میرفتیم سمت ون که دیدیم عهههه ماشین ما نیست..😆 ادامه دارد...
خواهش میکنم حاضرجواب نباشید! من به جوانها میگویم دیرنمیشود!!! بعدا جواب بدهید کمی تامل کنید... حاضر جوابی بعضی وقتها آدم را محروم‌میکند! همین طوری زود چیزی را نپرانید؛ تمرین کنید ویک ذره دیرتر جواب بدهید...:)) - استاد فاطمی نیا شبتون بخیر. التماس دعا یاعلی💚
•♥️•
+ سخنرانی و همه چیو بزاریم کنار؛ کجای دنیا دیدید بخاطر روز زن تم اونجایی که نفر اول مملکت سخنرانی داره رو صورتی/قرمز بکنن...😁💞
+ ما به همان اندازه که رنج می‌بریم همان اندازه کافریم..! - جناب ِعین صاد‌
( پرش به قسمت قبل ) به ساعت نگاه کردم. هنوز ۱ دقیقه تا ربع ساعت مونده بود و قاعدتا ما دیرنکرده بودیم🥲 دایی پیشنهاد دادن بریم ماشین ها رو نگاه کنیم اگه نبود با یک ماشین دیگه بریم. که‌ همون موقععع😎 گفتم عهههه این سه تا پشت سرم نشسته بودن😃 گفت مطمئنی؟ گفتم اره باباااا تازه اونوری ها هم جلو شما بودن😂 ادامه دادم اون دوتا خانومه که جلو شما بودن مادر و خاله خانم کناری من بودن 🙄 از کوار اومده بودن و ... و چند مسافر دیگر را نیز با شرح حال نشان دادم. درحالی که وی از این همه دقت نظرم متعجب گشته بود گفت خب بشین بخوریم سرد نشه بعد بریم پیششون ببینیم وَن کجاس🚶‍♂ واقعا فکر کردید اول رفتیم ماشینو پیدا کنیم؟!😂 هنوز مونده تا شیرازی ها رو بشناسید💆‍♂ ربع ساعتی که قرار بود بمونیم تبدیل شد به دو ساعت و نیم🤧 بنظرتون چرا؟!😫 گویا وقتی ما از ماشین پیاده شده بودیم و در نمازخانه به سر میبردیم ، دعوا شروع گشته ، زن راننده را نشانه گرفته و سر او را با کفش مورد اصابت قرار داده بود. ۲ ساعت معطل پلیس بودیم🙄 و در پایان ماجرا دایی وارد عمل شدن و آقایون رو جمع کردن برن پیش پلیس و بگن آقا ما شاهد بودیم تقصیر راننده‌ نبوووود. 👀 بالاخره راننده رو خدا آزاد کرد 😅 و پلیس هم خانوم رو با یک ماشین دیگه راهی نجف کرد👩‍🦯 ادامه دارد..
+ موکب بین راهی که شاگرد راننده گفته بود یکساعت دیگه میرسیم ؛ چقدر همکاری بچه ها جذابه🥲😍