هدایت شده از در محضر آیتالله میرباقری
💥 کسانی که با کسالت و بهزحمت بندگی میکنند، در امتحانات و فتنهها زمینگیر میشوند.
⚡️ بعضیها تمام هنرشان این است که نماز صبحشان قضا نشود و یا اگر قضا شد، بخوانند. در محراب عبادت هم اهل نشاط نیست؛ تمام خستگیهایش و خمیازههایش و تفکراتش و حل معادلات روزانهاش را در همین پنج دقیقه نماز انجام میدهد!
⚡️ یک نامحرم و یک صحنهٔ هیجانانگیز و مُحرّک که پیش میآید، باید خودش را به آب و آتش بزند که بتواند سرش را پایین بیندازد و از کنار این صحنه عبور کند!
همهٔ سرمایهگذاری او در مسیر عبادت، همین است.
⚡️ پیداست که با این روزمرگی، بار انسان بسته نمیشود. و چنین فردی، در صحنههای امتحان و فتنه، زمینگیر خواهد شد.
با «سرمایههای معنوی» است که میتوان عاقبتبهخیر شد.
#استاد_میرباقری
☑️ @mirbaqeri_ir
@binahayat_ir1_23357043796.mp3
زمان:
حجم:
1.4M
سلااااام و رحمت بر تکتک شما.
خدا را شکر در آخرین لحظات ماه رجب، قفل مُنتها هم باز شد.😊
دلتون هم قرصِ قرص با کلمات این #صدایبهشتی؛ #رهبرِبهشتی😍👆
گزارش کاربردی این روزها و البته همهی روزهای زندگی هم تقدیم شما👇
راه آرام کردن دلها در کلام مولا
گروه فرهنگ؛ خبرگزاری فارس: ماه رجب هم روبهپایان است و خیلیهایمان در همین روزهای پرالتهاب و اضطراب آور، در آرزوی محوّلالحوالی هستیم که نمیدانیم از کجا و چطور قرار است روزیمان شود.
🔹 گفتگویمان با حجتالاسلام مرتضی رستمبیگی (استاد حوزه و دانشگاه، فعال فرهنگی و دبیر تشکل جوانان انقلابی) در راستای همین دغدغه و نیاز ضروری این روزهاست.
🔹اندوه را میزداید، غم را برطرف میکند و دل را آرام میکند. این ها را مولایمان علی علیه السلام می گوید. موضوع چیست؟ فرایند استغفار.
🔹در هیاهوی اضطراب و استرس این روزها، همگی به دنبال راهی برای در امان بودن هستیم. همهی آن چیزی را که به دنبالش هستیم، امیرالمومنین علی علیه السلام در سه جمله فرمودهاند.
🔹برایندهای شگفتیساز فرایند استغفار را از اینجا بخوانید
https://fna.ir/pTJDo
یادداشت زیر مربوط به ماه شعبان پارسال هست، اون موقع هنوز کانال مُنتها نبود و مطالبم را در کانال نگاربانو
(@NEGAARBANOO)
به اشتراک می گذاشتم.کمی طولانیه، اما بازخوردهای پارسال نشون میداد که خوندنیه.👇👇👇👇
✍روایتی از یک حضور در ماهشعبان
قاب اول:
عذاب وجدان مثل خوره افتاده بود به جانم.هنوز ماه شعبان نیامده بود که قصد کردم داستان گونه ماجرای شاخه های طوبی و درآویختگان به آن را با شروع از سفر معراج پیامبر، حداقل برای کلاس پنجمی هایی که پسرم هم دانش آموز همان کلاس است تعریف کنم. اما ماه شعبان از نیمه گذشته بود و هنوز هم فرصتی برای انجامش پیدا نکرده بودم و این کارم هم در لیست انجام نشده های بسیار دیگر قرار گرفته بود. بالاخره دیروز همه کارهایم را باهم هل دادم عقب و به آقای معلم پیام دادم برای انجامش، یک وقت نیم ساعته خواستم، آقای معلم هم بزرگوارانه استقبال کرد و یک زنگ کامل از کلاس امروز را در اختیارم گذاشت.
"اینک شما و وحشت دنیای بی علی" ، این را آقای معلم با لبخندی می گوید و با اشاره دست ها کلاس را دو دستی تحویلم می دهد. یک قدم پشت سرش می روم که بگویم کاش من آماتور را با سی نفر از جماعت دهه نودی تنها نمی گذاشتید و خودتان هم در کلاس می ماندید، اما خستگی و خوشحالی مخلوط شده در چهره اش را که موقع خروج از کلاس می بینم از ابراز درخواستم منصرف می شوم. هر چند می دانم چون امروز قرار است کارنامه بچه ها به والدین داده شود ، بیرون از کلاس هم فعالیت آقای معلم همچنان ادامه دارد برای گفتگو با والدین دانش آموزانش.قبلا هم تجربه روایت گری داستان گونه مسیر پیشرفت موشکی ایران را برای همین کلاس داشته ام اما با حضور معلم. حضوری که امروز کارآیی اش برایم مثل روز روشن شد.
بالاخره بچه ها را ساکت می کنم و صحبت ها یم را با نشان دادن تابلوی معراج استاد فرشچیان شروع می کنم. برایشان از بُراق می گویم که در تابلو نمایان است، همان اسب سفید و تندرو یی که مرکب مخصوص پیامبر در سفر معراج شد. همان اسبی که با همراهی جبرئیل، پیامبر را در سن چهل و سه سالگی در سکوت شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصی و از آنجا به آسمان برد. برایشان توضیح می دهم که چرا سفر معراج پیامبر شگفت انگیز ترین سفر در کل عالم خلقت بوده است، سفری که خداوند بهترین مخلوقش را دعوت کرده برای دیدن هفت آسمان، بهشت و جهنم و پیامبران دیگر. این ها را می گویم تا برسم به یکی از خاص ترین و فانتزی ترین درختان بهشتی که پیامبر در این سفر دید، یعنی درخت طوبی. هنوز هم کلاس سکوتِ لازم را دارد. ادامه می دهم و می گویم مثل نوری که وارد هر خانه می شود، توی هر خانه اهل بهشت هم شاخه ای از درخت طوبی وارد شده و به شاخه های درخت طوبی میوه ها و نعمت هایی هست که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به ذهن کسی خطور کرده. آدرس دقیق درخت طوبی را هم طبق سوالی که ۱۴۰۰ سال قبل شخصی از پیامبر پرسیده بود برایشان می گویم. آنجا که پیامبر در جواب آن مرد می گوید شاخه های درخت طوبی در خانه اهالی بهشت است و ریشه آن در خانه من. چند دقیقه بعد هم یک نفر دیگر همین سوال را دوباره از پیامبر می پرسد و اینبار پیامبر می گوید ریشه درخت طوبی در خانه حضرت علی است.بعد هم پیامبر در جواب ملت معترض به این تناقض می گوید: چون خانه من و حضرت علی در بهشت یک جا هست. همینجا یکی از پسرها چشم های رنگی اش را تنگ تر می کند و طوری که انگار من مقصر این نوع بیان پیامبر باشم می گوید:" خب پیامبر اگر از همون اول به مرد اولی که سوال پرسید می گفت که ریشه های درخت طوبی توی خونه من و حضرت علی هست و خونه مون هم یکجا هست که بهتر بود!" مکثی می کنم و می گویم خب شاید این هم یکی از شیوه های بیان، برای تاثیر گذاری بیشتر است.خنده ام می گیرد و در دلم از پیامبر عذر خواهی می کنم برای ارائه دلیل خودم از سمت پیامبر! از اینجا به بعد است که هر دو سه دقیقه یک نفر دست بلند می کند برای رفتن به سرویس بهداشتی. من هم بی خبر از همه جا و در حالی که "این چه وضعی هست "بزرگی در چشمانم دیده می شود، اجازه را صادر می کنم که بالاخره جمله یکی از پسرها می شود ناجی من در این مسئله.می گوید:" خانم می دونید اگه آقامعلم بود به هیچ کدومشون اجازه نمیداد برند بیرون ، آخه قانون کلاس اینه که فقط زنگ تفریح سرویس بهداشتی برند ،به جز موارد خیلی استثنا." و بالاخره سناریوی رفتن به بیرون از کلاس به بهانه سرویس بهداشتی هم پایان می یابد.
قاب دوم:
وقتی در ادامه معرفی درخت طوبی می گویم که درخت طوبی هوشمند است، همهمه کلاس را فرا می گیرد. یکی دو دقیقه اول صدایم در بین همهمه ها گم می شود و فقط یکی دو میز اول صدای من را دارند. یک دقیقه ای را سکوت می کنم و فقط نگاهشان می کنم، به خودشان که می آیند می گویم دوست دارید بدانید چرا درخت طوبی هوشمند است؟ بله را که می گویند انگار لرزش پرده گوشم را خودم هم حس می کنم. دوباره سراپا گوش می شوند.برایشان توضیح می دهم که درخت طوبی هوشمند است چون می تواند شیعیان حضرت علی و درجات آن ها را شناسایی کند.
حالاچرا خدا توی قرآن دربارهٔ بهشتی ها گفته
«طوبی لهم و حسن مآب»؟
پیامبر جوابمان را دادند:«خدای بلند مرتبه، در قلب من انداخت که دوستی و محبت علی علیهالسلام درخت طوبایی است که خداوند به دست خویش در قلب مؤمنان نشانده است». بعد هم نتیجه را می گویم که پس من و تو در قلبمان یک شاخهٔ طوبی داریم و کاش محکم بگیریمش و خودما ن را به تنهٔ طوبی در بهشت برسانیم. جملاتی که چند روز پیش دراین باره خوانده بودم همه در ذهنم زنده می شود،جایی نوشته بود:" چرا وقتی فنچهای کوچولوی مشتاقی سر کلاسهای دینی بودیم، این همه قشنگی رو نشونمون ندادن که دلمون بخواد تندتند کارای خوب بکنیم؟
چرا صدبار شازدهکوچولو خوندیم و یاد گرفتیم «مراقب گلی که اهلیش کردی، باش»
اما یه معلم، یه عالم مخصوص بچهفنچها پیدا نشد بگه توی شیعه توی قلبت شاخهٔ طوبی داری، مراقبش باش…؟". از پسرها می پرسم که به نظر شما چگونه می توانیم از شاخه طوبی قلبمان مراقبت کنیم؟ دو باره کلاس پر می شود از همهمه ، آن قدر که تنها دانش آموز چینی این کلاس، مودبانه اجازه می گیرد برای رفتن به بیرون از کلاس به خاطر اینکه از همهمه بچه ها سردرد گرفته است. با تلاش و تقلا ساکتشان می کنم و می گویم اول صبر کنید این نکته را بگویم که کار خوب همیشه خوب هست اما در بعضی زمان ها ارزشش ضریب می گیرد و می شود یک فرصت ویژه. بعد هم از ویژه بودن فرصت ماه شعبان برایشان می گویم و اینکه خداوند در ماه شعبان امر می کند درهای بهشت باز شود و شاخه های درخت طوبی به دنیا نزدیک تر شود و به بندگانش می گوید ای بندگان من با هر کار خیری به شاخه های درخت طوبی بیاویزید و بهشتی شوید. راستش قبلا می خواستم نمونه هایی از کارهای خوب و خیر که موجب در آویختن به شاخه طوبی می شوند را از تک تک پسرها بپرسم اما همهمه ی پاسخ دادن و عملا به کار نیامدن انگشت اشاره اکثریت پسرها برای کسب اجازه و صحبت کردن ، باعث شد که عطایش را به لقایش ببخشم و بی خیال سوال پرسیدن شوم.نمونه هایی از کارهای خیر را که پیامبر در ادامه روایت درخت طوبی آورده بود را برایشان می گویم و چند تایی هم اضافه می کنم.قولِ دادن یک کارت امتیاز برای کسی که بتواند به سوال انتهایی صحبتم پاسخ دهد هم از همان اول به پسرها داده شد. نفس عمیقی می کشم و در یک لحظه مقایسه ی روان بودن ارتباط و تعامل با دانشجویان در چندین سال گذشته که کارشناس فرهنگی دانشگاه کاشان بوده ام با سخت و انرژی گیر بودن تعامل و گفتگو با ملت دهه نودی برای من، در قله ذهنم جای می گیرد. سوال را مطرح می کنم و می گویم هر کس خودش فکر کند و ببیند با توجه به شخصیت خودش و نقاط ضعف و قوّتش ، برای پرورش و مراقبت از شاخه طوبی قلبش چه کار یا کارهایی می تواند انجام دهد و بعد همان کار را یک هفته انجام دهد و بعد از یک هفته سعی کند آن را تبدیل به عادت کند. بعد از انجام یک هفته ای کار خوبشان، به آقای معلم هم اطلاع بدهند و در صورت تایید یکی از والدین مبنی بر انجام آن کار، کارت امتیاز را از آقای معلم دریافت کنند.چند نفری داوطلب می شوند که از تصمیمشان برای انتخاب یک کار خوب برای مراقبت از شاخه طوبی قلبشان برایمان بگویند. یکی از پسر ها می گوید :"شما گفتید که توجه بیشتر یه اطرافیان و خوشحال کردن اطرافیانمون، یکی از کارهای خوبی هست که شاخه طوبی قلبمون را تقویت می کنه. پس منم می خوام از امروز با سگ خودم بازی نکنم". خبر داشتم که پسرک از خانواده هایی هست که در خانه سگ نگهداری می کنند، از شنیدن تصمیم پسرک ذوق کردم و گفتم آفرین، خیلی خوب است که تصمیم گرفتی با سگ که حیوان نجسی هست و عامل بیماری های زیادی هم می شود بازی نکنی و در عوض به اطرافیانت بیشتر توجه کنی. اما بغل دستی اش چیزی می گوید که لبخند رو ی لبانم می ماسد .می گوید:" خانم ایشون گفت که تصمیم گرفته با سگش بازی کنه. شما فکر کردید میگه بازی نکنه؟" از پسرک می پرسم واقعا گفتی بازی نکنی با سگ یا بازی کنی؟می گوید:" خب خانم ،کدومش درسته؟ انگار شما منظورتون اینه که بازی نکنیم.پس باشه با سگم بازی نمی کنم دیگه. لحن گفتن پسرک معمولی تر از آن بود که بتوانم در مورد جدی بودن یا نبودن تصمیمش قضاوت کنم. یکی دیگر از پسرها می گوید من هم می خواهم روزانه با پرنده خانگی ام بیشتر صحبت کنم.
در حالی که" بی خیال حیوان ها شویدِ" پر رنگی در چشمانم موج می زد برایشان از اهمیت ارتباط با آدم های اطرافمان می گویم و سعی می کنم برایشان روشن کنم که در ارتباط گیری، آدم ها مهمترند و الویت دارند .
.یکی دیگر از پسرها اجازه می گیرد و در مورد تصمیمش می گوید:" من یک برادر کوچکتر دارم که معمولا حوصله بازی کردن با اون را ندارم ولی می خوام از این به بعد بیشتر بهش توجه کنیم و بازی های موردعلاقه اون را هم باهاش انجام بدم." اینبار واقعا خوشحال می شوم و خدا را شکر خط لبخندم هم با خیال راحت مسیر خودش را طی می کند. بعد از کلاس با تنی خسته و روحی سرحال ، روی مبل ولو می شوم.
✍#راضیه_ابراهیمی
#شاخههایبچسبتردرختطوبیدرماهشعبان
@Montahaaa ...مُنتها
هدایت شده از مُنتها...
✍و پاسدارهای زیادی که امسال در روز پاسدار،دیگر پیش ارباب هستند...
همنشینی با اباعبدالله،نوش جانتان سردار...
و بضاعت ما معمولیها
همین سلام دادن است
که به نیابت از شما،
بفرستیم محضر ارباب
و بعد
و بعد با ایمان به جواب این سلام،
خصوصا در روز میلاد ارباب
کُرور کُرور امید بپاشد توی دلمان...
السلام علیالحسین
و عَلی علیّ بن الحسین
و عَلی اولاد الحسین
وعَلیاصحابالحسین ...
امیرعلیخان حاجی زادهی عزیز!
لطفا حالا که جمعتان جمع است یادتان باشد که به قول جناب سعدی:
آن که نقشی دیگرش جایی مصور میشود
نقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشود...
@Montahaaa ...مُنتها
یک مصرع و خلاصه؛
"تو را دوسْت دارَمَت"
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
تولدتان مبارکِ ما باشد عالیجناب ادب...
@Montahaaa ...مُنتها
✍و خدایی که همیشه آنلاین است...
کلاس آنلاین امروز دو تا سکانس طوفانی داشتیم. اولیاش حوالی ساعت ده صبح یعنی زمانی بود که یک ساعت از کلاس آنلاین گذشته بود و دیدم که پسرجان هنوز به لقمهای که قبل از شروع کلاس برای صبحانه اش کنار دستش آماده گذاشته بودم و فقط باید زحمت میکشید در دهان مبارک میگذاشت و میجوید، لب هم نزده و در واکنش به حرفهای طوفانیام که می خواستم بفهمد اگر چند دقیقهی دیگر آمد و گفت حالت تهوع دارم، دنبال دلیلی غیر از صبحانه نخوردنش تا این ساعت نگردد، قیافهی حق به جانب میگیرد و می گوید بعد از کلاس آنلاین میخورم!
از سکانس طوفانی اول، مثل خیلی از سکانس های طوفانی دیگری که بعضی روزها ممکن است به دلایل مختلف پیش بیاید، گذشتم و در ظاهر آب هم از آب تکان نخورد.
سکانس طوفانی دوم اواخر کلاس آنلاین و حوالی ساعت یازده بود،همان زمانی که فهمیدم پسرجان بیشتر تکالیفی را که فقط تا ساعت دوازده ظهر فرصت ارسال دارد را هنوز ننوشته است. می دانستم که مثل تمام شانصد بارِ قبلی، دلیل تاخیرش برای نوشتن تکالیف این بوده که اول نشسته پای بساط ساخت و ساز فلان چیز و بهمان چیز و تکالیف را گذاشته برای دقیقه نود. می دانستم که مثل همان شانصد بار قبل،به هر حال ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به کار میگیرد و تکالیفش را می نویسد و ارسال میکند، ولی تکرار این ماجرا، اژدهای درونم را به خشم آورده بود.
آقای معلم مثل روزهای دیگر، آخر کلاس آنلاین و گفتگوی گروهیِ دوساعته شان، با حوصله یکی یکی اسامی را صدا می زد و تک تک می پرسید که سوالی یا صحبت دیگری دارند یا نه. یکی دو دقیقه دندان روی جگر گذاشتم تا پسرجان را هم صدا بزند، به محض اینکه پسرجان هم خسته نباشید پایانی را تحویل آقای معلم داد و گفت که سوالی ندارد، سکانس طوفانی دوم شروع شد.
اما اینبار مثل سکانس اول نبود که آب هم از آب تکان نخورد، برای خودم تکان داشت. چرا؟ یکی دو جمله از فراخوان اژدهای درونم برای به موقع نوشتن تکالیف را طی سکانس طوفانی دوم گفته بودم که صدای آقای معلم را شنیدم که می گوید:« بچه ها! بچه ها! میکروفون هاتون را ببندید!» و پشتوندش صدای پسرجان را میشنوم که میگوید: «ای وای مامان! میکروفون را یادم رفته بود ببندم!» بماند که توی آن لحظه بعد از بستن میکروفون، با پسرم بلندبلند خندیدیم و ادامهی جملات سکانس طوفانی هم روی هوا معلق ماند، اما نشد که مثل سکانس های طوفانی دیگر،به راحتی از کنارش بگذرم. چند دقیقه بعدتر دلم می خواست ویدیو چک آن لحظاتِ به خشم آمدن اژدهای درون را داشتم تا ببینم دوز طوفانی بودنم در آن لحظات تا چه حد بوده؟ دقیقا چه چیزی گفتم؟ با چه لحنی؟ ولوم صدایم چقدر از حد عادی بلند تر بوده؟ حتی از پسرجان هم پرسیدم:« تو یادت هست اون موقع که از دستت عصبانی شدم دقیقا چی گفتم؟» همینقدر دقیق، رفتار و گفتار لحظاتی را که در محضر کلاس آنلاین بودم حسابرسی میکردم. عجب شاهکاری میشد اگر میتوانستم تمام لحظات دیگرِ آفلاین زندگیام را هم همین قدر دقیق حسابرسی کنم، لحظاتی را که همهاش، نه در محضر کلاس آنلاین، بلکه در محضر خداست !
توی ذهنم این جملات جان گرفته بود که به آیت الله بهجت گفتند:
«کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید.»
جواب دادند: لازم نیست یک کتاب باشد، یک جمله کافیست که بدانی:
خدا می بیند ...
✍#راضیهابراهیمی
#خدامیبیند...
#وخداییکههمیشهآنلایناست...
@Montahaaa ...مُنتها