eitaa logo
مُنتها...
246 دنبال‌کننده
61 عکس
59 ویدیو
0 فایل
مطلب تویی،طالب تویی/هم مُنتها،هم مبتدا «مولانا» یادداشت‌ها و گزارش‌های یک مادر گاااهی نویسنده و گااااهی‌تر خبرنگار. اینجام:«راضیه‌ابراهیمی» @Ebrahimi62 (استفاده از مطالب این کانال بدون ذکر منبع اشکال شرعی ندارد هرچند که با ذکر منبع به تقوا نزدیکتر است.)
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند @Montahaaa ...مُنتها
✍تهران، زندگی، جنگ رمضان، شهید سید علی خامنه‌ای و خدایش... «۲» اصولاً آدم خوش‌خوابی هستم، به قول همسر‌‌جان وقتی اراده کنم بخوابم حرف اول خواب را که به زبان بیاورم،عمیق رفته‌ام. توی خوابگاه دانشجویی هم خواب های چهار‌دقیقه‌ای من مایه ی تعجب و خنده ی هم اتاقی هایم شده بود. خصوصا وقتی که نزدیک به ساعت امتحان های دوست‌نداشتنی رشته‌ی شیمی، مجبور می‌شدم برای جبران مافات درس های نخوانده در طول ترم، شب تا صبح را بیدار بمانم و نزدیک ساعت امتحان به یکی از هم اتاقی هایم می سپردم که چهار دقیقه‌ی دیگر بیدارم کنند! اوایل می خندیدند و می گفتند اصلا توی چهار دقیقه خوابت می برد که ما بخواهیم بیدارت کنیم؟ ولی کم کم به خواب های چهار دقیقه ای و حتی گاهی سه دقیقه‌ای عمیق من و کنار رفتن پرده‌ی خستگی از ذهنم توی همین سه چهار دقیقه ایمان آوردند. خواب های غیر ارادی ام که دیگر داستان هایی عجیب دارند برای خودشان. مثلا یکبار که سر سفره‌ی شام داشتم با هیجان چیزی را برای همسرجان تعریف می کردم، از فرط خستگی، یکهو وسط صحبتم، در همان حالت نشسته و لقمه در دهان، چند ثانیه ای خوابم برد و وقتی همسرجان دستم را گرفت و با خنده پرسید که خوابیدی؟! تازه بیدار شدم! طبیعیست که چنین آدم سهل الخوابی باید برای بیدار ماندن در شب های قدر مجهز به انواع خوراکی ها باشد تا در موقع لزوم حداقل با توسل به خوراکی ها خوابش را بپراند. اما شب قدر نوزدهم امسال هیچ کدام از خوراکی ها به کارم نیامد. چطور؟ هنوز جوشن به نیمه نرسیده بود که پسرکی هراسان وارد قسمت زنانه شد و با فریاد گفت:« جنگنده ها اومدند بالای سر مسجد، بیاید بیرون!» علیرغم اینکه از سمت آقایان هیچ صدای اضافی شنیده نمی‌شد و همه از جمله آقای دعا‌خوان با همان ریتم دورکند خودش به خواندن دعای جوشن ادامه دادند، طوری که انگار نه انگار که جملات پسرک را شنیده‌اند، اما قسمت خانمها دقایقی کوتاه از صدای همهمه‌ی بعضی از خانم‌ها که به دنبال صحت و سقم خبر بودند و نیز وحشت و گریه‌ی بعضی بچه‌ها به هم ریخت. این سکانس گذشت. دعای جوشن را ادامه دادیم، اواخر دعا در حالی که به فکر این بودم که از بین خوراکی های موجود،کدام یک می تواند خواب از سر پران بهتری باشد، خبر انتخاب آقاسیّد مجتبی خامنه‌ای عزیز،از تریبون مسجد اعلام شد. مردم حال عجیبی داشتند، اشک و لبخند به هم گره خورد، تکبیر گفتند، با ذوق شعار دادند، پرچم گرداندند، به هم تبریک گفتند، سجده‌ی شکر به جا آوردند و بعد هم با همان لبخند و البته با چاشنی اشک، بقیه ی مراسم احیا را انجام دادند. پی نوشت: ضمن تشکرِ ویژه‌ی ویژه از پرودگار مهربان و بزرگ، به خاطر خلق سکانس فوق شیرین و فراموش نشدنیِ دوّم، ملتمسانه خواهشمندیم در صورت صلاحدید، سکانس خواب از سر پَران نوع اول را در شب های قدر باقی‌مانده، برایمان حذف، و با سکانس‌های شیرین مثل شنیدن خبر مرگ نتانیاهو و ترامپ، و خبرهایی از این دست و یا حتی خیلی خیلی خیلی شیرین‌تر جایگزین نماید. مخلص پرودگار بزرگ، مهربان،قادر و حکیممان هستیم بسیاااار و همه جووووره.... ✍راضیه‌ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها
399.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شک ندارم که خطاکارم و بد، آه ولی ... @Montahaaa ...مُنتها
تهران، زندگی، جنگ رمضان، شهید سید علی خامنه‌ای و خدایش... «۳» توی تجمع امشب، آقایی شله زرد پخش می‌کرد. نذرش قبول، اما نمی دانم با چه استدلالی نیازی به دادن قاشق ندیده بود! بعضی آقایان در کسری از دقیقه، شله زرد سفت شده را مایع خالص فرض کردند و با همان کاسه‌اش سر کشیدند. اما خانم ها و بچه ها منتظر قاشق بودند. توزیع کننده‌ی شله زرد خیالشان را راحت کرد و گفت:« قاشق نیاوردم کلا، منتظر قاشق نباشید!» مادربزرگِ نازنین زهرا که توی همین تجمع‌ها با هم آشنا شده بودیم، نوه‌اش را سپرد به من و چند دقیقه بعد با یک کیسه قاشق یکبار مصرف برگشت. رفته بود چند متر جلوتر، از مغازه‌‌ی حلیم فروشی قاشق خریده بود و بین کسانی که شله زرد داشتند توزیع کرد. بعد هم خودش و نوه‌اش کاسه‌های خالی را از مردم گرفتند و روانه‌ی سطل زباله‌شان کردند. یکهو برق محل تجمع و اطرافش رفت، مردم همان سرجایشان الله اکبر گفتند، نریمان پناهی خواندن «یک عالمه گریه به روضه‌‌ات بدهکارم...» را شروع کرد، کار خودجوش نازنین‌ زهرا و مادربزرگش هم تمام شده بود. بعضی ها صیّاد خوبی هستند، صیّاد کارهای خیر، هر چند به ظاهر کوچک، اما لازم و کار راه انداز. پی نوشت: بدانید و آگاه باشید که اگر شما توانستید آن قسمت از متن را که مربوط به مداحی نریمان پناهی بود بدون ریتمش بخوانید، کار خارق العاده ای کرده‌اید!😁 ✍راضیه ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها
عمیق، عمیق،عمیق صمیمی،صمیمی، صمیمی شسته رفته، مرتّب، منظم دسته‌بندی‌شده‌،دقیق،با‌جزئیات‌. الهی شکر که هنوز شب قدر بیست و سوم شروع نشده بود که با چنین جملاتی، هم دلگرم شدیم و هم دلتنگ. قطعا شیخ عباس قمی هم قبول دارد که از اعمال واجب شب بیست و سوم ماه رمضان ۱۴۰۴ به بعد، شکر کردن برای داشتن رهبر دلبر دیگر، بعد از رهبر دلبر شهید است. الهی شکر که هنوز هم می توانیم در دعاهایمان بعد از گفتن اللهم عجل لولیک الفرج، قربان صدقه‌‌ی رهبرمان برویم و بگوییم اللهم حفظ قائدنا‌الخامنه‌ای. ✍راضیه ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷وقتی تبریزی ها خبرنگار CNN را شگفت زده می‌کنند و تعجب از سر و روی خبرنگار CNN می‌بارد... 🔷اینجاست‌ که باید از ته دل گفت: یاشاسین تبریز😍 @Montahaaa ...مُنتها
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙شما صدای شهید حاج احمد کاظمی را می شنوید! 🔷ما به جای دیگری وصلیم... 🔷ما به جای دیگری وصلیم... 🔷ما به جای دیگری وصلیم... @Montahaaa ...مُنتها
ای صاحب‌ِسَبک توی لبخند... @Montahaaa ...مُنتها
تهران، زندگی، جنگ رمضان، شهید سید علی خامنه‌ای و خدایش... «۴» اینجا، گوشه‌ای از تجمعات شبانه‌ی مردم پرند تهران در شب عید است. مثل شب های قبل، توی سکانس پایانی تجمعشان نوای الهی‌عظم‌البلای معروف، تا چند خیابان آن‌طرف‌تر می پیچد، همه رو به قبله و دست به دعا می شوند و بعد عده‌ای می روند سمت ماهی ها و سبزه‌های شب عید و عده ای هم مثل من و دوستم و بچه‌هایمان، از گوشه‌ی دیگر همان جا باقالی داغ می خرند و با زیر صدای «بزن که خوب می زنی» در فضای همانجا، باقالی شان را می خورند.‌ از فروشنده ی سبزی ها و ماهی ها که جوانی است در شکل و شمایل مجید سوزوکی اخراجی‌ها، اجازه می گیرم برای عکس گرفتن از بساطش،می‌گوید:« من خودم شب های قبل توی تجمع بودم، اما امشب شب عیده و مردم باید حال شب عید را داشته باشند، منم پناه آوردم به خودِ خدا و بساطم را آوردم گوشه‌ی همین خیابون اینجا». انگار مردم ایران توی جنگ دوازده روزه این جمله‌ی رهبر شهیدشان را که فرمود:« زندگی را با قوّت ادامه دهید...» تمرین کردند تا حالا توی جنگ رمضان، بتوانند هم نقش اول این جنگ را خودشان برعهده بگیرند و خیابان ها را خالی نگذارند و هم زندگی را با قوّت ادامه دهند و این بزرگترین آفند و پدافند علیه دشمن متجاوز، یعنی جریان زندگی و حال خوب را، همین کف خیابان ها به نمایش بگذارند. ✍راضیه ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست... تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست... تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست... @Montahaaa ...مُنتها
آقای مهدی نصر شهید! شما موقع تحویل سال ۱۴۰۵، چگونه بهترین احوال را از خدایی که دگرگون کننده ی دلهاست طلب کردید که احسن‌الحالتان این‌قدر شیرین برایتان رقم خورد؟ اصلا مگر احسن الحالی بهتر از این می توان متصور شد که توی همان روز اول فروردین، فقط چند ساعتی بعد از تحویل سال نوی ۱۴۰۵، پیشوند شهید بنشیند کنار اسمتان، و شما بشوید پاسدار شهید، سرهنگ مهدی نصر آزادانی. آقای نصر شهید! خبر شهادتتان که رسید هیچ کدام از بچه‌های بسیج دانشجویی دانشگاه کاشان که با شما هم دوره بودند تعجب نکردند، پیام های همه هم با یک دست فرمان ثابت جلو می‌رفت: اخلاق شما. همان روز اول، هر کدام توی پیام هایشان مصداق‌هایی از اخلاق حقیقتا خوب شما را تعریف می‌کردند. من هم خبر شهادتتان را که شنیدم، عبارت «سوپاپ اطمینان بچه های بسیج» به سرعت توی ذهنم تایپ شد، حتما یادتان هست که صبور بودن عجیب و غریب شما در رفتارهایتان، باعث شده بود به شما بگویند سوپاپ اطمینان بچه‌های بالا.
راستی این را خودتان نمی دانید که حتی رفتار شما باعث شده بود که یک دانشجوی به قول خودش سرتق و توی فاز ناآشنا با بسیج، حالا یک خانم دکتر بسیجی باشد، اصلا بگذارید عین پیام خانم دکتر را همین جا برایتان بگذارم:« من ورودی ۸۵ رشته‌ی مهندسی معدن دانشگاه کاشان بودم. یادمه همون اوایل دوران کارشناسی، با همکلاسیا تصمیم گرفتیم یه مجله علمی تو حوزه معدن راه بندازیم.یادم نیست که بسیج اون موقع امتیاز مجله رو داشت و غیرفعال بود یا اصلا نداشت، ولی با یکی از پسرای کلاسمون رفتیم دفتر بسیج دانشکده مهندسی پرس و جو. خب اونجا واحد برادران بود ولی من اونموقع اصلا تو این فازا نبودم که دخترا باید برند دفتر خواهران بسیج.کله رو انداختم پایین و با همکلاسیم رفتم تو دفتر بسیج. اقایونی که دفتر برادران بودند، سریع واکنش نشون دادند که خانم برو واحد خواهران و اینجا پسرونست و ...منم اصلا تو باغ نبودم، گفتم من دانشجوی مهندسی‌ام و میخوام اینجا کارم انجام بشه.سرتق بودم خیلی... خلاصه یهو اقای نصر اومد داخل و گفت اشکال نداره و من و همکلاسیم نشستیم به حرف زدن باهاش و ....خلاصه مجله علمی رو راه انداختیم و من سردبیر شدم و همراهم مدیر مسئول و خیلی هم پربار بود انصافا. دفعات بعدی هم که کار داشتم با بسیج، صاف میرفتم واحد برادران پیش خود آقای نصر.چون صاحب امتیاز مجله بسیج بود.بعداز تکرار دو سه دفعه‌ی ماجرا، یکبار آقای نصر گفتند البته برای اینکه خودتون راحت باشید میتونید دفعات دیگه برید پیش خانومها. دفترشون هم ته دانشکده‌ی علوم پایه است و ... منم گفتم خوب منو معرفی کنید بهشون.بعد از اون دیگه رفتم دفتر بسیج خواهران و با مسئول بسیج خواهران آشنا شدم و دیگه کم کم پام به دفتر بسیج و کانونها باز شد و خودم هم فعال شدم اونجا...همیشه با خودم فکر می‌کردم که اگه رفتار اقای نصر توی اون یکی دوبار جور دیگه ای بود آیا من باز هم همینی بودم که الان؟!» آقای نصر شهید! می‌دانم پیام رفیق دیگرتان هم در وصف تلاش های بی وقفه‌ و خستگی ناپذیری شما که خودمان از نزدیک بارها و بارها شاهدش بودیم برایتان خاطرات زیادی را زنده می‌کند. یادتان هست؟ می‌گفت موقع برگزاری یکی از اردوهای راهیان نور، همین رفیقتان که از اندیمشک به کاروان شما می پیوندد بر خلاف ظاهر آراسته‌ی همیشگی‌‌تان، شما را با ظاهری به قول خودش ژولیده به خاطر مو و محاسن خیلی بلندتان می بیند، بعد به شما گیر می دهد که مهدی این چه سر و وضعیست؟ و شما می گویید که مرتضی! باور کن هر کاری کردم فرصت نشد بروم ارایشگاه. بعد هم که رفیقتان دستتان را می گیرد و همان وسط کار به شما گیر می دهد که اِلّا و لابد، همین الان باید برویم ارایشگاه و همان موقع شما را می برد. حالا همین رفیقتان، می گفت این فقط یک مصداق کوچک از پُرکاری‌های شما در جهت ارزشهایتان بود، و ادامه‌ی همین تلاش‌ها و پُرکاری‌ها بوده که شما را به جایی رساند که چنان خار چشم دشمن بشوید که وقتی بعد از مدتها، همان شب سال نو، رفته بودید منزل، هدفمند بمب بریزند روی خانه‌تان و همسر، مادر، و دو تا از فرزندانتان را هم همراه خودتان آسمانی کنند. آقای نصر شهید! توی پیام‌های رفقایتان، از نگاه‌های غالبا به زمین دوخته‌ی شما، از حجب و حیای برخوردهای شما و از لبخندی که انگارجزئ ثابت چهره تان بود زیاد صحبت شده بود. محمد‌نامی برایتان نوشته بود:« اولین باری که دیدمش، تیپیکال یک بسیجی بود که انگار مستقیما از نسل اول انقلاب توی زمان سفر کرده بود، خاک ریزها و سیم خاردارها و خورشیدی ها را رد کرده بود و صاف نازل شده بود توی دانشگاه کاشان و نشسته بود توی آن اتاق گوشه ی دانشکده ی مهندسی. و همان سلوک و رفتاری که از یک ایده آل بسیجی انتظار داری، حتی همان لبخندی که از عکسهای خرازی و همت دیده بودی و همان برخوردی که به یک ترم اولی سرگشته توی کریدورهای دانشگاه میگوید آری درست آمده ای، همینجاست...». آقای نصر شهید! می بینید؟ ما هنوز هم به نوعی دیگر سرگشته و حیرانیم... حالا که شما هم به قول شهید سید مرتضی آوینی، زنده شده اید و زنده اید، می شود برای ما مردگان هم زنده شدن را شفاعت کنید؟ راستی برای شفاعت کردن که سن و سال مهم نیست دیگر؟ لطفا اینبار نگویید که من از فلانی و فلانی های دیگر کوچکترم... ✍راضیه‌ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها