eitaa logo
مُنتها...
246 دنبال‌کننده
61 عکس
59 ویدیو
0 فایل
مطلب تویی،طالب تویی/هم مُنتها،هم مبتدا «مولانا» یادداشت‌ها و گزارش‌های یک مادر گاااهی نویسنده و گااااهی‌تر خبرنگار. اینجام:«راضیه‌ابراهیمی» @Ebrahimi62 (استفاده از مطالب این کانال بدون ذکر منبع اشکال شرعی ندارد هرچند که با ذکر منبع به تقوا نزدیکتر است.)
مشاهده در ایتا
دانلود
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷وقتی تبریزی ها خبرنگار CNN را شگفت زده می‌کنند و تعجب از سر و روی خبرنگار CNN می‌بارد... 🔷اینجاست‌ که باید از ته دل گفت: یاشاسین تبریز😍 @Montahaaa ...مُنتها
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙شما صدای شهید حاج احمد کاظمی را می شنوید! 🔷ما به جای دیگری وصلیم... 🔷ما به جای دیگری وصلیم... 🔷ما به جای دیگری وصلیم... @Montahaaa ...مُنتها
ای صاحب‌ِسَبک توی لبخند... @Montahaaa ...مُنتها
تهران، زندگی، جنگ رمضان، شهید سید علی خامنه‌ای و خدایش... «۴» اینجا، گوشه‌ای از تجمعات شبانه‌ی مردم پرند تهران در شب عید است. مثل شب های قبل، توی سکانس پایانی تجمعشان نوای الهی‌عظم‌البلای معروف، تا چند خیابان آن‌طرف‌تر می پیچد، همه رو به قبله و دست به دعا می شوند و بعد عده‌ای می روند سمت ماهی ها و سبزه‌های شب عید و عده ای هم مثل من و دوستم و بچه‌هایمان، از گوشه‌ی دیگر همان جا باقالی داغ می خرند و با زیر صدای «بزن که خوب می زنی» در فضای همانجا، باقالی شان را می خورند.‌ از فروشنده ی سبزی ها و ماهی ها که جوانی است در شکل و شمایل مجید سوزوکی اخراجی‌ها، اجازه می گیرم برای عکس گرفتن از بساطش،می‌گوید:« من خودم شب های قبل توی تجمع بودم، اما امشب شب عیده و مردم باید حال شب عید را داشته باشند، منم پناه آوردم به خودِ خدا و بساطم را آوردم گوشه‌ی همین خیابون اینجا». انگار مردم ایران توی جنگ دوازده روزه این جمله‌ی رهبر شهیدشان را که فرمود:« زندگی را با قوّت ادامه دهید...» تمرین کردند تا حالا توی جنگ رمضان، بتوانند هم نقش اول این جنگ را خودشان برعهده بگیرند و خیابان ها را خالی نگذارند و هم زندگی را با قوّت ادامه دهند و این بزرگترین آفند و پدافند علیه دشمن متجاوز، یعنی جریان زندگی و حال خوب را، همین کف خیابان ها به نمایش بگذارند. ✍راضیه ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست... تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست... تا چشم کار می‌کند جای تو خالیست... @Montahaaa ...مُنتها
آقای مهدی نصر شهید! شما موقع تحویل سال ۱۴۰۵، چگونه بهترین احوال را از خدایی که دگرگون کننده ی دلهاست طلب کردید که احسن‌الحالتان این‌قدر شیرین برایتان رقم خورد؟ اصلا مگر احسن الحالی بهتر از این می توان متصور شد که توی همان روز اول فروردین، فقط چند ساعتی بعد از تحویل سال نوی ۱۴۰۵، پیشوند شهید بنشیند کنار اسمتان، و شما بشوید پاسدار شهید، سرهنگ مهدی نصر آزادانی. آقای نصر شهید! خبر شهادتتان که رسید هیچ کدام از بچه‌های بسیج دانشجویی دانشگاه کاشان که با شما هم دوره بودند تعجب نکردند، پیام های همه هم با یک دست فرمان ثابت جلو می‌رفت: اخلاق شما. همان روز اول، هر کدام توی پیام هایشان مصداق‌هایی از اخلاق حقیقتا خوب شما را تعریف می‌کردند. من هم خبر شهادتتان را که شنیدم، عبارت «سوپاپ اطمینان بچه های بسیج» به سرعت توی ذهنم تایپ شد، حتما یادتان هست که صبور بودن عجیب و غریب شما در رفتارهایتان، باعث شده بود به شما بگویند سوپاپ اطمینان بچه‌های بالا.
راستی این را خودتان نمی دانید که حتی رفتار شما باعث شده بود که یک دانشجوی به قول خودش سرتق و توی فاز ناآشنا با بسیج، حالا یک خانم دکتر بسیجی باشد، اصلا بگذارید عین پیام خانم دکتر را همین جا برایتان بگذارم:« من ورودی ۸۵ رشته‌ی مهندسی معدن دانشگاه کاشان بودم. یادمه همون اوایل دوران کارشناسی، با همکلاسیا تصمیم گرفتیم یه مجله علمی تو حوزه معدن راه بندازیم.یادم نیست که بسیج اون موقع امتیاز مجله رو داشت و غیرفعال بود یا اصلا نداشت، ولی با یکی از پسرای کلاسمون رفتیم دفتر بسیج دانشکده مهندسی پرس و جو. خب اونجا واحد برادران بود ولی من اونموقع اصلا تو این فازا نبودم که دخترا باید برند دفتر خواهران بسیج.کله رو انداختم پایین و با همکلاسیم رفتم تو دفتر بسیج. اقایونی که دفتر برادران بودند، سریع واکنش نشون دادند که خانم برو واحد خواهران و اینجا پسرونست و ...منم اصلا تو باغ نبودم، گفتم من دانشجوی مهندسی‌ام و میخوام اینجا کارم انجام بشه.سرتق بودم خیلی... خلاصه یهو اقای نصر اومد داخل و گفت اشکال نداره و من و همکلاسیم نشستیم به حرف زدن باهاش و ....خلاصه مجله علمی رو راه انداختیم و من سردبیر شدم و همراهم مدیر مسئول و خیلی هم پربار بود انصافا. دفعات بعدی هم که کار داشتم با بسیج، صاف میرفتم واحد برادران پیش خود آقای نصر.چون صاحب امتیاز مجله بسیج بود.بعداز تکرار دو سه دفعه‌ی ماجرا، یکبار آقای نصر گفتند البته برای اینکه خودتون راحت باشید میتونید دفعات دیگه برید پیش خانومها. دفترشون هم ته دانشکده‌ی علوم پایه است و ... منم گفتم خوب منو معرفی کنید بهشون.بعد از اون دیگه رفتم دفتر بسیج خواهران و با مسئول بسیج خواهران آشنا شدم و دیگه کم کم پام به دفتر بسیج و کانونها باز شد و خودم هم فعال شدم اونجا...همیشه با خودم فکر می‌کردم که اگه رفتار اقای نصر توی اون یکی دوبار جور دیگه ای بود آیا من باز هم همینی بودم که الان؟!» آقای نصر شهید! می‌دانم پیام رفیق دیگرتان هم در وصف تلاش های بی وقفه‌ و خستگی ناپذیری شما که خودمان از نزدیک بارها و بارها شاهدش بودیم برایتان خاطرات زیادی را زنده می‌کند. یادتان هست؟ می‌گفت موقع برگزاری یکی از اردوهای راهیان نور، همین رفیقتان که از اندیمشک به کاروان شما می پیوندد بر خلاف ظاهر آراسته‌ی همیشگی‌‌تان، شما را با ظاهری به قول خودش ژولیده به خاطر مو و محاسن خیلی بلندتان می بیند، بعد به شما گیر می دهد که مهدی این چه سر و وضعیست؟ و شما می گویید که مرتضی! باور کن هر کاری کردم فرصت نشد بروم ارایشگاه. بعد هم که رفیقتان دستتان را می گیرد و همان وسط کار به شما گیر می دهد که اِلّا و لابد، همین الان باید برویم ارایشگاه و همان موقع شما را می برد. حالا همین رفیقتان، می گفت این فقط یک مصداق کوچک از پُرکاری‌های شما در جهت ارزشهایتان بود، و ادامه‌ی همین تلاش‌ها و پُرکاری‌ها بوده که شما را به جایی رساند که چنان خار چشم دشمن بشوید که وقتی بعد از مدتها، همان شب سال نو، رفته بودید منزل، هدفمند بمب بریزند روی خانه‌تان و همسر، مادر، و دو تا از فرزندانتان را هم همراه خودتان آسمانی کنند. آقای نصر شهید! توی پیام‌های رفقایتان، از نگاه‌های غالبا به زمین دوخته‌ی شما، از حجب و حیای برخوردهای شما و از لبخندی که انگارجزئ ثابت چهره تان بود زیاد صحبت شده بود. محمد‌نامی برایتان نوشته بود:« اولین باری که دیدمش، تیپیکال یک بسیجی بود که انگار مستقیما از نسل اول انقلاب توی زمان سفر کرده بود، خاک ریزها و سیم خاردارها و خورشیدی ها را رد کرده بود و صاف نازل شده بود توی دانشگاه کاشان و نشسته بود توی آن اتاق گوشه ی دانشکده ی مهندسی. و همان سلوک و رفتاری که از یک ایده آل بسیجی انتظار داری، حتی همان لبخندی که از عکسهای خرازی و همت دیده بودی و همان برخوردی که به یک ترم اولی سرگشته توی کریدورهای دانشگاه میگوید آری درست آمده ای، همینجاست...». آقای نصر شهید! می بینید؟ ما هنوز هم به نوعی دیگر سرگشته و حیرانیم... حالا که شما هم به قول شهید سید مرتضی آوینی، زنده شده اید و زنده اید، می شود برای ما مردگان هم زنده شدن را شفاعت کنید؟ راستی برای شفاعت کردن که سن و سال مهم نیست دیگر؟ لطفا اینبار نگویید که من از فلانی و فلانی های دیگر کوچکترم... ✍راضیه‌ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش بعضی ماهگردها هیچ وقت نمی‌آمدند... آه که چقدر ره بر بودی ..‌. آه که چقدر ره بر هستی... حالا شد سی روز، که دیگر نیستی بیایی و سر حوصله به ما بگویی آرام باشید... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ باران ببارد می‌روی باران نبارد میروی این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی... @Montahaaa ...مُنتها
تهران، زندگی، جنگ رمضان، شهید سید علی خامنه‌ای و خدایش... «۵» الحمدلله که به روز تولّد هم رسیدیم، روز تولد جمهوری اسلامی عزیز! این دل و دل بندهای وطنی هم، توی همین روز بزرگ تقدیم‌تان!👇👇 👦پسرک پنج‌ساله موقع انتخاب شکلات برای خریدن و پخش کردن بین بچه‌های محل تجمع شبانه،به مناسبت دوازدهمین فروردین: مامان! این خوبه به نظرت؟ اینو بخریم؟ 🧕من( در حالی که نام دلبر شکلات انتخابی پسرک، لبخند کش‌داری روی لبم مینشاند، همزمان صدای مهدی رسولی توی ذهنم پلی می شود): وااای! شیرین وطن! یعنی الان اسم شکلات بهتر از این نمی تونست باشه. عجب انتخابی کردی پسرم. پس بخَر که خوب می‌خَری!( مطمئنم الان خودِ شما هم این جمله را با ریتم خوندید، پس باید بگم بخون که خوب می خونی!😬😂) 👦پسرک موقع دادن شکلات ها به بچه ها: شیرین وطن بخور، شیرین وطن اسم این شکلاته! بگیرش. 🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 🧕دوستم خطاب به پسرکم: محمد حسین! چقدر پرچمی که روی دوشت انداختی قشنگه. 👦محمد‌حسین با یک لبخند کج: پرچم ایرانِ دیگه! مگه پرچم‌ ایرانهای شما زشته؟!😬😂 ✍راضیه‌ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها