8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا چشم کار میکند جای تو خالیست...
تا چشم کار میکند جای تو خالیست...
تا چشم کار میکند جای تو خالیست...
@Montahaaa ...مُنتها
آقای مهدی نصر شهید!
شما موقع تحویل سال ۱۴۰۵، چگونه بهترین احوال را از خدایی که دگرگون کننده ی دلهاست طلب کردید که احسنالحالتان اینقدر شیرین برایتان رقم خورد؟
اصلا مگر احسن الحالی بهتر از این می توان متصور شد که توی همان روز اول فروردین، فقط چند ساعتی بعد از تحویل سال نوی ۱۴۰۵، پیشوند شهید بنشیند کنار اسمتان، و شما بشوید پاسدار شهید، سرهنگ مهدی نصر آزادانی.
آقای نصر شهید!
خبر شهادتتان که رسید هیچ کدام از بچههای بسیج دانشجویی دانشگاه کاشان که با شما هم دوره بودند تعجب نکردند، پیام های همه هم با یک دست فرمان ثابت جلو میرفت: اخلاق شما.
همان روز اول، هر کدام توی پیام هایشان مصداقهایی از اخلاق حقیقتا خوب شما را تعریف میکردند.
من هم خبر شهادتتان را که شنیدم، عبارت «سوپاپ اطمینان بچه های بسیج» به سرعت توی ذهنم تایپ شد، حتما یادتان هست که صبور بودن عجیب و غریب شما در رفتارهایتان، باعث شده بود به شما بگویند سوپاپ اطمینان بچههای بالا.
راستی این را خودتان نمی دانید که حتی رفتار شما باعث شده بود که یک دانشجوی به قول خودش سرتق و توی فاز ناآشنا با بسیج، حالا یک خانم دکتر بسیجی باشد، اصلا بگذارید عین پیام خانم دکتر را همین جا برایتان بگذارم:« من ورودی ۸۵ رشتهی مهندسی معدن دانشگاه کاشان بودم. یادمه همون اوایل دوران کارشناسی، با همکلاسیا تصمیم گرفتیم یه مجله علمی تو حوزه معدن راه بندازیم.یادم نیست که بسیج اون موقع امتیاز مجله رو داشت و غیرفعال بود یا اصلا نداشت، ولی با یکی از پسرای کلاسمون رفتیم دفتر بسیج دانشکده مهندسی پرس و جو. خب اونجا واحد برادران بود ولی من اونموقع اصلا تو این فازا نبودم که دخترا باید برند دفتر خواهران بسیج.کله رو انداختم پایین و با همکلاسیم رفتم تو دفتر بسیج. اقایونی که دفتر برادران بودند، سریع واکنش نشون دادند که خانم برو واحد خواهران و اینجا پسرونست و ...منم اصلا تو باغ نبودم، گفتم من دانشجوی مهندسیام و میخوام اینجا کارم انجام بشه.سرتق بودم خیلی...
خلاصه یهو اقای نصر اومد داخل و گفت اشکال نداره و من و همکلاسیم نشستیم به حرف زدن باهاش و ....خلاصه مجله علمی رو راه انداختیم و من سردبیر شدم و همراهم مدیر مسئول و خیلی هم پربار بود انصافا.
دفعات بعدی هم که کار داشتم با بسیج، صاف میرفتم واحد برادران پیش خود آقای نصر.چون صاحب امتیاز مجله بسیج بود.بعداز تکرار دو سه دفعهی ماجرا، یکبار آقای نصر گفتند البته برای اینکه خودتون راحت باشید میتونید دفعات دیگه برید پیش خانومها. دفترشون هم ته دانشکدهی علوم پایه است و ...
منم گفتم خوب منو معرفی کنید بهشون.بعد از اون دیگه رفتم دفتر بسیج خواهران و با مسئول بسیج خواهران آشنا شدم و دیگه کم کم پام به دفتر بسیج و کانونها باز شد و خودم هم فعال شدم اونجا...همیشه با خودم فکر میکردم که اگه رفتار اقای نصر توی اون یکی دوبار جور دیگه ای بود آیا من باز هم همینی بودم که الان؟!»
آقای نصر شهید!
میدانم پیام رفیق دیگرتان هم در وصف تلاش های بی وقفه و خستگی ناپذیری شما که خودمان از نزدیک بارها و بارها شاهدش بودیم برایتان خاطرات زیادی را زنده میکند. یادتان هست؟ میگفت موقع برگزاری یکی از اردوهای راهیان نور، همین رفیقتان که از اندیمشک به کاروان شما می پیوندد بر خلاف ظاهر آراستهی همیشگیتان، شما را با ظاهری به قول خودش ژولیده به خاطر مو و محاسن خیلی بلندتان می بیند، بعد به شما گیر می دهد که مهدی این چه سر و وضعیست؟ و شما می گویید که مرتضی! باور کن هر کاری کردم فرصت نشد بروم ارایشگاه. بعد هم که رفیقتان دستتان را می گیرد و همان وسط کار به شما گیر می دهد که اِلّا و لابد، همین الان باید برویم ارایشگاه و همان موقع شما را می برد. حالا همین رفیقتان، می گفت این فقط یک مصداق کوچک از پُرکاریهای شما در جهت ارزشهایتان بود، و ادامهی همین تلاشها و پُرکاریها بوده که شما را به جایی رساند که چنان خار چشم دشمن بشوید که وقتی بعد از مدتها، همان شب سال نو، رفته بودید منزل، هدفمند بمب بریزند روی خانهتان و همسر، مادر، و دو تا از فرزندانتان را هم همراه خودتان آسمانی کنند.
آقای نصر شهید!
توی پیامهای رفقایتان، از نگاههای غالبا به زمین دوختهی شما، از حجب و حیای برخوردهای شما و از لبخندی که انگارجزئ ثابت چهره تان بود زیاد صحبت شده بود.
محمدنامی برایتان نوشته بود:« اولین باری که دیدمش، تیپیکال یک بسیجی بود که انگار مستقیما از نسل اول انقلاب توی زمان سفر کرده بود، خاک ریزها و سیم خاردارها و خورشیدی ها را رد کرده بود و صاف نازل شده بود توی دانشگاه کاشان و نشسته بود توی آن اتاق گوشه ی دانشکده ی مهندسی.
و همان سلوک و رفتاری که از یک ایده آل بسیجی انتظار داری، حتی همان لبخندی که از عکسهای خرازی و همت دیده بودی و همان برخوردی که به یک ترم اولی سرگشته توی کریدورهای دانشگاه میگوید آری درست آمده ای، همینجاست...».
آقای نصر شهید!
می بینید؟ ما هنوز هم به نوعی دیگر سرگشته و حیرانیم...
حالا که شما هم به قول شهید سید مرتضی آوینی، زنده شده اید و زنده اید، می شود برای ما مردگان هم زنده شدن را شفاعت کنید؟
راستی برای شفاعت کردن که سن و سال مهم نیست دیگر؟ لطفا اینبار نگویید که من از فلانی و فلانی های دیگر کوچکترم...
#جنگرمضان
#جنگتحمیلیسوم
#جنگتاپیروزی
#پاسدارشهیدسرهنگمهدینصرآزادانی
✍راضیهابراهیمی
@Montahaaa ...مُنتها
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش بعضی ماهگردها هیچ وقت نمیآمدند...
آه که چقدر ره بر بودی ...
آه که چقدر ره بر هستی...
حالا شد سی روز، که دیگر نیستی بیایی و سر حوصله به ما بگویی آرام باشید...
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
باران ببارد میروی
باران نبارد میروی
این بغض بی صاحب چرا
از تو ندارد پیروی...
@Montahaaa ...مُنتها
تهران، زندگی، جنگ رمضان، شهید سید علی خامنهای و خدایش... «۵»
الحمدلله که به روز تولّد هم رسیدیم، روز تولد جمهوری اسلامی عزیز!
این دل و دل بندهای وطنی هم، توی همین روز بزرگ تقدیمتان!👇👇
👦پسرک پنجساله موقع انتخاب شکلات برای خریدن و پخش کردن بین بچههای محل تجمع شبانه،به مناسبت دوازدهمین فروردین:
مامان! این خوبه به نظرت؟ اینو بخریم؟
🧕من( در حالی که نام دلبر شکلات انتخابی پسرک، لبخند کشداری روی لبم مینشاند، همزمان صدای مهدی رسولی توی ذهنم پلی می شود):
وااای! شیرین وطن! یعنی الان اسم شکلات بهتر از این نمی تونست باشه.
عجب انتخابی کردی پسرم.
پس بخَر که خوب میخَری!( مطمئنم الان خودِ شما هم این جمله را با ریتم خوندید، پس باید بگم بخون که خوب می خونی!😬😂)
👦پسرک موقع دادن شکلات ها به بچه ها: شیرین وطن بخور، شیرین وطن اسم این شکلاته! بگیرش.
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
🧕دوستم خطاب به پسرکم: محمد حسین! چقدر پرچمی که روی دوشت انداختی قشنگه.
👦محمدحسین با یک لبخند کج:
پرچم ایرانِ دیگه! مگه پرچم ایرانهای شما زشته؟!😬😂
#روزجمهوریاسلامیعزیز
#خیابانباما
#جنگرمضان
#جنگتحمیلیسوم
#جنگتاپیروزی
✍راضیهابراهیمی
@Montahaaa ...مُنتها
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | حلقه وصل ما
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 درست همان موقعی که فریاد الله اکبر مردم سقف آسمان را میشکافت، صدایی متفاوت به گوشم رسید: «خامنهای عشقه، عشق! قربون خامنهای بشم من!» رد صدا را گرفتم، دختر جوانی که یک پرچم ایران به دوش خودش بسته بود و یک دستبند پرچم ایران هم به فرمان دوچرخهاش، انتهای جمعیّت آرام و باوقفه رکاب میزد، وقتی به جمعیت میرسید، دستهایش را آزاد می کرد، مشت گره کردهی دست راست و عکس رهبر شهید و نوهاش در دست چپ، همزمان بالا میآمدند و با همان ظاهری که عرفاً مذهبی هم نبود شروع میکرد به قربان و صدقه رفتن، گاهی قربان و صدقهی ایران میرفت، گاهی قربان و صدقهی رهبر شهید و گاهی قربان و صدقهی آقا سیّد مجتبای عزیز.
🔻 ما زنها خوب میفهمیم که کلمات قربان و صدقه رفتن، کجاها اَدایی است و کجاها واقعی. کلماتش از قلبش برمیخاست. چند جملهای با هم همکلام شدیم، گفتم خبر داری به شماها می گویند پرستوهای نظام؟ گفت هر چی دلشان میخواهد بگویند، من از روزی که رهبر را شهید کردند هرشب توی تجمعات مختلف خیابانم، این شبها هر کسی خودش را ایرانی میداند باید بیاید. بعد هم پرچم روی دوشش را باز کرد و دوباره شروع کرد به قربان و صدقه رفتنش و بوسیدنش.
🔻 وقت خداحافظی به عادت همیشگیام دست دادم، این بار چند ثانیه دستش را بیشتر توی دستم نگه داشتم و گفتم: «دَم شما گرم!» از روی همان دوچرخه دستهایش را حلقه کرد دور گردنم، صورتم را بوسید و گفت دم شما هم گرم.
ایران، حلقهی وصل ما شده بود.
✍🏻 راضیه ابراهیمی
🗓 شماره ٢١٢
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
مُنتها...
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | حلقه وصل ما 🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت
تهران، زندگی، جنگ رمضان، شهید سید علی خامنهای و خدایش... «۶»
👆👆👆👆👆👆👆
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حَسبُنَاالله وَ نِعمَ الوَکیل
حَسبُنَاالله وَ نِعمَ الوَکیل
حَسبُنَاالله وَ نِعمَ الوَکیل
@Montahaaa ...مُنتها
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به قول عزیزی، این ویدئو را هزار بار ببینیم👆👆👆
@Montahaaa ...مُنتها