eitaa logo
مُنتها...
245 دنبال‌کننده
61 عکس
59 ویدیو
0 فایل
مطلب تویی،طالب تویی/هم مُنتها،هم مبتدا «مولانا» یادداشت‌ها و گزارش‌های یک مادر گاااهی نویسنده و گااااهی‌تر خبرنگار. اینجام:«راضیه‌ابراهیمی» @Ebrahimi62 (استفاده از مطالب این کانال بدون ذکر منبع اشکال شرعی ندارد هرچند که با ذکر منبع به تقوا نزدیکتر است.)
مشاهده در ایتا
دانلود
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل و دلبند پسرک 👦: مامان میگم چقدر خنده دار بود که اون آقا فکر کرد من دخترم. مگه نه؟ من🧕: آره واقعا. ولی حالا اگر دختر بودی دوست داشتی اسمت چی بود؟ پسرک👦: اون وقت دوست داشتم اسمم "دریا" باشه. من، ذوق کنان🧕: وای واقعا میگی؟ "دریا" اسم خیلی قشنگیه، فوق العاده قشنگه. واااای، عجب انتخابی داشتی. پسرک👦: نه ببخشید، ببخشید "استخر" اسم انتخابی منه. من با لبخند ماسیده روی لب هایم🧕: چرا آخه؟!من نشنیدم اسم کسی استخر باشه. پسرک 👦: آخه من شنا کردن توی استخر را بیشتر از شنا کردن در دریا دوست دارم!😐😂 🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹 پی نوشت۱: اگرقرار باشد من یک اسم مستعار برای حضرت معصومه انتخاب کنم، قطعا "دریا" را انتحاب می کنم. پی نوشت ۲:کلیپ ۹۲ ثانیه ای بالا، اشاره ای است بر منزلت "دریا". ✍ @Montahaaa ...مُنتها
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی گروه دوستانه‌مان، که همگی به واسطه دغدغه‌هایشان مادرهایی هستند که یا شغل فرهنگی دارند و یا فعال فرهنگی هستند بحث داغ است. بحث و تبادل نظر در مورد هدیه‌ی روز دختر. آزاده که از آن خانم معلم های دوست داشتنی پرتلاش و خلّاق، ولی مته به خشخاش‌گذار است و به قول خودش برای برگزاری کلاس های آنلاین دانش آموزان به شیوه‌ی دلخواهش، خودش و همسرش و بچه هایش را اسیر کرده، برای هدیه ی روز دخترِ دانش‌‌آموزان کلاس سومی‌اش دنبال یک ایده‌ی قِری می گردد. طبیعتاً پسردارهایی مثل من، تصوّر خاصی از این دغدغه اش نداریم. دختر دارها هر کدام نظری می دهند. آرزوسادات می نویسد:« خانم معلم دخترم به مناسبت روز دختر، کلاس امروز را آفلاین کرده.» توی دلم برای این خانم معلم که هم هوای دخترها را داشته و هم هوای مادر دخترها را ،ایول و بارک‌‌الله می گویم و برای معلم های احتمالی دیگری که حتّی از مرحله‌ی آفلاین هم عبور کرده و یک روز تعطیل را به دانش آموزان و مهمتر از آن به مادرِ دانش آموزان هدیه کرده‌‌اند بیشتر. و به مدیرانی که به معلم های دست به آفلاین و دست به تعطیل، برحسب تشخیص و نیاز، گیر نمی دهند خیلی بیشتر. ✍راضیه‌ابراهیمی 😊 😁 @Montahaaa ...مُنتها
پناه بر خدا از آزمون‌‌های آنلاین و حواشی‌اش در روزهای جنگ! خدایا می شود لطفا وقتی بچه‌‌ای مثلا درسخوان، سربزنگاه متوجه‌ی عواقب کوتاهی های تحصیلیش می شود، عواقبش طوری باشد که گریبان مادرش را هم نگیرد؟( از مناجات‌های ابراهیمی😊 ) ادامه‌ی مطلب👇👇👇 @Montahaaa ...مُنتها
پناه بر خدا از آزمون‌‌های آنلاین و حواشی‌اش در روزهای جنگ! خدایا می شود لطفا وقتی بچه‌‌ای مثلا درسخوان، سربزنگاه متوجه‌ی عواقب کوتاهی های تحصیلیش می شود، عواقبش طوری باشد که گریبان مادرش را هم نگیرد؟( از مناجات های ابراهیمی😊 ) محمد‌طاها تا همین دوسه روز قبل هم مصرّانه، با آقا معلّم بزرگوار بر سر یادداشت نکردن سوالات مطالعات اجتماعی و هدیه های آسمانی چانه زنی می کرد، معلم عزیزش هم بزرگوارانه قبول کرده بود که برخلاف دروس دیگر، برای نوشتن سوالات اجتماعی و هدیه‌های آسمانی اجباری نیست هر چند که تاکید کرده بود ذخیره کردن سوالات در گوشی هم اصلا راه خوبی برای خواندن سوالات در موقع امتحان نیست. تا اینکه دیروز که برای امتحان آنلاین امروزش سوالات اجتماعی را می خواند حالت تهوع امانش را بُرید. به محض اینکه گوشی دست می گرفت برای خواندن ادامه اش، دو باره حالت تهوع برمی گشت. توی همین احوالات به اشتباهش اعتراف کرد و گفت:«حتما یکی از دلایل آقای شاکری برای اینکه می گفت اگه سوالات را خودتون یادداشت کنید خیلی بهتره همین بود که حجم زیاد را واقعا نمیشه از روی گوشی خوند و حالت تهوع نگرفت.‌» فرصتش هم کمتر از آن چیزی بود که بخواهم خودش و مطالعات اجتماعی و آزمون و حالت تهوعش را به حال خودش بگذارم و در نقش یک مادر ریلکس بروم سراغ کارهای خودم. چند دقیقه بعد که پیامک برداشت چهارصد هزار تومانی از کارتم نشست روی صفحه ی گوشی ام، این طوری به خودم دلداری دادم که اشکالی ندارد، حالا این سوالات پرینت گرفته شده را سال بعد هم می دهد به یک دوست کلاس ششمی دیگر تا استفاده کند و با این کار خیر، عوض هزینه‌ی پرینت سوالات در می آید. خودش که سوالات را خواند، نوبت رسید به سوال پرسیدن من. پیشنهاد کاتالیزوری ام برای ماساژ سروگردن پسرجان بعد از پاسخ دادنش به سوالات هر سه درس هم، باقیمانده ‌ی تهوعش را در جا از بین برد انگار! راست گفته‌اند که ماساژ مرده را زنده می‌کند! هر چه به درس‌‌های پایانی نزدیکتر می شدیم، مطمئن تر می شدم که این سوالات و پرینت ها فقط به درد همین امسال می خورد و نه سال های بعدی! مُدام توی سرم این سوالات می چرخید که مگر می شود کتاب مطالعات اجتماعی سال بعد هم همین درس ها باشد؟ مگر می شود درسی در مورد جنگ تحمیلی اول توی کتاب باشد و از جنگ تحمیلی دوم و سوم حرفی زده نشود توی همین کتاب؟ مگر می شود از عهدنامه‌های ترکمنچای و گلستان و قرار داد رویترز و بله قربان گویی های رضاشاه نوکر انگلیس و محمد رضاشاه نوکر آمریکا حرف زد و از مُشت گره کرده‌‌ی رهبر شهیدمان در موقع شهادتش حرفی نزد؟ مگر می توان از رودهایی که به دریاهای جنوب می ریزند و از تنگه‌ی هرمز حرف زد ولی از ماجراهای باز و بسته شدنش و از تنگسیری ها و دلاوری هایشان حرفی نزد؟ مگر می شود از مبارزه مردم ایران با استعمار حرف زد و از قول رهبر شهیدمان در مورد مبعوث شدن مردم ایران برای مبارزه با ابرقدرت استعمارگر دنیا حرفی نزد؟ مگر می شود از آزادسازی خرمشهر و خونین شهر حرف زد اما از دست برتر ایران در میدان جنگ تحمیلی سوم و موج‌های وعده‌های صادق حرفی نزد؟ اصلا مگر می شود از بنیانگذار انقلاب اسلامی و امام‌خمینی حرف زد اما از امام خامنه‌ای و رهبر شهیدمان حرفی نزد؟ و امان از این سوال آخر و داغی که هیچ وقت سرد نمی شود ... ✍راضیه ابراهیمی @Montahaaa ...مُنتها
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍ اَلْاِمَامُ اَلْاَنِیسُ الرَّفِیقُ وَ الْوَالِدُ الشَّفِیقُ وَ الْاَخُ الشَّقِیقُ. اینها کلمات رئوف آل علیست.خودش گفته که امام، مونسی دلسوز، پدری مهربان و برادری همدل است. کلمات همیشه جان دارند، کلمات امام رضایِ‌جان، بیشتر! مونس! مونس داشتن، خودش به تنهایی دلگرمی بزرگیست، حالا اگر مونسی صفت بارزش دلسوز باشد و برایمان بشود «مونسی دلسوز» که دیگر غوغا می کند... پدر! پدر داشتن هم خودش به تنهایی دلگرمی بزرگیست، حالا اگر پدری صفت بارزش مهربان باشد و برایمان بشود « پدری مهربان» که دیگر غوغا می‌شود... برادر! برادر داشتن هم خودش به تنهایی دلگرمیست، حالا اگر برادری صفت بارزش همدل باشد و برایمان بشود « برادری همدل» که دیگر غوغا می شود... حالا اگر آن مونس دلسوز و پدر مهربان و برادر همدل، همه‌اش یکجا پیشوند امامی باشد که رئوف آل علیست، غوغایش جهانی می‌شود، جهانی! چقدر ما ایرانی‌ها خوش رزق و خوش اقبالیم که ایرانمان، ایران امام رضاست... 🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 به تو پناه می‌بریم ای مونس دلسوز ای پدر مهربان و ای برادر همدل ما! همیشه و همیشه! و این روزها بیشتر! میلاد تان همیشه مبارک ما ایرانی‌ها بوده و هست، این روزها بیشتر! ✍راضیه ابراهیمی @Montahaaa
وقتی جشن روز معلّم هم خیابانی می‌شود گروه فرهنگ؛ خبرگزاری فارس: 🔷«آقا ما! آقا ما! آقا ما امروز سلام بدیم؟» این همان جمله‌ای است که هر روز همان لحظات اول کلاس آنلاین ششمی‌های کلاس شهید کاظمی، در گوشه‌ای از تهران شنیده می‌شود. جنگ و روزهای جنگیِ بدون جنگ هم هیچکدام نتوانسته روال معمول شروع کلاس شهید کاظمی را به هم بزند. درست مثل همان روزهایی که اول هرصبح،عطر سلام دسته جمعیشان بر اباعبدالله می‌پیچید توی کلاس، حالا هم همان اول کلاس مجازیشان با آقا ما! آقا ما گفتن‌هایشان از هم سبقت میگیرند برای سلام دادن بر امام حسین علیه‌السلام. 🔷بعد هم آقای‌معلم که خوب می‌داند آموزشِ بدون پرورش راه به جایی نمی‌برد شروع میکند به گفتگو در مورد وضعیت این روزهای ایران جانمان. هر روزبه نوعی از تکلیف فعلی‌شان برای حضور در خیابان ها می‌گوید و حتی گاهی برنامه‌ای می‌ریزد برای قرار ملاقات با دانش آموزانش توی همان خیابان، و بعد درس وبحثشان جان می‌گیرد. 🔷روایت گوشه‌هایی از جشن خیابانی روز معلم توسط بچه های کلاس شهید کاظمی و هدیه‌ی اختصاصی و غافلگیرکننده‌ی آقای معلم به تک تک دانش آموزانش توی همان روز، خواندنیست. گزارش کامل را از اینجا بخوانید:👇 https://farsnews.ir/R_ebrahimi/1777798518946413572
هدایت شده از عطر ریحان
: تنهایی از من، هی می‌بَرد دل؛ دارد به احساس خدا پی می‌بَرد دل. ╭─┈🍃𓂃𓈒𓂂𓏸🌸 │ ❄️@marjanemehran ╰───────
خدا را شکر ماهی‌ به آب رسید... ماهیِ بدون آب شده بود، خودش این جمله را گفت. همین هفته‌ی قبل وقتی که پسرک پنج و نیم ساله ام غُر‌زنان از خواب بیدار شدکه:« من خواب دیدم که داریم میریم خونه بابا میرزا، دلم نمی خواست خواب باشه فقط، دلم می خواست الان واقعا داشتیم می رفتیم اصفهان خونه بابا میرزا اینا. من دیگه ماهی بدون آب شدم از بس نرفتیم خونه بابا میرزا اینا.» داداش بزرگ‌تر هم آمد به کمک پسرک و غُر زدن ها و خواهش و التماس هایشان برای هر چه زودتر رفتن به منزل پدری‌ام جان گرفت. راست می گفتند، آخرین دیدارمان با پدر و مادر و برادر و خواهر و فک و فامیل دیار پدری‌ام، برمی‌گشت به قبل از شروع جنگ! یعنی بیش از سه ماه قبل. هر چند که توی این شصت و هشت روز جنگی و روزهای نه جنگ و نه صلح بچه‌ ها حسابی دل بسته ی خیابان شده بودند. پسر بزرگ تر به شوق با هم بودن با دوستان و بچه های پایگاه، و پسرک به شوق همراهی و بازی با دوست صمیمی‌اش هر شب برای رفتن به خیابان و محل تجمع شبانه، سریع و بدون غر حاضر می‌شدند. یک شب که پسرک حسابی با دوستش خوش گذرانده بود و عبدالرضا هلالی، همان مداح محبوب بچه ها هم هم برای تجمع دعوت شده بود و با خواندن چندسرود کودکانه بچه ها را حسابی سر ذوق آورد به پسرک گفتم:« به نظرم امشب که حسابی خوش گذروندی دیگه ماهی بدون آب نبودی، درسته؟» پسرک ابروهایش را بالا انداخت و گفت:« برای من، آب فقط خونه‌ی بابا میرزاست.» حالا توی همین روزهای نه جنگ و نه صلح، درگوشه‌ای از ایران عزیز زخم خورده ولی قوی، ماهی کوچک ما به آب رسید ... ✍راضیه ابراهیمی @Montahaaa