وقتی جشن روز معلّم هم خیابانی میشود
گروه فرهنگ؛ خبرگزاری فارس:
🔷«آقا ما! آقا ما! آقا ما امروز سلام بدیم؟» این همان جملهای است که هر روز همان لحظات اول کلاس آنلاین ششمیهای کلاس شهید کاظمی، در گوشهای از تهران شنیده میشود. جنگ و روزهای جنگیِ بدون جنگ هم هیچکدام نتوانسته روال معمول شروع کلاس شهید کاظمی را به هم بزند. درست مثل همان روزهایی که اول هرصبح،عطر سلام دسته جمعیشان بر اباعبدالله میپیچید توی کلاس، حالا هم همان اول کلاس مجازیشان با آقا ما! آقا ما گفتنهایشان از هم سبقت میگیرند برای سلام دادن بر امام حسین علیهالسلام.
🔷بعد هم آقایمعلم که خوب میداند آموزشِ بدون پرورش راه به جایی نمیبرد شروع میکند به گفتگو در مورد وضعیت این روزهای ایران جانمان. هر روزبه نوعی از تکلیف فعلیشان برای حضور در خیابان ها میگوید و حتی گاهی برنامهای میریزد برای قرار ملاقات با دانش آموزانش توی همان خیابان، و بعد درس وبحثشان جان میگیرد.
🔷روایت گوشههایی از جشن خیابانی روز معلم توسط بچه های کلاس شهید کاظمی و هدیهی اختصاصی و غافلگیرکنندهی آقای معلم به تک تک دانش آموزانش توی همان روز، خواندنیست.
گزارش کامل را از اینجا بخوانید:👇
https://farsnews.ir/R_ebrahimi/1777798518946413572
هدایت شده از عطر ریحان
#سهگانی:
تنهایی از من،
هی میبَرد دل؛
دارد به احساس خدا پی میبَرد دل.
#مرجان_مهران
╭─┈🍃𓂃𓈒𓂂𓏸🌸
│ ❄️@marjanemehran
╰───────
✍ خدا را شکر ماهی به آب رسید...
ماهیِ بدون آب شده بود، خودش این جمله را گفت. همین هفتهی قبل وقتی که پسرک پنج و نیم ساله ام غُرزنان از خواب بیدار شدکه:« من خواب دیدم که داریم میریم خونه بابا میرزا، دلم نمی خواست خواب باشه فقط، دلم می خواست الان واقعا داشتیم می رفتیم اصفهان خونه بابا میرزا اینا. من دیگه ماهی بدون آب شدم از بس نرفتیم خونه بابا میرزا اینا.» داداش بزرگتر هم آمد به کمک پسرک و غُر زدن ها و خواهش و التماس هایشان برای هر چه زودتر رفتن به منزل پدریام جان گرفت. راست می گفتند، آخرین دیدارمان با پدر و مادر و برادر و خواهر و فک و فامیل دیار پدریام، برمیگشت به قبل از شروع جنگ! یعنی بیش از سه ماه قبل. هر چند که توی این شصت و هشت روز جنگی و روزهای نه جنگ و نه صلح بچه ها حسابی دل بسته ی خیابان شده بودند. پسر بزرگ تر به شوق با هم بودن با دوستان و بچه های پایگاه، و پسرک به شوق همراهی و بازی با دوست صمیمیاش هر شب برای رفتن به خیابان و محل تجمع شبانه، سریع و بدون غر حاضر میشدند. یک شب که پسرک حسابی با دوستش خوش گذرانده بود و عبدالرضا هلالی، همان مداح محبوب بچه ها هم هم برای تجمع دعوت شده بود و با خواندن چندسرود کودکانه بچه ها را حسابی سر ذوق آورد به پسرک گفتم:« به نظرم امشب که حسابی خوش گذروندی دیگه ماهی بدون آب نبودی، درسته؟»
پسرک ابروهایش را بالا انداخت و گفت:« برای من، آب فقط خونهی بابا میرزاست.»
حالا توی همین روزهای نه جنگ و نه صلح، درگوشهای از ایران عزیز زخم خورده ولی قوی، ماهی کوچک ما به آب رسید ...
✍راضیه ابراهیمی
@Montahaaa