eitaa logo
مُنتها...
246 دنبال‌کننده
59 عکس
59 ویدیو
0 فایل
مطلب تویی،طالب تویی/هم مُنتها،هم مبتدا «مولانا» یادداشت‌ها و گزارش‌های یک مادر گاااهی نویسنده و گااااهی‌تر خبرنگار. اینجام:«راضیه‌ابراهیمی» @Ebrahimi62 (استفاده از مطالب این کانال بدون ذکر منبع اشکال شرعی ندارد هرچند که با ذکر منبع به تقوا نزدیکتر است.)
مشاهده در ایتا
دانلود
از همان روز اول که کتیبه‌ی یا فاطمه الزهرا با همراهی آقای معلّم و به دست خودِ بچه ها روی دیوار کلاسشان نصب شد بگیر، تا روز قبل از شهادت که از همان اول صبح، دسته عزاداری هیئت دانش آموزییشان در مسیری مشخص، از مدرسه تا مسجد،نور می پاشید توی خیابان های شهر. سالن نمازخانه‌ی مدرسه ‌ی دولتی امید هم چند روزی از ساعت هفت و ربع تا هشت صبح، افتخار حضور دانش آموزانی را داشت که دلشان می خواست قبل از شروع کلاس های درسیشان چند دقیقه ای را در مراسم حضرت مادر شرکت کنند، میزبانشان هم یک روز همه‌ی کلاس های اول مدرسه بودند، یک روز همه‌ی کلاس های دوم، بعد سومی‌ها، بعد چهارمی‌ها و بعد هم پنجمی‌ها. ششمی ها کجای ماجرا بودند؟ ایستگاه‌های صلواتی مدرسه هم با برنامه ریزی دقیق کادر مدرسه، سپرده شده بود به پسرهای کلاس ششمی مدرسه امید. چهار تا کلاس ششم مدرسه، هر کدامشان یک روز در زنگ های تفریح ایستگاه صلواتی داشتند و پنجمین روز هم یک ایستگاه صلواتی مشترک بین تمام کلاس های ششم. 🔹قاب دوم همانجا ذکر اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ را به زبان می گیرم، چشم هایم را می بندم و ایستگاه صلواتی را تصور می کنم که معلم و بعضی مادرهای کلاس به صورت داوطلبانه، بانی تهیه‌ی پذیرایی شده‌اند، و بعد صفر تا صد اجرای ایستگاه صلواتی را آقای معلّم و بچه ها خودشان انجام داده اند. آقای معلّم یک روز قبل از ایستگاه صلواتی، بین بچه ها تقسیم کار کرده و سعی کرده همه‌ی بچه های کلاسش را با دادن مسولیتی هر چند کوچک، توی کارهای ایستگاه صلواتی کلاس سهیم کند. حتی نقش هایشان را با خوش سلیقگی روی کاغذی نوشته، داده دستشان، هر دانش‌آموزش را با همان لحن همیشگی‌اش به اسم کوچک مخاطب قرار داده و برایش مثلا نوشته:«محمد‌مهدی جان! برای ایستگاه صلواتی فردا، شما در نقش مسول نظم‌دهی به صف سوم ایستگاه صلواتی، در نهایت حوصله و خوش خُلقی، خادم حضرت زهرایی. دوست دارم خیلی عالی به چشم مادرمون،حضرت زهرا بیای». آقای معلّم برای هر صف دو نفر را مسئول منظم کردن صف قرار داده، چند نفر از دانش آموزانش را مسئول ایستادن پشت جایگاه ایستگاه صلواتی کرده بود تا شیرین عسل بدهند دست بچه‌ها،‌ خودش هم چای می ریخت توی لیوان ها. چند تا از بچه ها، چای های را می‌چیدند توی سینی های روی پیشخوان جایگاه. چند نفر دیگر هم چای را می‌‌دادند دست بچه‌ها. چند نفر ظرف نبات گرفته‌اند دستشان و نبات هم تعارف می زدند. چون ایستگاه صلواتیشان را به نیابت از شهید‌کاظمی برپا کرده‌اند، چند تا از بچه های کلاس هم کاغذهای کوچکی بین بچه های هر صف پخش می‌کردند با این محتوا:« سلام رفیق. می دونستی وقتی کار خوبی را به نیابت، یعنی از طرف یک آدم خوبی مثل شهدا یا اهل بیت انجام میدی نه تنها از ثواب کار خوبت چیزی کم نمیشه بلکه عین همون ثواب برای اون کسی که کار خوبت را به نیابت از اون انجام دادی ثبت میشه و اونم حتما برات تلافی می کنه و همیشه هواتو بیشتر داره؟».آقای معلم برای هر صف،یکی را که خوش‌رو و شیرین برخورد‌ است گذاشته است قسمت خروجی صف ایستگاه صلواتی تا هر کسی را پذیرایی شد با اسپری کردن گلاب، به بوی خوش مهمان کند و به جای اینکه هی دستش را رو به جلو تکان دهد و با عجله و تند تند به بچه ها بگوید بروید، بروید جلو، با روی خوش و با حوصله به کسانی که پذیرایی شده‌اند بگوید:« نذری حضرت زهرا،نوش جونتون باشه، بفرمایید جلوتر.‌» به اینجای تصوّرات ذهنی‌ام که می‌رسم یادم می‌افتد به حرف‌هایم با دوستم فاطمه. یکبار که با هم نقاط قوّت و ضعف هیئتی را بررسی می‌کردیم به دوستم گفتم:« کاش می‌شد یکی از نقش‌های خادمان محترم و زحمت کش هیئت ها را برای همیشه حذف کرد، همین‌هایی که می ایستند توی مسیر پذیرایی شونده‌ها و هی میگند برید جلو،سریع برید جلو و همزمان با گفتن این جمله هم مُدام دست هاشون را روبه جلو حرکت می دند و انگار دارند منظره ‌ای نامحبوب از کیش کردن مرغ و خروس ها را جلوی چشمانمون نمایش میدند و قطعا مهمون های عزیز مجلس اهل بیت هم از این کار اصلا خوششون نمیاد.» اما چقدر توی ایستگاه صلواتی مدرسه امید، با تدبیر قشنگ و محترمانه این نقش غیر لازم را حذف کرده‌اند.
حتی در ادامه‌ی تصوّراتم از ایستگاه صلواتی مدرسه می ‌بینم که وقتی چند تا از مادرهای عضو انجمن اولیای زحمت‌کش مدرسه داوطلبانه خودشان وارد چرخه‌ی اجرایی ایستگاه صلواتی شدند،تا برای سریع تر پیش رفتن صف ها با نشان دادن رو به جلوی مسیر به بچه ها با دست هایشان و گفتن برید جلو، برید جلو، به زعم خودشان کمکی بدهند، معاون پرورشی مدرسه‌ که انگار قائل به اثرگذاری بیشتر و عمیق تر کارهای پرورشی و تربیتی ای هست که صفر تا صد آن توسط خود بچه ها و معلم ها و بدون حضور اولیا، پیش برود جلو آمد، از آنها تشکر کرد محترمانه به مادرها گفت:«لطفا زحمت نکشید، هیچ نیازی به انجام این کار نیست، اشکالی نداره که حالا چند ثانیه هم بیشتر طول بکشه تا کسانی که پذیرایی شدند خودشون از صف خارج بشند، ضمن اینکه خروجی هر صف، یکی از دانش آموزان کلاس همین کار را با اسپری کردن گلاب و قبول باشه گفتن به بچه ها، به نوعی داره انجام میده. شما زحمت نکشید لطفا تا بچه ها و معلّم خودشون صفر تا صد ایستگاه صلواتی کلاسشون را طبق برنامه‌‌ریزی قبلیشون انجام بدند و این تجربه براشون موندگارتر و اثرگذار تر بشه ان‌شاالله.» با این صحبت های کاملا محترمانه‌ی آقای معاون پرورشی، اولیا هم خوب توجیه شدند و ضمن تأیید حرف‌های آقای معاون، از چرخه‌ی اجرایی ایستگاه صلواتی خارج شدند. 🔹قاب سوم تصورات ذهنی ام هنوز ادامه دارد. یکی دو نفر از انجمن اولیا هم تازه رفته اند پشت جایگاه و از آقای معلم می خواهند که اجازه بدهد تا هم با توجه به خطرناک بودن و داغ بودن چای ها، خودشان چای‌ ها را بریزند و بچینند روی پیشخوان تا بچه ها چای را بردارند، و بچه ها وارد این قسمت چرخه نشوند و هم اینکه معلّم فراغتی پیدا کند و برود کنار بچه ‌ها،اما آقای معّلم محترمانه پیشنهادشان را رد می‌کند، در نهایت احترام از اولیا تشکر می‌کند و با اطمینان می گوید:« به نظر من جای معلّم کنار بچه ها نیست،جای معلّم وسطِ وسط بچه هاست، بچه‌ها باید ببینند و توی ذهنشون بمونه که حتی معلمشون هم به کار کردن و زحمت کشیدن برای ایستگاه صلواتی حضرت زهرا، افتخار می کنه و با کمال میل، پا‌به‌پای اونها همراهی شون می‌‌کنه، ثانیا حالا نهایتا این وسط،روی انگشت یکی دو نفر کمی چای داغ بریزه اتفاقی نمی‌افته، البته که اونم نمیریزه ان‌شاءالله چون نقش ها دقیق و مرتب تقسیم شده بین بچه ها و بچه‌ها قراره با آرامش و حوصله نقششون را انجام بدند.» اینجا هم مادرهای همیشه زحمت کش با تایید حرف های معلم، از چرخه ی ایستگاه صلواتی خارج شدند. آقا مدیر فعال و همیشه در تکاپوی مدرسه هم لحظاتی کارهای بی شمار و متنوع همیشگی مدرسه را متوقف کرده و از دور که می‌آمد فقط معلم و دانش آموزانش را می‌‌دید که همگی در تلاش و تکاپو هستند تا ایستگاه صلواتی کلاسشان با شکوه هر چه بیشتر و با نقش آفرینی خودشان انجام شود‌. نزدیکشان که رسید بلند گفت:« سلامتی آقا‌معلّم و دانش‌آموزان خوب هیئتیش، بلند صلوات بفرست.» صلوات بچه ها، با صدای مداحی دلنشینی که از ایستگاه صلواتی پخش می‌شود، توی هم می‌پیچد و دل آقای معلّم و دانش‌آموزانش را گرم‌تر می‌کند، فضای آنجا را هم گرمتر. 🔹قاب چهارم حالا پذیرایی کامل انجام شده، آقای معلّم که خوش صدا و هنرمند است باز هم خوش سلیقگی کرد و همانجا پشت جایگاه دَم گرفت:« چادرت را بتکان روزی ما را بفرست، ای که روزی دو عالم همه از چادرت توست، ای مادر، ای مادر....» بچه های کلاسش هم با ذوق معلمشان را نگاه می‌کردند که تمام توانش را برای باشکوه تر کردن ایستگاه صلواتی حضرت زهرا به کار گرفته، این منظره‌ها را توی ذهن‌شان ثبت می‌کردند و چند دقیقه با میل و انرژی زیاد،همراه آقای معلم به سینه زدند و خواندند:« چادرت را بتکان، روزی ما را بفرست....» کم کم تعدادی از دانش آموزان کلاس های دیگر هم دورشان جمع شدند، عده‌ای فقط تماشا کردند و عده‌ای هم خودشان را وصل کردند به این منظره‌ی اثرگذار، ماندگار و دلنشین. آخر کار هم عکس دسته جمعی معلم و دانش‌اموزانش شد قاب ماندگار ظاهری این ماجرا، کنار قاب های اثرگذارِ حرکت دهنده و تربیت کننده‌ی ماندگار در دلها و ذهنهایشان.
🔹قاب آخر حالا تصورات ذهنی ام پر کشیده تا دسته عزاداری دانش‌آموزی‌ مدرسه امید. دو تا از دانش آموزان جلوتر از بقیه،بنری را دست گرفته اند که روی آن نوشته شده:«رمز پیروزی ما یا زهراست». دانش آموزان و معلمان، پشت بنر حرکت می‌کردند و چون از قبل اعلام شده بود که همراهی و شرکت اولیا در دسته عزاداری باعث شکوه بیشتر دسته عزاداری حضرت زهرا می شود، جمعی از پدرها و مادرها، در انتهای جمعیت حضور داشتند. چقدر کار خوبی کرده‌ بودند که با یک سیستم صوتی مجهز و درست، همه‌ی مسیر را مداحی پخش می‌کردند و بچه ها سینه می زدند،چقدر خوب بود که اینجا مثل اکثر برنامه‌های فرهنگی مذهبی کشورمان، ضعف و اختلال در سیستم صوتی مراسم احساس نمی‌شد، باید هم قشنگ حس می‌شد که این یک پیاده روی معمولی برای رسیدن به مقصدی که مسجد است و آنجا هم برایشان مراسم عزاداری تدارک دیده اند نیست، مگر چند بار پیش می‌آید که از ساعت هشت و نیم صبح، توی خیابان های شهر مدح حضرت زهرا سلام الله علیها بپیچد و یک عده دانش‌آموز هم صادقانه به همراه معلم هایشان و برخی پدر و مادرها، برای حضرت مادر سینه بزنند و ذکر و‌ عطر یا زهرا بپاشند توی خیابان های شهر. باید هم کادر زحمت کش مدرسه‌ی امید، در کنار زحمت های فراوانشان، همین طور برای لحظه لحظه‌ی این گردهمایی پر برکت و پر نور برنامه ریزی می‌کردند. حتی چند جایی از مسیر هم بچه ها همراه مداحی پویانفر، همخوانی که از قبل تمرین کرده بودند را با هم خواندند و رهگذران اول صبح مسیر مدرسه تا مسجد را هم با این همخوانی‌ پر محتوا سر ذوق آوردند:« امید ما زهراست، امید نمی سوزه...» سخنرانی حاج آقا تمام می‌شود، کرکره‌ی تصورات ذهنی ام را می‌کشم پایین، آخرین «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ» را هم از ته دل می گویم. صدای مداح را می‌شنوم که می گوید: «به نام مادری که زندگی ما به نام نامی‌اش گرفته رنگ و بو...» پی‌نوشت: طولانی شد اما پُر نکته، نکته‌های کاربردی... مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
این هم مُدل گزارشی مطلب بالا که فیلم و عکس های بیشتری داره👇👇 ( پیشنهاد می‌کنم معلم های بزرگوار و کسانی که فعالیت فرهنگی تربیتی انجام میدهند خواندن گزارش زیر را از دست ندهند.)
40M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گروه‌فرهنگ؛خبرگزاری‌فارس: نشسته ام گوشه‌ای از مجلس عزاداری حضرت مادر، دارم چرتکه می‌اندازم برای روزهای دیگری که می‌شد اینجا باشم ولی همّت نکردم و نبودم. سخنران در مورد اهمیت شاکر بودن در زندگی می‌گوید. یک جمله‌اش تمام سلول‌های خاکستری مغزم را تا آخر صحبت‌هایش به‌کارمی‌گیرد. می‌گوید:«همین الان و در‌لحظه برای اولین چیزی که به فکرتون می رسه لازمه خدا را بابتش شکر کنید، از ته دلتون بگید «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ»... 🔷در کسری از ثانیه چندین مورد از ذهنم می گذرد. ویدئو چک ذهنم اولین گزینه را برای شکرگزاری رو می کند. شاکر بودن برای اینکه پسرم ششمین سال تحصیلی‌اش را در مدرسه ای می گذراند که حال و هوای ایام فاطمیه‌اش با مدارس قبلی خیلی تفاوت داشت، خیلی. چه تفاوتی؟ 🔷گزارش کاربردی،ایده‌های نو، جذّاب و مصداق‌سازی‌شده‌ی حال و هوای ایام فاطمیه در مدرسه پسرانه امید را در خبرگزاری فارس از اینجا بخوانید👇👇 https://farsnews.ir/R_ebrahimi/1764003131752756534
🔷گفتگو‌نوشت مدیر موسسه: شما اون روز، هفته‌ی قبل از من ناراحت شدید پشت تلفن؟ من: بله، ناراحت شدم. آقای مدیر: بفرمایید بشینید. حدس زدم، چون به شب نرسیده چوبش را خوردم. من: حالا خیلی محکم که نبود؟ آقای مدیر: این‌قدر بود که بفهمم این چوبی که خدا داره میزنه از کجا دارم می‌خورم من: آخه اون روز لحن صحبت شما این قدر دور از انتظارم بود که حتی وقتی گفتید ده دقیقه دیگه تماس بگیرم، کلاً رغبت نکردم دیگه تماس بگیرم باشما. آقای مدیر: باور کنید قبلش یک جلسه‌ای داشتیم که طرف، حرف‌ زور و بی منطق خیلی می‌زد، شما که زنگ زدید هنوز ذهنم درگیر عواقب اونجا بود، می دونم برخورد خوبی نداشتم ولی ناخواسته بود، ببخشید دیگه،آخه مشکلات کاری ما خیلی متنوعه... من: همون موقع بخشیده بودم، اما فکر کنم شما که چوب خوریتون از خدا آنلاین و ارتباط مستقیمه، با ملّت هم زیاد سر و کار دارید، خیلی باید بیشتر مراقب باشیدا. آقای مدیر: درسته،هر چند گاهی سخته. مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
وقتی لایه های درونی زمین هم عطر نرگس می‌گیرند! بچه‌ی آدم هر چقدر هم مثلا درسخوان و شاگرد زرنگ باشد وقتی خودش از نمی دانم کجا، به این دریافت رسیده باشد که درس های حفظی به هیچ دردی نمی خورند و ارزش نگهداری طولانی مدت در حافظه را ندارند، نتیجه اش می شود اینکه برای سه امتحانی که معلم بزرگوار از ده روز پیش معین کرده این طوری برنامه ریزی می کند:« ببین مامان! من خودم مطالعات اجتماعی و هدیه های آسمانی و علوم را از درس اول تا جایی که امتحان داریم می خونم، کاربرگ ها را هم حل می کنم اما خواهشاً هی نگو بیا بپرسم. پرسیدن بمونه برای عصر جمعه که نزدیک ترین زمان به امتحان های روز شنبه میشه، تا من مجبور نشم این همه اطلاعات حفظی به درد نخور را ریز به ریز برای یک مدت طولانی توی حافظه ام نگهدارم. البته حالا علوم قضیه اش یکم فرق داره. قبوله؟»‌. همین که در برنامه ریزی‌اش خواندن خودش را هم موکول نکرده بود برای نیم روز قبل از امتحان ها، باید می گفتم منّت خدای را عزوجل و قبول. پس طبیعیست که عصر جمعه به محض برشمردن فواید داشتن دوست خوب در آخرین سوال مطالعات اجتماعی، برویم سراغ برشمردن اقدامات پیامبران در زمان حیاتشان و امثالهم به روایت کتاب هدیه های آسمانی، در نهایت هم مشغول شویم به برشمردن لایه های درونی زمین. ادامه 👇👇
(ادامه‌ی مطلب بالا) خیلی طولانی تر از آنچه که فکر می کردم مشغولیم. درحالی که خودم هر سوالی را با سریعترین حالت ممکن می‌پرسم دلم می خوا هد دکمه‌ی 2x پسرم هم فعال شود و با دُور‌تندترین حالت ممکن پاسخ سوالات را بگوید و هر دویمان را از این وضعیت خلاص کند. دلم می سوزد به حال معلم هایی که کار هر روزه شان همین وضعیت است تازه آن هم با بیست سی نفر بیشتر و با استعداد های گوناگون برای یادگیری. کلافگی و کسالت از سر و رویم می‌بارد، محمد طاها هنوز دارد با حوصله محدوده ی خمیر کره را توضیح می دهد که همسرجان با یک دسته گل نرگس وارد می‌شود‌. وای که چقدر لایه های زیرین زمین، بعد از چند بار استشمام گل‌های نرگس، قابل تحمل تر شدند! بازهم گل های نرگس را عمیقا بو می کنم،اینبار با حسّ خیلی بهتری سوال می پرسم. انگار گوشته‌ی بالایی زمین،گوشته‌ی زیرین،سنگ کره، خمیر کره، هسته‌ی خارجی و هسته‌ی داخلی زمین، همگی بوی نرگس گرفته اند... پی نوشت یک: طبق نظر اساتید طب اسلامی، عطر نرگس داروی تقویت سیستم ایمنی‌ است. در واقع خاصیت ویژه زمستانی رایحه گل نرگس تقویت ایمنی و پیشگیری از انواع سرماخوردگی و آنفولانزا است. امام رضا علیه السلام می‌فرمایند: استشمام گل نرگس را به تاخیر نیندازید؛ همانا بوییدن گل نرگس، پیشگیری از ابتلا به زکام و سرما خوردگی در زمستان است. پی نوشت دو: چقدر خوب می‌شد اگر مدیریت محترم هر مدرسه، توی این دو سه ماه فصل نرگس، حداقل یک روز در هر هفته، با بُردن یکی دو شاخه گل نرگس برای معلم هر کلاس، علاوه بر انرژی بخشی و محبّت پراکنی،معلم های مدرسه اش را هم از خواص بی نظیر این گل در این روزهای آلوده و پر دود و دم بهره مند می‌کرد. پی‌نوشت سه: در روزهای غیر از روز تولد و ورود به دنیای چهل و سه سالگی، حتی یکی دو شاخه گل نرگس هم، قطعاً همان کار یک دسته گل نرگس را می کند و کافیست.😊 ✍ د مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
🔷کلمه‌‌هایی در قالب حمد شفا🔷 «روي زمين افتاديم و اشک‌هايمان محکم روي زمين ريخت و شکست، دلمان. تنها بنايي که اگر بلرزد، محکم‌تر مي‌شود، دل است. دل آدمي زاد. بايد مثل انار چلاندش تا شيره‌اش دربيايد… حکما شيره‌اش هم مطبوع است… اشک‌هايم را پاک کردم. مطبوع بود...» (صفحه‌ی۸۸)📕 پی‌نوشت: صاحب این کلمه‌های حال‌خوب‌کُن، همین حالا نیازمند کلمه‌ است، کلمه‌هایی در قالب حمد شفا، برسد به رضا امیرخانی خوش‌قلم در بخش آی‌سی‌یو‌... مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
عبارات خاص توی ایتا قسمتی را برای خودم درست کرده‌ام با عنوان «عبارات خاص».‌جمله های‌کوتاه خاص و یا حتی اصطلاحات خاص دو سه کلمه‌ای را که کلمه‌ها و جمله‌ها یک جور خاص و بچسبی، خوب چفت‌و‌بست شده‌اند را می‌فرستم آنجا و ذخیره‌شان می کنم تا هر وقت برای نوشتن، کلمه کم می آورم نگاهشان کنم و بعد کلمه‌ها هی بجوشند و سرریز شوند. امروز در مجازستان،پیامی دریافت کردم که قبل از پاسخ دادن به فرستنده‌ی آن پیام، اول پیامش رافرستادم توی همان قسمت عبارات خاص. بعد که هی چندین بار دیدمش و خواندمش، مطمئن شدم از لحاظ فنّی و ظاهری، فقط دو سه تا جمله‌ی معمولیست. پس چرا درجا و در لحظه ذخیره‌اش کردم توی عبارت های خاص و مطمئن هم هستم جایش همان‌جاست؟؟! به گمانم حال خوبی که کلمه ها و جمله‌ها و عبارات کسی برای آدم می‌سازد آن ها را هم تبدیل می‌کند به عبارات خاص، حتی اگر به لحاظ ظاهری و فنّی عبارت ها و کلمه‌ها، کلمه‌های معمولی باشند... ✍ مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
33.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایون ولایتمدار قطعا متوجه شدند که با وجود اینکه مخاطب حضوری صحبت‌‌های دیروزِ ره‌بر‌جانمان، خانوم‌ها بودند اما قسمت مهمی از صحبت هاشون هم به این صورت بود که خانمها شنیدند و کیف کردند و آقایون محترم باید عمل کنند. اوصیکم به دقیق‌تر گوش کردن این سه دقیقه👆 مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa
🔷آدم از یک صدم ثانیه‌ی بعدی خودش هم خبر ندارد دو روز است که بعد از مدرسه چندین ساعت مشغول ساختن آتشفشانی شده‌اند که سرکه و جوش شیرینش ازطریق پمپ و بابرق باهم مخلوط شود، آتشفشانی برای درس علوم کلاس ششم ابتدایی.‌ بوی سرکه اتاق را پر کرده،فقط با نوک پنجه ها می‌توان توی اتاق قدم از قدم برداشت و درصد پایینی این شانس را داشت که در این حالت،چیزی توی پایت فرو نرود‌.می گویم:« حالا نمیشه بی خیال پمپ وبرق بشید و با دستاتون جوش شیرین و سرکه را بریزید داخل حفره‌ی آتشفشانی که می‌سازید و زودتر جمعش کنید دیگه؟» محمد طاها می‌گوید:« این‌طوری که از عهده‌ی هر کسی برمیاد، واقعا مسخره میشه». امیرعلی هم با تکان دادن سر،دوستش را تایید می‌کند. پنج دقیقه بیشتر از این پیشنهاد بی حاصل نگذشته که محمد طاها وای وای کنان از اتاق بیرون می‌‌آید، دست امیرعلی ناخواسته خورده به آتشفشان و آتشفشان از آن سمتی که تازه چسب حرارتی زده‌اند افتاده روی چهار انگشت محمد‌طاها. وسط ناله‌هایش می‌گوید:« حالا تکالیفم را چیکار کنم؟ می خواستم شب زود بخوابم تا صبح زود بیدارم کنی تکالیفمو بنویسم. اما حالا از این سوزش زیاد دستم نمی تونم زود بخوابم که. پس چیکارکنم آخه ؟» اژدهای درونم به خشم می‌آید وقتی که می‌فهمم باز هم قبل از انجام تکالیفش، مشغول ساخت و ساز و کاردستی شده. صدا بلند می کنم که:« ببین محمد طاها! گفتند تکلیف! اسمش هم روی خودشه ، تکلیفه! یعنی باااید انجام داد،بااااید. واقعا هنوز نمی فهمی که باید اول تکلیفت را می نوشتی بعدش میومدید سراغ ساخت و ساز؟» آه و ناله‌اش را بیشتر می کند و می گوید:« آخه من از کجا می دونستم که یکهو این طوری داغون میشم و برنامه‌ریزی ها می‌ره روی هوا ؟» امیرعلی اینبار بی خیال تایید حرف دوستش می شود‌.چشم دوخته به آتشفشان نیمه کاره‌ی رهاشد‌ه‌یشان و می‌گوید:« به قول آقا، آدم از یک صدم ثانیه‌ی بعد خودش هم خبر نداره. واقعا راست می‌گفت آقای شاکری». زنگ خوردن گوشی ام مجالی برای شنیدن باقی حرف هایشان نمی‌گذارد. آن طرف خط مادرم است، کیلومترها آن طرف‌تر، با صدای بغض آلودی که به چند ثانیه نرسیده، تبدیل می‌شود به گریه. تلفن که تمام می‌شود چشمهایم قفل می‌شود روی چمدانی که آماده کرده‌ام تا آخر هفته با آن راهی منزل پدری شویم،برای جشن میلاد حضرت زهرا، جشنی که برادرم تدارکش را از یکی دو ماه قبل دیده بود و برای باشکوه‌تر کردن پذیرایی و شام مهمانان حضرت زهرا خیلی برنامه‌ریزی کرده بود.اما حالا،دو روز مانده به مراسم جشن میلاد، برادرم صاحب عزا شده بود، مادرم با آن تلفن خبر داد که پدر‌خانم برادرم فوت کرده.بازهم با همان چمدان قراراست آخر هفته راهی منزل پدری شویم اما اینبار با لباس هایی مناسب مجلس ختم. باید محتویات چمدان را تغییر بدهم. صدای چند دقیقه قبل امیرعلی دوباره توی سرم می‌پیچد:« به قول آقا، آدم از یک صدم ثانیه‌ی بعد خودش هم خبر نداره. واقعا راست می‌گفت آقای شاکری». 🔷🔷🔷🔷🔷 پی نوشت یک: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمودند:«بر میت ساعتی سخت‌تر از شب اول قبر نمی‌گذرد. پس بر مردگان خود رحم کنید و برایشان صدقه دهید و اگر نتوانستید، دو رکعت نماز برای شخص درگذشته بخوانید. پس همان لحظه حق تعالی هزار فرشته به سوی قبر او می‌فرستد که با هر فرشته جامه‌ای و حلّه‌ای است، و تنگی قبر او را تا روز نفخ صور وسعت می‌دهد و به نمازگزار به عدد آنچه آفتاب بر آن طلوع می‌کند، حسنه عطا می‌کند و او را چهل درجه بالا می‌برد.» پی‌نوشت دوم: در روایات به صدقه دادن به نیت فردی که فوت شده زیاد تاکید شده است. پیامبر (ص) فرمود: «هنگامی که فردی به نیت مرده خود صدقه می‌دهد خداوند به جبرئیل امر می‌کند تا هفتاد هزار فرشته آن صدقه را به قبرش حمل نمایند و به دست هر کدام از فرشتگان یک طبق است که به قبر او حمل می‌نمایند و می‌گویند سلام بر تو! این هدیه‌ای است که از فلانی به سوی تو آمده است، سپس قبرش نورانی می‌شود.» پی‌نوشت سوم: هم صدقه به نیت فرد فوت شده و هم نماز لیله الدفن هردو هم برای متوفی اثر و برکات زیادی دارد و هم برای کسی که این اعمال را انجام می دهد. پی‌نوشت چهارم: اگر خواستید خیری در قالب نماز لیله الدفن، برای‌متوفای این یادداشت بفرستید نامش حسن است، حسن عطایی فرزند حسین عطایی. ✍ مُنتها... https://eitaa.com/montahaaa https://eitaa.com/montahaaa