منتظران ظهور
#رمان_اورا #پارت_۸۲ داشتم داد و بیداد میکردم و سعی داشت آرومم کنه ! وقتی دید دستمو بردم سمت در
#رمان_اورا
#پارت_۸۳
با احساس حالت تهوع از خواب بیدار شدم .
نورِ کم جونی تو اتاقک افتاده بود .
سرم همچنان گیج میرفت !
میدونستم خیلی ضعیف شدم .
خبری از ساعت نداشتم .
بلند شدم و یه چرخی تو اتاقک زدم ،
یه ساعت گرد آبی رنگ رو دیوارای کرمی بود
که با دیدن عقربه ی ثانیه شمارش که زور میزد جلو بره امّا درجا میزد ،
فهمیدم خواب رفته ! 🕒😴
برگشتم سر جام !
یه چیزی به دلم چنگ مینداخت و میخواست هرچی که صبح خورده بودم بکشه بیرون ...
سعی کردم خودمو بزنم به اون راه و بهش محل ندم !!
نمیدونم چقدر شد !
شاید یک ساعت به همون حالت اونجا نشسته بودم
داشتم کلافه میشدم 😣
یعنی الان فقط میتونستم بخوابم و بیدار شم و بشینم و بخوابم و ... ؟؟!!
دیگه حتی خوابمم نمیومد !
دلم میخواست اتاق خودم بودم تا حداقل یه دوش میگرفتم !
اتاق خودم ....!
آه ... 😢
کی باور میکرد الان من با این وضع تو چنین جایی...!!
اصلا چیشد که به اینجا رسید...؟
چرا من نمیتونم عامل این بدبختی رو پیدا کنم ... 😣
چرا زندگی من یهو اینقدر پوچ شد؟!
یا بهتره بگم از اول پوچ بود ...
مثل زندگی همه !
پس چرا بقیه حالیشون نیست؟؟
نمیدونم ...
نمیفهمم ...
فردا عیده !!
و من آواره ام ...
دیگه هیچ دلخوشی تو دنیا ندارم !
هیچی !!
فکر و خیال داشت دیوونم میکرد !
کاش حداقل میدونستم ساعت چنده 😭
یعنی این وضع از خونه خودمون بهتره؟؟
شاید آره !
اینجوری حداقل میدونم هیچکسو ندارم !
هیچکسم تو کارم دخالت نمیکنه !
اینکه کلاً کسی نباشه
بهتر از بودنیه که از نبودن بدتره !!
سرم درد میکرد .
از گرسنگی شدیدم فهمیدم احتمالاً نزدیکای عصر باشه !
تاکی باید اینجا میموندم ؟!
دستمو از دیوار گرفتم و بلند شدم !
رفتم سمت در
این اطراف کسی نبود
با احتیاط رفتم بیرون
حداقل هوای اینجا بهتر از اون تو بود !
به زندگیم فکر میکردم و قدم میزدم و اشک میریختم ...
اونقدر غرق تو بدبختیام بودم که حواسم به هیچی نبود !
- چیشده خوشگل خانوم؟ 😉
با صدایی که اومد از ترس جیغ خفه ای کشیدم و برگشتم 😰
- کسی اذیتت کرده؟
دو تا پسر هم سن و سال خودم در حالی که لبخند مسخره ای رو لباشون بود داشتن نگام میکردن !! 😥
- نترس عزیزم ...
ما که کاریت نداریم 😈
- آره خوشگل خانوم !
فقط میخوایم کمکت کنیم 😜
با ترس یه قدم به عقب رفتم ...
- آخ آخ صورتت چیشده؟؟
- بنظرمیرسه از جایی در رفتی !!
بیمارستانی ، تیمارستانی ، نمیدونم ...!
هر مقدار که عقب میرفتم ، میومدن جلو !
داشتم سکته میکردم 😭
- زبونتو موش خورده؟؟
چرا ترسیدی؟؟ 😈
- فردا عیده
حیفه هم یه دختر به این نازی تنها باشه
هم دوتا پسر به این آقایی 😆
تو یه لحظه تمام نیرومو جمع کردم و فقط دویدم !
اونا هم با سرعت دنبالم میکردن !
دویدم سمت خیابون تا شاید کسی رو ببینم و کمک بخوام 😰
خیلی سریع میدویدن
اینقدر ترسیده بودم که صدام درنمیومد 😭
نفس نفس میزدم و میدویدم
امّا ....
پام پیچ خورد و رو چمنا افتادم زمین 😰😭
تو یه لحظه هر دو شون رسیدن بهم شروع کردن به خندیدن
تمام وجودم از وحشت میلرزید !
- کجا داشتی میرفتی شیطون 😂
هرکی این بلا رو سر صورتت آورده حق داشته !
اصلاً دختر مؤدبی نیستی !
- ولی سرعتت خوبه ها !
خودتم خوشگلی !
فقط حیف که لالی 😂
به گریه افتاده بودم و هق هق میکردم.
امّا هیچی نمیتونستم بگم !!! 😣
یکیشون اومد سمتم و دستمو گرفت تا بلندم کنه ....
قلبم میخواست از سینم بیرون بپره .
هلش دادم و با تمام وجود جیغ زدم !!
ترسیدن و اومدن سمتم.
میخواستن جلوی دهنمو بگیرن
📿 @montazeranezohoor_e_mahdi 📿
منتظران ظهور
#رمان_اورا #پارت_۸۳ با احساس حالت تهوع از خواب بیدار شدم . نورِ کم جونی تو اتاقک افتاده بود .
#رمان_اورا
#پارت_۸۴
امّا صورتمو میچرخوندم و فقط جیغ میزدم
امیدوار بودم یکی بیاد به دادم برسه 😭
بالاخره با صدای فریادی که داشت هرلحظه نزدیکتر میشد
منو ول کردن و با سرعت برق فرار کردن !!
همونجا رو چمنا افتاده بودم و زار میزدم 😭
باورم نمیشد این ترنم همون ترنمیه که ماشین سیصد میلیونی زیر پاش بود !
همون دانشجوی پزشکی
و همون دختر پولدار مغروری که هیچکسی جرأت مزاحمتشو نداشت 😭
- دخترم اذیتت کردن؟؟
دستامو از صورتم برداشتم و نگاهش کردم !
نمیتونستم جلوی گریمو بگیرم ...
مرد با همون لهجه ی شیرین ترکی ادامه داد
- آخه اینجا چیکار میکنی باباجان !!
قیافتم که آشنا نیست
فکرنکنم مال این محل باشی !!
بلند شدم و نشستم
سرمو انداختم پایین و به گریه هام ادامه دادم 😭
- ببینمت عزیزم !
دختر قشنگم !
نکنه از خونه فرار کردی ؟؟!!
آخه اگر من نمیرسیدم که ...
لا اله الا اللّه ...
جوونای این زمونه گرگ شدن باباجان !
خطر داره یه دختر تنها اونم تو این جای خلوت ... !
ترسیدی حتماً؟؟
بشین برم برات یه آب میوه ای چیزی بیارم
رنگ به روت نمونده !!
- نه ...
خواهش میکنم نرید 😭
من میترسم ... 😭
نشست کنارم
- ببین عزیزم !
این کار که تو کردی اصلاً درست نیست !
حتما خانوادت الان دارن دنبالت میگردن !
نگرانتن !
این بیرون خطرناکه باباجان !
یه دختر تنها نمیتونه تو این تهرون درندشت که همه جور آدمی توش هست اینجوری تو پارکا سرگردون بمونه !
شمارتونو بگو زنگ بزنم بیان دنبالت ...
فقط گریه میکردم و سرمو انداخته بودم پایین !
- لا اله الا اللّه ...
دخترجون اینجوری که نمیشه !
اگر نگی مجبور میشم زنگ بزنم پلیس !
حداقل اونا بدنت دست خانوادت !
سرمو آوردم بالا و با ترس نگاهش کردم 😰
- نه ... خواهش میکنم شما دیگه اذیتم نکن 😭
- خب الان میخوای چیکار کنی؟
میبینی که آدما چقدر ...
شبو میخوای کجا بمونی؟؟
- یه کاریش میکنم دیگه !
یه جایی میرم !
همونجوری که دیشب ...
دیشب !!!
📿 @montazeranezohoor_e_mahdi 📿
منتظران ظهور
#رمان_اورا #پارت_۸۴ امّا صورتمو میچرخوندم و فقط جیغ میزدم امیدوار بودم یکی بیاد به دادم برسه 😭
سلام خدمت تمامی اعضای کانال #منتظران_ظهور 👋
ممنون از همراهی شما ...
به پارت گذاری #رمان_اورا ادامه می دهیم...
این رمان ، یک رمان مذهبی هست و داستان جالبی داره...
نویسنده ی این کتاب ، خانم محدثه افشاری هستند...
این کتاب رو میتونید خریداری کنید ، اما من پارت پارت در کانال میگذارم ، قطعا در نسخه ی چاپی یا PDF از نظر ادبی اصلاحاتی صورت گرفته و جزئیاتی مورد توجه قرار گرفته ...
نویسنده ی این رمان من نیستم و با نویسنده هم در ارتباط نیستم ...
با جست و جوی #رمان_اورا ، و یا #پارت_... میتونید به پارت های مختلف رمان دسترسی پیدا کنید...
📿 @montazeranezohoor_e_mahdi 📿
✨️رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
لَيسَ مِن عَبدٍ يَظُنُّ بِاللّه خَيرا إلاّ كانَ عِندَ ظَنِّهِ بِهِ؛
بنده اى نيست كه به خداوند خوش گمان باشد مگر آن كه خداوند نيز طبق همان گمان با او رفتار كند.
📜تفسیر قمی ج 2 ، ص 265 - بحارالأنوار(ط-بیروت) ج 67، ص 384، ح 42
#حدیث_روز
#خدا_انقدر_عاشقمونه
#خدا
📿 @montazeranezohoor_e_mahdi 📿