و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چالهای که بارها در آن پریده بودیم
افتادیم..
به لبه پرتگاه رسیدهام؛ اما هنوز نمیپرم
دراز کشیدهام و به آسمان آبی خیره شدهام..
دلتنگیام را دم کردهام
بدون قند مینوشم، تا یادم نرود
چقدر تلخ بودی..!
یهو دیدم وسط این همه بدبختی
دارم میخندم
به خودم که آمدم...
دیدم دارم به تو فکر میکنم=))
تویی که نیستی...
تو مَرا آزردی...
کِه خودم کوچ کنم از شَهرت؛
تو خیالَت راحت!
میروم از قَلبت،
میشوم دورترین خاطره در شَبهایت
تو بِه من میخندی!
و به خود میگویی:
باز میآید و میسوزد از این عِشق ولی...
بر نِمیگردم،نه!
میروم آنجا که دِلی بهر دِلی تَب دارد
عِشق زیباست و حُرمَت دارد :)!