درخت از تو پوسیده؟ درختی که با لمس انگشت پودر بشه و به طرز ترحم انگیزی فروبریزه؟
اوه البته که نمیخوای اوضاعت این بشه، پس تمومش کن، اون نگاه منتظر که به این و اون دوخته شده تا بیان دستاشونو بدوزن به چشمات و بلندت کننو تمومش کن
بزار درد و زجر و مشکلاتتو با همه وجودت حس کنی این خودش به بوسیدنی ترین و لذت بخش ترین طریق ممکن ترمیم بخشه، مثل زخمی که هرچقدر الکل روش بریزن دیگه سوزشش حس نمیشه
تمومش کن، تمومش کن، اون نگاه آزاردهنده به نظر میرسه
چرا بجای منتظر بقیه بودن وزنتو روی سر انگشتای پات منتقل نمیکنی؟ چرا قهقهه نمیزنی؟ چرا نمیزاری بفهمن که دیگه خبری از اون نگاه خفت بار و ذلت بار نیس؟ چرا نمیزاری بفهمن اون نگاه بجای بقیه به دستای خودت دوخته شده؟ چرا گریه نمیکنی و بعدش نیشخند نمیزنی؟
تمومش کن
بیرحمانه بود، بیرحمانه ترین کلماتی بود که پشت هم ردیف شده بودن و اون جملات خاردارو ساخته بودن از اون بیرحمانه تر به زبون آوردنشون در حق کسی بود که نمیتونست تنهایی از پس خودش بربیاد ولی من باید میگفتم، باید دونه ِ تک تک اینارو تو گوشش میکاشتم
بیرحمانه بود ولی ارزش دیدن جوونه زدن حرفامو داشت
کلماتم و تک تک حروفی که ازشون ساخته شده بودن و صدام الکل بود ولی دیگه سوزشش حس نمیشه، نه؟
ممکن نیس بعد شنیدن این کلمات از زبونم آدم قبلی بشه، مگه اینکه بخواد درختش هربار از نو بسوزه
بهش گفتم وقتی رسیدی عکس بفرس، و محض رضای خدا فقط هوا رو.
از تو عکس میشه سرمای استخون شکنو حس کرد ولی اون آفتاب تو اون هوا رو باید نفس کشید
الان اینطوریم که یا برمیگردی یا لحظه به لحظشو تو عکسا حبس میکنی میفرستی، میگه باشه ولی آسمون اینجارو چطوری حبس کنم برات بفرستم؟
آخ، آخ که این لاکردار نقطه ضعفم دستش اومده:))))))))))))))))))))))))))))))))
هرچی گفته بودمو گرفتن و حقا که واقعا مو به مو هم گرفتن
یکیمون ، همون عزیزی که نذاشت آهنگای من غالب بشه ها
همون
قسمتای اولو دیده بود و با هیجان برامون تعریف میکرد تا یه سره بریم سراغ قسمتای آخر
طوری شور و اشتیاق داشت که وسطاش تپق میزد و منم قهقهه
شیرینی ماجرا به شیرینی شور و اشتیاقش نبود
الحق که غمآلود بود
آلوده به دستای غم
چشم سپردم به دوئل سیاوش و سرنوشت شوم
به قول خودش چرخ لاکردار، آخ چرخ لاکردار، آخ
بگذریم
بگذریم و گذشتیم
با اشکای خدیجه تجریشی چه باید کرد؟ چه میشه کرد؟
"آنچه بگذشت نمیآید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز"
وصف حال شیرزاد که گذشت، اینم وصف حال خدیجه تجریشی...
میگن بیخبری و خوش خبری
ولی بیخبرم و خوشخبر نیستم، نگرانم
بیخبری و نگرانی، بیخبری و خشکیدن آبراهه افکار
بیخبری و با چشم دوییدن، بیخبری و نشستن و خراش دادن چوب صندلی با ناخن
بیخبری به قدری که ذهنت از قرار فرار کنه و به خودت بیای ببینی دندونای تیزت با لبت و پوستش دست کم جنگ بین انگلستان و فرانسه بر سر کالی رو داشتن، البته بگذریم که اینجا "کالی" ای درکار نیس
و آخ، آخ از این قرار بعد بی قراری که بی قرار موندنو بهش ترجیح میدم
در هر صورت بیخبری و بیخبری و بیخبری
من بیخبرم.
از تجربیات جدید، اینطور بگم که چوب بیلیاردو همون اولین بار به توپ اشتباهی زدم و تا آخر انقدر حرکاتو اشتباه میزدم که نصف بازی داشتم میخندیدم
میخواستم به یه بهانه ای بازیو بپیچونم و برم،خوشبختانه تلاشم برای فرار جواب نداد اما تلاشش برای با آرامش و متانت یادم دادن جواب داد و بالاخره یه دور رو ازش بردم
هنوزم ولی پافشاری میکنم که بیلیارد کار من نیست