غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت میکردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم، مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوت های عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری میکردم که شنبه فرا برسد و ماری را در آغوش بکشم . درست که فکر کردم، من در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبختتر از من هم پیدا میشد، وانگهی، این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که "انسان، بالاخره به همه چیز عادت میکند".
˓ ִֶָ ࣪ 𝑴𝒐𝒐𝒏𝒑𝒆𝒕𝒂𝒍˖ ִֶָ ࣪
شاید آدم ترجیح میداد درکش کنند تا دوستش بدارند.
"There's a kind of loneliness that doesn't come from being alone. It comes from not being understood."
دلم نمیخواد رنگ مورد علاقمو با بقیه شریک شم باید میگفت « یرین ، آبی رنگِ توعه »
هدایت شده از در همسایگی زحل
از چیزای آبکی خوشم میاد اگه اینا نبودن زندگی حوصله سربر میشد👎🏻