«دنیایی که من میشناختم در حال ویرانشدن بود. ما همه راهیِ ناشناختهها بودیم - راهیِ فضایی که میخواستیم، اما نمیشناختیم. نمیدانم این احساس ناامنی، احساس آسیبپذیری، احساس کسی که انگار زمین زیر پایش خالی شده، این احساس ترس در برابر آنچه میخواهی امّا نمیشناسی، آیا بهای رسیدن به آن آیندهای است که همچنان از ما میگریزد؟» - کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتّی خندیدیم؛
I disappeared in plain sight, Like a ghost in morning light. And no one stopped to say my name, Because to them, I was never flame.