استکانی که بین کلمنِ آب و لباسشویی بود رو برداشتم...
پر از آب کردم و یه نفس رفتم بالا
چقدر غلیظه
چرا...
وایسا
یه لحظه حس کردم ته گلوم داره میسوزه و مزه تلخی میده
از دهنم هم انگار کف داره میاد بیرون!!
فکر کنم اگه یکم حرف میزدم حباب میومد🤣
مثل چی پریدم دهنمو شستم
و بعد فهمیدم قبل از من، مامانم با اون استکان مایع لباسشویی ریخته بودن تو لباسشویی😐😐😐😐😐😐
مایع لباسشویی خوردم😐💔
زنده میمونم؟🚶♀
480.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتم به خرد چه اتفاق افتاده...
گفتا که عروسی علی و زهراست..❤️
أنت لست وحيد؛
أنت محاط بالله من كل الجهات!
____
تو تنها نیستی
تو از همه طرف با خدا احاطه شدی!🌱
یه رفیقی بود..میگفت بابام عاشق رنگِ یشمیه اما فقط یدونه پیرهن یشمی رنگ داره ولی تا دلت بخواد پیرهن آبی داره، چون مامانم عاشق رنگ آبیه...