این تسبیه هم دوباره هدیه ی حضرت اباالفضلِ...
هم این تسبیه هم اون لباس و تسبیه کنارش
همه شو کربلا بهم دادن...اولین کربلایی که رفتم...
اون پارچه سبزه هم اولین باری که رفتم کربلا به همه ی حرم ها متبرکش کردم...؛)
مُنتَظـِـــر...؛)🇵🇸
من چیزایی که داخل این کادر میبینید رو با یه دنیا هم عوض نمیکنم...:)) یا میلیارد ها پول هم عوض نمیکنم
غرق شدم تو خاطرات کربلا...
هر چند وقت یه بار همه شو میارم میچینم کنار هم...
میگم همه داراییِ با ارزش من ایناس...😄
گاهی اوقات میشینم یه گوشه..
مداحیِ "یه گوشه با بغض تنها میشینم عکسای اربعینو با گریه میبینم" رو میزارم..
عکسای کربلامو اونایی که چاپ کردمو یکی یکی میارم...
این هدیه ها رو هم میارم ..
همه رو میزارم کنار هم...
یکی یکی میبینم و گریه میکنم...
میشم مصداقِ بارزِ جمله ی
"با خاطراتِ کرب و بلا گریه میکنم...."
هی میگم بطلب...بطلب...بطلب...
آره خلاصه حسین جان...
دلمون تنگه...
شما که دلامونو اینجوری عاشق و دلباخته و مریض کردین...
خودتون دوای این دلامونین...
حالا که دلامونو اینجوری کردین خودتون هم به دادشون برسین...💔
تو همچو من سرِ کویت هزارها داری
ولی بدان که گدایَت فقط تو را دارد ..
#عزیزم_حسین❤️
+ماذا يعني لکَ الحُسَين ؟
- هو الماء.
وجَعلْنا مِن الحُسَيْن
كلّ شيءٍ حيْ!
آری ای مدعی عشـق!
بـدان،،
نامِ "حسیـن"
در گلِ خلقت ما پایه ی محکم دارد ..
#عزیزم_حسین❤️
صبح تا ظهر مدرسه بودم
ظهر که اومدم ، رفتم کلاس تا تقریبا 8 شب !
حدود 8 رسیدم خونه ، نشستم درس خوندم تا الان، و بازم کلی درس دارم بخونم برای امتحانِ فردام..
زیبا نیست؟:)
دارم از خستگی میمیرم...
در عین حال هیچی هم برا امتحان های فردام بلد نیستم...
معده م هم اینقدر اوضاعش خراب شده که نه ظهر ناهار خوردم و نه شب شام خوردم...
الان دارم از فرط بدن درد میمیرم!
حس میکنم با هر تکون خوردنی، تمامِ عضله هامو از هم دیگه میکشن،و میخواد از هم گسسته بشه !
مُنتَظـِـــر...؛)🇵🇸
صبح تا ظهر مدرسه بودم ظهر که اومدم ، رفتم کلاس تا تقریبا 8 شب ! حدود 8 رسیدم خونه ، نشستم درس خوندم
این حال و روز یه کنکوریِ !
این اوضاع اگه یه هفته دیگه ادامه پیدا کنه و قرار باشه این حجم از درس و فشار و... رو هضم کنم ، قول نمیدم سالم بمونم و کارم به کنکور بکشه!:/