1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب شبِ دوم بود...
الحمدلله توفیقش جور شد بریم هیئت...
فکر کنم التماس هام جواب داد...
فکر کنم آقا گفتن همون یه شب که هیئت رفتن رو ازت دریغ کردم برای ادب کردنت کافی بود...:)
جاتون خالی الان هم تو راه مسیر هیئتم...
آخ از امشب...
وای از امشب...
شبِ بی بی سه ساله...
از بچگی درک و هضم روضه ی حضرت رقیه برام سخت بوده و نا باور...
از بچگی نمیتونم باش کنار بیام اصلا..💔
بچه که بودم اولین بار تو مهد کودک برامون روضه ی حضرت رقیه رو گفتن
و منی که باورم نمیشد...
شبیه یه بچه ای شده بودم که همه ی باور هاش نابود شده بود!
اومدم خونه کلی گریه کردم...
تا چند روز حالم بد بود...
مامانم هی میگفتن چی شده ، بیا بام حرف بزن ، برام بگو از چی ناراحتی...
آخرش بهشون گفتم مامان اتفاقایی که برای حضرت رقیه افتاده راستِ؟
راستِ که باباشون رو کشتن؟
راستِ سر بریده ی باباشون رو براشون بردن؟
راستِ که حضرت رقیه رو زدن؟
همه شون واقعی بوده؟💔
بابا
با گریه ام آخر تو را آوردم اینجا...
از بین آن تشت طلا آوردم اینجا...💔
بابایی..
بابایِ من..
اصلا گمان کن دخترت قامت کمان نیست...
اصلا گمان کن عمه جانم نیمه جان نیست...
اصلا گمان کن دخترت تنها نبوده..!
اصلا گمان کن حرمله با ما نبوده...:)
یادش بخیر شب هایی که سر روی پات میزاشتم...
تا بودی غصه تو دلم نداشتم....
بابا یادته چه موی قشنگی داشتم...؟
بابایی یادش بخیر دست من و یه بار رها نکردی...
دستم که توی دستت بود نه غصه بود نه اشکی
راستی بابا...
چقدر خودت موهامو شونه کردی...!:)
حالا بیا ببین موهام سفیده....💔
#رقیه_بنت_الحسین
بابا جونم کجایی...
بد زدنم خدایی...
نبودی تو..!
منو زدن همه به قصد غربت..
هی میزدن ، هی میزدن..!
با بغض و با جسارت..
بابا بیا دیگه...💔
بابایی...
منو زدن!
همونا که سر تو رو بریدن
همونا که تو قتلگاه تو رو ، رو خاک کشیدن...
منم رو خاک کشیدن..💔
بابا میترسم..بیا منم ببر..💔
منم ببر سفر بابا...