آخ از امشب...
وای از امشب...
شبِ بی بی سه ساله...
از بچگی درک و هضم روضه ی حضرت رقیه برام سخت بوده و نا باور...
از بچگی نمیتونم باش کنار بیام اصلا..💔
بچه که بودم اولین بار تو مهد کودک برامون روضه ی حضرت رقیه رو گفتن
و منی که باورم نمیشد...
شبیه یه بچه ای شده بودم که همه ی باور هاش نابود شده بود!
اومدم خونه کلی گریه کردم...
تا چند روز حالم بد بود...
مامانم هی میگفتن چی شده ، بیا بام حرف بزن ، برام بگو از چی ناراحتی...
آخرش بهشون گفتم مامان اتفاقایی که برای حضرت رقیه افتاده راستِ؟
راستِ که باباشون رو کشتن؟
راستِ سر بریده ی باباشون رو براشون بردن؟
راستِ که حضرت رقیه رو زدن؟
همه شون واقعی بوده؟💔
بابا
با گریه ام آخر تو را آوردم اینجا...
از بین آن تشت طلا آوردم اینجا...💔
بابایی..
بابایِ من..
اصلا گمان کن دخترت قامت کمان نیست...
اصلا گمان کن عمه جانم نیمه جان نیست...
اصلا گمان کن دخترت تنها نبوده..!
اصلا گمان کن حرمله با ما نبوده...:)
یادش بخیر شب هایی که سر روی پات میزاشتم...
تا بودی غصه تو دلم نداشتم....
بابا یادته چه موی قشنگی داشتم...؟
بابایی یادش بخیر دست من و یه بار رها نکردی...
دستم که توی دستت بود نه غصه بود نه اشکی
راستی بابا...
چقدر خودت موهامو شونه کردی...!:)
حالا بیا ببین موهام سفیده....💔
#رقیه_بنت_الحسین
بابا جونم کجایی...
بد زدنم خدایی...
نبودی تو..!
منو زدن همه به قصد غربت..
هی میزدن ، هی میزدن..!
با بغض و با جسارت..
بابا بیا دیگه...💔
بابایی...
منو زدن!
همونا که سر تو رو بریدن
همونا که تو قتلگاه تو رو ، رو خاک کشیدن...
منم رو خاک کشیدن..💔
بابا میترسم..بیا منم ببر..💔
منم ببر سفر بابا...
خرابه چراغونه امشب...
قناری غزل خونه امشب...
موهام فرش مهمونه امشب...
دلم خونه امشب..!
بابا نبودی که موی سرم سوخت..💔
بابا نبودی ببینی که خاکسترم سوخت..
بابا نبودی ببینی پرم سوخت..
لبام دیگه هندونه امشب..ولی چشما گریونه امشب..💔
بابام گفته میمونه امشب..دلم خونه امشب..
بابا نبودی ببینی که دستامو بستن..
بابا نبودی ببینی دلم رو شکستن...
بابا نبودی ببینی چی اومد سرِ من...
سرَم رو شکستن...💔