eitaa logo
مُنتَظـِـــر...؛)🇵🇸
253 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
483 ویدیو
54 فایل
ما غباریم،غباری ز نجف. آب اگر ریخت فدای سرت ای‌یار بیا "دنیامون اباالفضلِ":) #ایهاالعزیز آقای اباعبدالله،ما دوست داریم♡ بخدا از نفهمی مونه که گناه میکنیم ‹ بچه ها رَد نخ کفن‌تون رو دارید؟ › می‌شنوم ... https://daigo.ir/secret/7707286770
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی خستما... ولی خستگیِ این روزا و این شبامو دوست دارم...:) شالا همیشه خسته باشم..!
_دارد دلِ ما از تو تمنایِ نگاهی.._
من نمی‌گویم چه شد گویند در چشم علی سیل دشمـن بود پیـدا ، فاطمه پیـدا نبود ...
«أمّا بعد، فصاحب الزّمان يحبّ أن تحاول من أجله» اما بعد..امام زمان دوسْت داره به خاطرِ خودش تلاش کنی:)
چله مون یه روز دیگه‌ش مونده ها... :)🌱
من فاطمیه ها همیشه برام به شدت متفاوته... هر سال چشم انتظاری میکنم.. یه روز یه روز می‌شمارم ... از بچگی با نوکری کردن برا مادر بود که قد کشیدیم و وسط روضه و ذکر مصیبتشون بزرگ شدیم... از بچگی وظیفه ی نوکری کردنِ مادر رو دوشمون بوده و بزرگ شدیم... وقتی خیلی بچه بودم وظیفم این بود همه بچه های داخل جلسه رو ببرم تو اتاق و باشون بازی کنم تا جلسه رو شلوغ نکنن... تا مادر هاشون تو روضه راحت باشن... الحق هم خوب وظیفه مو انجام میدادم..:)) بعد که بزرگ تر شدم خواهرم که چایی می‌گرفت من پشت سرش قند و پولکی می‌گرفتم... بعد که یکم بزرگتر شدم میرفتم بقچه ی بزرگِ پرچم ها رو از تو دوپوش میاوردم بازشون میکردم میدادم دست بزرگتر ها تا وصلشون کنن... بعد که بزرگ تر شدم چایی می‌گرفتم... بعد که بزرگتر شدم پرچم ها رو میزدم... بعدش شروع کردم چایی ها رو بریزم... و حالا نیتم فقط نوکریه... فقط نوکری... به هر نحوی... واقعا فاطمیه ها رزقِ هر سالمو میگیرم از مادر...:)) الحمدلله که پدر مادرم از بچگی ما رو تو روضه ی مادر بزرگ کردن و حُبِ این خونواده رو گذاشتن تو دلمون... و جا شو محکم کردن..!:) حدود ۳۰ سال هست که روضه مون گرفته میشه و پا بر جاست...:)) ان‌شاءالله که ادامه دار باشه و تا لحظه ای که نفس میکشیم توفیق داشته باشیم و بتونیم مجلس عزای حضرت مادر رو به پا کنیم..💔:)
این پرچمِ خیلی عزیزه...؛)
و همینطور این ... ؛)
فاطمه خانوم هم امسال تقریبا ۸ ساله شده و احساس خانوم بودن می‌کنه...؛) امشب یه سینی برداشته بود ، تند تند استکان ها رو جمع میکرد...😄🌱 اصن قلبِ منِ این دختر..❤️😅 با اون قدِ یه متریش..
خب... اینم از اولین شبِ روضه ی مادر... :) سال ۱۴۰۱