کوفه را با نفس خویش چنان مقبره کرد..
خطبهای خواند که کار همه را یکسره کرد:)
من هم از زینبم و در رگ من، خون علی است
سوختم؛ سوختن از عشق تو، قانون علی است ..
دخترم؛ دختری از تیرهی اُمُّالنّجبا
عمّه، بسته به سرم معجری از جنس حیا
آهم، ارثی است که از خطبهی زهرا بردم💔
شام گریاند مرا؛ آبرویش را بردم ...
عمّه آموخت به من شکوهای از غم نکنم
زخم هم شد سر خود پیش کسی خم نکنم :)
گلهای نیست؛ گله، حوصله هم میخواهد
من دلم تنگ شده؛ بوسه دلم میخواهد:)