_ نشد ناتمامم برایت کولهلم را برداشتم و نشد فدای سرت مثل آبی که به خیمه نرسید. من خیلی امید بسته بودم. تمام طول سال به خودم میگفتم تا انگور ضریح نقره را نبوسیدی تا آغوشت را به وسعت ششگوشه نسپردی توبهات قبول نیست اما نشد. قلبی که خنکای حرم عباس را زیر آفتاب داغ کربلا لمس نکند میسوزد جان دلم بد هم میسوزد. من خیلی امید بسته بودم ببینمت نشد. فدای سرت فدای زینب و رقیهات. من بدجور ناامید شدم اما نه به ناامیدی تو پیش پیکری که در عبا چیدی یا کنار بدن یادگار حسنات یا هنگام خسوف ماهات در علقمه یا وقتی که تن کوچکی را زیر عبا پنهان میکردی چند قدم میرفتی چند قدم برمیگشتی. سوختم نه شبیه مادرم زینب آن وقت که دید بلند مرتبه شاهی... یا قتلگاه را یا وقتی که طفلان را سوار ناقه کرد اما محرمی کنارش نبود یا لحظهای که سهساله را تکان داد. قسم به چشمهای نگرانت آن لحظهای که همه چیز را در غبار میدیدی -غبار سم سوارانی که رو به خیمه میتاختند- که مثل خیمهها سوختم بلکه امتداد نگاهت به من بیفتد. نگاهم کن! این من برای تو، بنشین و دفعتا جگرم را برون بکش اما مرا برای خودت بخواه، میکشی مرا حسین؟ نگارا از عجم مهمان نمیخواهی دلی آشفته و حیرتن نمیخواهی خوش ب سعادتتون زیارتتون قبول باشه خواستم چن تا اسم بگم فاط*** .نست*** .سم * .آت*.دنی**** .محم**** .خانواده*** .خانواده*** وهمهیبچههایمنتظرنتیجهکنکور علیبرکتالله مراقبخودتونباشید التماسدعا🤍
مُنتَظـِـــر...؛)🇵🇸
_ نشد ناتمامم برایت کولهلم را برداشتم و نشد فدای سرت مثل آبی که به خیمه نرسید. من خیلی امید بسته بو
قلبی که خنکای حرم عباس را زیر آفتابِ
داغ کربلا لمس نکند میسوزد جاندلم . :))
مُنتَظـِـــر...؛)🇵🇸
سلام بالاخره من رسیدم خونه .. =)
با کوله باری از تجربه و خاطره و ...