eitaa logo
قَلعِه مآهْ🌑
20 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
409 ویدیو
2 فایل
میدونی چیه★ دلم می خواد یه شب تو جنگل★ بشینم زیر نور ماه و ستاره ها رو نگاه کنم★ میای باهم بریم ★ تا بهترین روزارو با هم بسازیم★ آیدیم: @mooon_333 ★ ★𝐬𝐭𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟒/𝟏𝟒 بیاین با هم گپ بزنیم★ https://daigo.ir/secret/6309500867 #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی راحته من یه پیک میفرستم و شما تو یه تایمی باید اونو ادیت کنین و باید با وایبی که من میگم باشه
باید به یه تعداد مناسبی برسیم تا بگم چیو ادیت کنین و با چه وایبی اول تو پی بهم اسم بدید میتونید لقبتونو بگید یا اسمتونو
⛥اسماتون: ⛥م‍‌ه‍‌رآوی‍‌د ⛥پیکسی ⛥ ⛥ https://eitaa.com/mooonland
در انتظار تعدادی نفر...
بچه ها اینو از به کانال که دنبالش میکنم آوردم به نظرم خاطرش باحال بود: من و خوانوادم یه چند روزی رو اومدیم مسافرت بعد این جایی که شبا توش میمونیم یه مجموعس که خونه های شبیه به هم داره بعد کلید یکیش رو به ما دادن هیچی من رفتم یکم این ور و اونور رو ببینم بعد که برگشتم رفتم تو دره خونه رو باز کردم دیدم عه هیچ کی نیست با خودم گفتم خب شاید رفتن بیرون رفتم تو و دیدم یه دسته موز خوشگل چشمک زد رو میزه گفتم عه تو این مدت که من نبودم رفتن موز خریدن ( من عاشق موزم ) هیچی شونه هام رو انداختم بالا و رفتم موز رو برداشتم کابینت ها رو باز کردم یه بشقاب برداشتم و نشستم و شروع کردم موز ها رو خوردن و تلوزیون رو روشن کردم و داشتم مستند نگاه میکردم که یه ۵ ، ۶ دقیقه گذشت و دیدم یکی اومد تو دقیقا سمت راستم سرم رو چرخوندم نگاش کردم در حالی که داشتم میگفتم سلام اومدین دیدم یه پسر یکی دوسال از من کوچیک تر با تعجب نگام میکنه من : سلام اومدی__.. 😁...😀؟! یارو : 😐؟!... بعد یکم این ور رو اونور رو نگاه کرد گفت : اشتباه اومدم؟...😶 بعد من در حال خوردن موز : آره اشتباه آومدی زود باش برو🗿🍌 بعد یهو یه دختر بچه بدو بدو اومد تو من رو که دید داد زد گفت : نهههههه موزاااااممممم 🤬😭💔 بعد منم که موز دستم بود این جوری که ودف چرا این داره عر میزنه موز های خودمه خب 🗿🗿🍌... بعد یهو خوانوادش هم همزمان با عر زدن دختره اومدن تو ( الان ۲ تا دونه موز خوردم چی شد مگه 🗿💔 ) مامان و باباعه با یه سبد خرید : 🗿🗿 بعد من و اون یارو و مامان و باباعه که همزمان گردش نگاهمون اول به موزی که تو دستم نصفه خورده شده و بعد به ۳ تا پوست موزی بود که دورم ریخته بودم ( یکی هم نیست بگه پس چرا بشقاب برداشی آخه آدم حسابی ) و بعد دوباره من که اون نصف موزه تو دهنم بود و لپ هام گنده شده بود و داشت می‌ترکید و همزمان که داشتم نگاهشون میکردم داشتم آروم هم میجویدمش من :..😶😶‍🌫🍌.... دختر بچه : 😤😭💔 پسره : 🗿... مامان بابا هه : 🗿🗿🛒🛍... آروم موز رو قورت دادم و بعد پاهام رو از رو میز آوردم پایین بعد درست نشستم اون نصفه موز که تو دستم بود رو آروم گذاشتم تو بشقاب و بعد گفتم : آممم....فکر کنم....فکر کنم اشتباه اومدم.... پس من....پس من میرم.....🫠💔 اومدم بدوم بیرون که مامانه گفت : اون نصفه موز رو هم ببر 🗿.... بعد پسره گفت : راست میگه دیگه مثلا اون رو گذاشتی ما بخوریم ؟! 🗿... بعد من که داشاتم تو دلم عر میزدم : 💀😭🫠🫠 بعد من دستم رو دست گیره بود برگشتم پشتو نگاه کردم بعد دختره : 💀.... پسره و مامان باباش : 🗿🗿🗿.... با قدم های کوتاه و سریع رفتم نصفه موزه رو برداشتم و دویدم سمت در : 😭🏃🏻‍♀🍌💔... همزمان کله های دختره و پسره و مامان باباهه هم چرخید و داشتن نگام میکردن دختره : ☠... ( عملا دختر بچه هه سکته کرد آخرین دونه موزش رو من با خودم بردم 😭😂💔 ) پسره و مامان باباش : 🗿🗿🗿..... ( قشنگ یه ودف درخشانی که این دختره گشنه از کجا اومده تو خونه ، تو چهرشون بود....🗿💔 ) هیچی دویدم بیرون و خونه ی ما دقیقا یه دونه خونه اونور تر بود.... الان اونا میتونن بگم یه دختره مثل وحشی های قحطی زده از پشت کوه اومده خونمون و موز های دخترمون رو خورده و بعد دوباره مثل وحشی های جنگلی در رفتهههههههه و فقط پوست موز ها رو برامون گذاشتههه 😭😭😭🫠🫠🫠🫠 این اصلا خوب نیییستتتتتت 😭😭🫠🫠🗿🗿💔💔💔
چیزی که می‌خوام هر روز ببینمش🌙