eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
78 دنبال‌کننده
15 عکس
0 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد... نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد... دلت را بچسب... @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. دلْ پاره... پارهْ دل شدن درد ندارد. پارهٔ دل شدن هم. وقتی مادری می‌خواهد قربان‌صدقهٔ بچه‌اش برود می‌گوید:« تو پارهٔ وجودمی!» و وجود اینجا خودش پاره است. هیچوقت هم قرار نیست کسی دلم را بخیه بزند. چون یک تکه‌اش را پیدا نخواهند کرد. وقتی پاره شد نتوانستم پیدایش کنم. خب اهمیتی هم ندارد. بگذارید پاره بماند. پاره پاره شدن هم درد ندارد. من اینجا نشسته‌ام و پارهٔ دلم جای دیگری است. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم تمام دلم جای دیگری است. پاره دل ها امشب بی‌تاب شده‌اند. بی‌تاب ها نیاز به تاب دارند. تابی آهنی زیر سایه‌بان حیاط مادربزرگ و درخت انجیر بزرگی کنارش. از این درختْ انجیر ها که وقتی از درخت بالا رفته‌ای و دنبال رسیده‌هایش می‌گردی، برگ هایش پوست دستت را بخراشند. باید بیایی پایین و تاب بخوری تا جای خراشش خوب شود. خراشِ روی دل را می‌گویم. باید انقدر تاب بخوری تا بشقاب آش رشته‌ای که روی زیر اندازِ زیر سایبان است، خنک شود. بلکه رشته ها همتی کنند و این دلِ پاره پاره را بغل کنند. نه. دل من بغل رشته‌ای نمی‌خواهد. هذیان می‌گویم. اینجایی که من نشسته‌ام، نه تابی است، نه انجیری و نه دلی. البته آش کمی مانده اگر می‌خواهید. کجا دنبال دلم بگردم؟ بی حوصله که می‌شوم می‌روم توی گوشی. انقدر ایتا را باز و بسته می‌کنم تا دوباره هنگ کند. یکی از کانال ها بلاخره پیام گذاشته است. _ میلاد آقا امام رضا مبارکتون... دلم را پیدا کردم...(: @morakkab .
. از مزار تا قبر، به اندازهٔ یک ایران تا آمریکا راه است...:) @morakkab .
. نان و کمی سبزی... دیشب که رفته بودم تجمعات، مردی آمد و لقمهٔ نان و پنیر و سبزی را در دستم چپاند. بعدش هم گفت: _ مهمون ابا عبدللهی... لقمه را که می‌خوردم داشتم فکر می‌کردم عبدللهی دیگر کیست که ما را مهمان کرده است؟ در زندگی‌ام عبدللهی زیاد دیده‌ام. به همین لقمه نان و سبزی قسم خیلی گشنه بودم. نامردها ای کاش خسیس بازی را کنار می‌گذاشتند و پنیرش را بیشتر می‌کردند. دلم از آن نان و پنیر ها خواست که معلم‌مان خانم عبدللهی توی دبستان می‌خورد. دفتر مدیر را نباید در زنگ های تفریح باز کنی. خب معلم نشدی که بفهمی بعد از یک ساعت درس دادن برای کسانی که گوش نمی‌کنند، چقدر نان و پنیر و سبزی می‌چسبد. با پنیر زیاد. مثل آن وقت که می‌نشینی سر سفرهٔ افطار و پنیر سبزی می‌زنی بر بدن. البته تا بخواهی لقمه را بخوری، به گوشی‌ات پیام می‌آید که:« خانم... اینترمت ما ضعیف شد. من نتانستم درس را گوش. ببخشید » و تو اینجا باید قربان صدقهٔ غلط املایی هایش بروی. سبزی را بعداً هم می‌شود خورد. شاگرد کلاس اولی نداشته‌اید که بفهمید چه می‌گویم. البته من هم نداشته‌ام. چه کسی می‌فهمد؟ معلم شدن کار من و تو نیست که بفهمیم. معلم شدن شغل انبیاست. انبیا هم نان و پنیر و سبزی می‌خوردند؟ ای بابا... کفرگویی نداشتیم ها... وگرنه معلم دینی را صدا می‌کنند تا با معلم قرآن دو تایی ارشادم کنند. چشم. ارشاد شدم. بیایید می‌خواهم برایتان لالایی بخوانم: _ شاه عباس حکومت صفوی را به اوج قدرت رساند. او سلسله ازبک‌ها و عثمانیان را شکست داد و تا پشت مرزهای ایران عقب راند. همچنین، پایتخت را از قزوین به اصفهان ــ در مرکز ایران ــ منتقل کرد و برای آبادانی آن بسیار کوشید... خوابت نبَرَد. فردا امتحان علوم داری ها! بیا کمی انگلیسی بخوانیم تا در امتحان عربی که فردا داری بتوانی سوال های ریاضی را جواب بدهی...! این تجمعات شبانه به ما نیامده است. آمدم متن تبریک روز معلم بنویسم خیر سرم. خلاصه که معلم ها روزشان مبارک باشد از طرف تمام شاگردانی که بعد از یک چرت خوب سر کلاس، برای پنچر کردن لاستیک ماشین معلمشان آماده می‌شدند... دلم نان و پنیر و سبزی خواست :) @morakkab .
. یک‌شنبه... توی ساختمان رو به رویی کار می‌کرد. کارگر بود. بعد از ظهر ها که با بچه ها می‌رفتم بیرون می‌دیدمش. اسمش یک‌شنبه نبود. رفقایش یک‌شنبه صدایش می‌کردند. هر بار سر ساختمان کسی هوار می‌کشید:«یک‌شنبه.»، او بود که جواب می‌داد. یک‌بار که توی سوپری دیده بودمش. ازش پرسیدم:«اسمت یک‌شنبه است؟» از توی قفسه، شامپو تخم‌مرغی برداشت. گفت:«نه» کمی بیشتر به چشمانش دقت کردم. گفتم:«آخه من شنیدم سر ساختمون بهت میگفتن یکشنبه.» آدم کم حرفی بود. نگاهم کرد و در سکوت رفت. از آن روز به بعد هر بار که از جلو ساختمان رد می‌شدم و چشم تو چشم می‌شدیم، چند لحظه‌ای بیشتر نگاهم می‌کرد. پوست صورت لاغرش سوخته بود. غیر از یک شلوار کردی قهوه‌ای و یک تیشرت گشاد آبی، هیچوقت لباس دیگری تنش ندیدم. وسط موهایش کچل شده بود. البته من کاری به اسمش نداشتم. همان یک‌شنبه هم بدک نبود. شنیده بودم از بالای ساختمان افتاده است. بچه ها می‌گفتند. پایش شکسته بود. هر ظهر که توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم، او را هم آن طرف خیابان می‌دیدیم که با پای شکسته ما را تماشا می‌کند. بعد ها که گچ پایش را باز کرده بودند، یک‌بار دعوتش کردیم با ما بازی کند. رفیق شده بودیم. فوتبالش حرف نداشت. بچه ها بهش می‌گفتند دایی لایی. توی فوتبال برای خودش علی دایی بود؛ ولی لایی‌خورش عجیب ملس بود. دو سه باری که وسط بازی مهندس ساختمان رسیده بود و دریبل های حرفه‌ای او را دیده بود، خب... بقیه‌اش را می‌دانید. سنش از ما خیلی بیشتر بود. فکر کنم ۳۰ را رد کرده بود. خودش می‌گفت قبلا دو سه باری تاندون پایش توی فوتبال پاره شده است. بیشتر که از گذشته‌اش گفت، بچه ها اسمش را به دایی چاخان تغییر دادند. بعضی موقع ها که همه می‌رفتند و تنها می‌شدیم، حرف های عجیب و غریبی می‌زد. چنان با ذوق برایم از سیاست حرف می‌زد که دوست داشتم بلند شوم و برگردم توی خانه. اما دلم نمی‌آمد. همه‌اش را گوش می‌کردم. بعدش هم شروع می‌کرد به غرغر و درد و دل. از بدهکاری هایش به سوپری سر کوچه تا مشکلات خانوادگی‌اش در همدان. دلم به حالش می‌سوخت. تنها بود. البته که حالم از آن دود تند سیگارش و بوی تریاک دهانش بهم می‌خورد. ولی باز هم دلم به حالش می‌سوخت. تنها بود. چند روزی می‌شد دیگر نمی‌دیدیمش. یک هفته‌ای گذشت و نه سراغ فوتبال هر ظهرمان می‌آمد و نه در ساختمان پیدایش می‌کردیم. بچه‌ها می‌گفتند تمام حساب های مهندس را خالی کرده و زده است به چاک. @morakkab .
. پروفایل... اینکه وقت بزاری و پروفایلی که خودت دوستش داری را برای کانالت طراحی کنی، خیلی حس جالبی دارد. از آن وقت‌ها است که با خودت می‌گویی آخیش و شانه‌ها را شل می‌کنی. مرکبی که با خون قرمز شده است، حقیقتا مستحق یک پروفایل مختص به خودش بود. این مرکب ما خشک شده بود. پارسال همین موقع ها بود که شروع به نوشتن کرده بودم. هر چقدر توی مرکبم آب می‌ریختم، رنگ نمی‌داد. به ماه محرم که رسیدیم، مرکبم جان دوباره گرفت. با این تفاوت که هر چقدر می‌نوشتم، رنگش فقط قرمز بود... .
. دعای فرج... اجتماع امشب هم تمام شده بود. پیش‌دستی کردم و قبل از اینکه بگویند دعای فرج را می‌خواهیم پخش کنیم، به سمت قبله چرخیدم. خدا را شکر که همان لحظه دعا را پخش کردند. سابقهٔ بدی در خیت شدن دارم. الهٰي عَظُمَ الْبَلاء... وقتی می‌خواهند دعا کنند، یک‌عالمه القاب حسنه و عالی برای خدا می‌آورند، با تمام دل خدا را تمجید می‌کنند و بعد خودشان را دربرابر پیش‌گاه حق‌تعالی، ذلیل می‌کنند. یاد شب‌های ماه رمضان و دعای ابوحمزه ثمالی افتادم. چه شب ها که با این دعای عزیز سحر نکردیم. یادم هست یک‌جایی می‌خواندم: اَلْبَلاءُ لِالْوَلاء. یعنی بلا برای دوست و رفیق های نزدیک است، نه برای آن مستی که پای تختهٔ بیلیارد بی‌هوش شده و آن حرامزاده‌ای که درحال سفر به اپستین است. یعنی وقتی می‌گویی خدایا... خدا میگه جان‌دلم بندهٔ خستم؟ بلاخره طاقتت تمام شد و پیش خودم برگشتی؟ و ما اینجا باید بگوییم: خدایا ما فرج می‌خواهیم... بگشا این قفل مصیبت را. ... أوْ هُوَ أقْرَب، یا محمدُ یا علی... نفهمیدم کی به اینجای دعا رسیده‌اند. امیدوارم درست خوانده باشم. مجری می‌گوید: _ دستاتو بیار بالای سرت... دستانم را بالاتر می‌آورم. تقریبا تا گلو. من هم حرف مجری را گوش کرده بودم؛ نه؟ گفته بود بالای سر و من هم دستانم را بالای سرِ روحم آورده بودم. منظورم این است از قلبم رد شده بود. قلب، خودش یک پا سر شده است در این دوره و زمانه. چه چیزها که چشم سر اشتباه دید و چشم دل درستش کرد. چه چیزها که گوش سر اشتباه شنید و گوش دل درستش را به ما فهماند. چه چیزها که دهانِ سر گفت و... دل که دهان ندارد. دارد ها، ولی لال است. حداقل من که نشنیدم چیزی بگوید. صدایی توی گوشم می‌گوید:« خدا از رگ گردن بهت نزدیک‌تره...» صدای دلم بود؟ ما که جز این صداهای غرش مانند چیزی نشنیده‌ایم. گشنه‌اش که می‌شود فقط بلد است سر و صدا کند. خدا خیر بدهد به دهانِ سر که حداقل یک کمکی می‌کند. به خودم می‌آیم... یٰا أرْحَمَ الرّاحِمین، بِه حَقِّ محمدٍ و آلهِ الطّاهِرین... @morakkab .
. هیــــــــــچ... چند روزی است که هیچ موضوع خاصی به ذهنم نمی‌رسد. نه فقط خاص، بلکه هیچ موضوعی به ذهنم نمی‌رسد. البته همین‌که هیچ موضوعی ندارم خودش موضوع جذابی است. پس دیگر مصداق شعر: ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ نمی‌شوم. البته شاید هم بشوم؛ چون دارم درمورد هیچ می‌نویسم. حالا حداقلش من دارم می‌نویسم. مصداق نوشتن حساب می‌شوم یا نه؟ البته من که نباید حساب شوم، در واقع نوشته هایم باید حساب شود. آنها هم که کلمات واقعی نیستند. فقط مقداری تجمع نور در صفحه موبایل است. چه هزارتویی شد! باید بلد باشی از هیچ، هزار بسازی. باید بلد باشی که نکنی. دنبال هیچ در قرآن می‌گشتم. یادم آمد آنها اصلا چ ندارند که. دیدم خدا فرموده: أفَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَجْحَدون؟ خب عرب ها که چ ندارند. به جایش می‌گویند ج. خدا گفته: آیا آنان نعمت خدا را انکار می‌کنند؟... وقتی هیچ ریشه‌ای نداری، برای پوشاندن بی آبروییت دست به دامان انکار می‌شوی. و خداوند چقدر پنهانی هیچی کفار را بین آیاتش نشان می‌دهد. پنهان می‌کند و نشان می‌دهد. بلاخره پنهان کرده است یا نشان داده است؟ وَ أنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیج... و خداوند از هر نوع گیاهان می‌رویاند به وسیله هیچ! نه. نه. بهیج یعنی زیبا... خداوند گیاهان زیبا می‌رویاند. معنی را از خودم در آوردم. البته که از هیچ هم می‌رویاند. خدای ما، خدای هیچی‌ها است. از هیچ چه‌ها که نرویانده است. حالا بعضی بروند پی از کاه کوه ساختن و از هیچ هزارتو ساختن. و ما هم نهایتا بتوانیم از آیات قرآن، معنی زیبایی به ارزش هیچ بسازیم. و من بین این‌همه سوژه و در ابتدای جنگی جدید، در حال نوشتن از هیچم... باشد که این وجود هیچ‌مان فدای میهن‌مان شود. بلکه دشمنِ هیچ را به هیچی ابدی بکشانیم. @morakkab .
. ماه امشب که دیگر مثل شب قبل کامل نیست و کمی ناقص شده است را حتی بیشتر دوست دارم...(: @morakkab .
. تاکسی لاتی... _ میدون انقلاب دو نفر... _ مشتی این پوله یا کاغذ پاره؟... _ دبه نکن بی‌مرام... یه دوزاری که چونه زدن نداره... با چشمانش می‌گفت: باندارو داری!؟ سبیل کلفتش لب هایش را پوشانده بود. چهار تا رفیق مشتی و لاتی. البته آهنگی که پشت ماشین‌شان گذاشته بودند، کاملا سبیل‌هایشان را زیر سوال برده بود. تضاد بین آن سبیل و آن آهنگ طنز انقلابی، کیوت بود! دیگر وقتی سبیلِ یک لوتی حرمتش ریخت، تو هم بیا و بهش بگو کیوت. کی به کیه؟... البته باند حرمت دارد ها! نبینم کسی به باندهاشان بگوید کیوت. کیوت خودش است و هفت جد و اباءش. اصلا همین باند است که به پیکان جلا می‌دهد. پیکان که پیک این و آن نیست. پیکان قدمت دارد. باندش حرمت دارد. موتورش قدرت دارد. صاحبش غیرت دارد. دیدنش حیرت دارد. بنزینش برْکت دارد. و البته واس یه مشت بی غیرتِ وطن فروش، حسرت دارد. البته ما کی باشیم بخواهیم جلو این پرچم آقایی کنیم. اصلا ما و این پیکان و باند و ریسه هایش همه کیوت جلو این پرچم. پرچم ایران است که شهرت دارد. و البته دیدنش برای یک مشت نالوتی احساس ذلّت دارد. شعر که نمی‌گویم. هوا برت ندارد. بپر بالا. انقلاب یه نفر... @morakkab .