شانهات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام
لانهتان بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد
من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا
بیت های روشن و شعلهورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـهی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خواندهام، یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن، خستهام از تلخی نسکافهها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
من سرم بر شانهات؟ یا تو سرت بر شانهام؟
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است؟
صائب تبریزی چقد قشنگ جواب اونکه رفته و برمیگرده رو میده:
دل رُبایانه دگر بر سرِ ناز آمدهای
از دلِ ما چه به جا مانده که باز آمدهای؟!
گفته بودی که چرا محوِ تماشای منی ؟!
آنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی !
مژه بر هم نزنم تا که ز ِدستم نرود ؛
ناز ِچشم تو قدر مژه برهم زدنی . . !