.ریتاء.
+میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا میبرم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خوی
ناله میلرزد، میرقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
ز تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب، خونین دل
میروم از دل من دست بدار
ای امید عبث بیحاصل
_فروغفرخزاد