+در آنجا، بر فراز قلهی کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج، دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابر های تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم، دوست دارم!
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بیتاب کوبید
در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز طوفان صدای بیشکیبم
به خود لرزیده، در ابری خزیدند
ستون ها همچو ماران، پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد
ز خاک ره، درون حوض کوثر
خدا در خواب رویابار خود بود
به زیر پلک ها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلک های نقره آلود
دریغا، تا سحرگه بسته بودند
سبک چون گوشماهی های ساحل
به روی دیدهاش بنشسته بودند
-فروغفرخزاد