eitaa logo
مروارید های خاکی
455 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
3 فایل
امت حزب الله پیرو ولایت فقیه باشید، تا برای همیشه فاتح و رستگار شوید. ولایت فقیه هست که راه کمال را به ما نشان می‌دهد. 🥀 #شهید_اسکندر_بهزادی ارتباط با ما ← کانال دوم با موضوعی بسیار متفاوت ← @Safir_Roshangari @ye_loghmeh
مشاهده در ایتا
دانلود
29.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹۱۵🌹روز مانده تا عید بزرگ غدیر خم 🍃فقط حیدر امیر المومنین است 🍃 حداقل ارسال برای یک نفر 👌🏻👌🏻 🥀 @morvaridkhaky
دستورالعمل ساده ی شهید مطهری برای رسیدن به موفقیت 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 همسر شهید مطهری می‌گفت: ۲۶ سال با مرتضی زندگی کردم ، در این مدت نیم ساعت هم بی‌وضو نبود، و همیشه تاکید می‌کرد که با وضو باشید... استاد مطهری در نامه‌ای به فرزندش نوشت: حتی‌الامکان روزی یک حزب قرآن بخوان و ثوابش رو تقدیم کن به روح پیامبر (ص) ، چون موجب برکت عمر و موفقیت میشه... 🌷خاطره‌ای از زندگی استاد شهید مرتضی مطهری 📚 منبع: کتاب جلوه‌های معلمی استاد مطهری 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مروارید های خاکی
❣﷽❣ 📚 #رمان 💥 #تنها_میان_داعش 2⃣#قسمت_دوم 💠 در تاریکی و تنهایی اتاق، خشکم زده و خیره به نام عدنان،
❣﷽❣ 📚 💥 3⃣ 💠 نزدیک شدنش را از پشت سر به وضوح حس می‌کردم که نفسم در سینه بند آمد و فقط زیر لب می‌گفتم تا نجاتم دهد. 💢با هر نفسی که با وحشت از سینه‌ام بیرون می‌آمد (علیه‌السلام) را صدا می‌زدم و دیگر می‌خواستم جیغ بزنم که با دستان نجاتم داد! 💠 به‌خدا امداد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود که از حنجره حیدر سربرآورد! آوای مردانه و محکم حیدر بود که در این لحظات سخت تنهایی، پناهم داد :«چیکار داری اینجا؟» 💢از طنین صدایش، چرخیدم و دیدم عدنان زودتر از من، رو به حیدر چرخیده و میخکوب حضورش تنها نگاهش می‌کند. حیدر با چشمانی که از عصبانیت سرخ و درشت‌تر از همیشه شده بود، دوباره بازخواستش کرد :«بهت میگم اینجا چیکار داری؟؟؟» 💠 تنها حضور پسرعموی مهربانم که از کودکی همچون برادر بزرگترم همیشه حمایتم می‌کرد، می‌توانست دلم را اینطور قرص کند که دیگر نفسم بالا آمد و حالا نوبت عدنان بود که به لکنت بیفتد :«اومده بودم حاجی رو ببینم!» 💢حیدر قدمی به سمتش آمد، از بلندی قد هر دو مثل هم بودند، اما قامت چهارشانه حیدر طوری مقابلش را گرفته بود که اینبار راه گریز او بسته شد و خوبی بابت بستن راه من بود! 💠 از کنار عدنان با نگرانی نگاهم کرد و دیدن چشمان معصوم و وحشتزده‌ام کافی بود تا حُکمش را اجرا کند که با کف دست به سینه عدنان کوبید و فریاد کشید :«همنیجا مثِ سگ می‌کُشمت!!!» 💢ضرب دستش به‌ حّدی بود که عدنان قدمی عقب پرت شد. صورت سبزه‌اش از ترس و عصبانیت کبود شد و راه فراری نداشت که ذلیلانه دست به دامان حیدر شد :«ما با شما یه عمر معامله کردیم! حالا چرا مهمون‌کُشی می‌کنی؟؟؟» 💠 حیدر با هر دو دستش، یقه پیراهن عربی عدنان را گرفت و طوری کشید که من خط فشار یقه لباس را از پشت می‌دیدم که انگار گردنش را می‌بُرید و همزمان بر سرش فریاد زد :«بی‌غیرت! تو مهمونی یا دزد ؟؟؟» 💢از آتش غیرت و غضبی که به جان پسرعمویم افتاده و نزدیک بود کاری دستش بدهد، ترسیده بودم که با دلواپسی صدایش زدم :«حیدر تو رو خدا!» و نمی‌دانستم همین نگرانی خواهرانه‌، بهانه به دست آن حرامی می‌دهد که با دستان لاغر و استخوانی‌اش به دستان حیدر چنگ زد و پای مرا وسط کشید :«ما فقط داشتیم با هم حرف می‌زدیم!» 💠 نگاه حیدر به سمت چشمانم چرخید و من شهادت دادم :«دروغ میگه پسرعمو! اون دست از سرم برنمی‌داشت...» و اجازه نداد حرفم تمام شود که فریاد بعدی را سر من کشید :«برو تو خونه!» اگر بگویم حیدر تا آن روز اینطور سرم فریاد نکشیده بود، دروغ نگفته‌ام که همه ترس و وحشتم شبیه بغضی مظلومانه در گلویم ته‌نشین شد و ساکت شدم. 💢مبهوت پسرعموی مهربانم که بی‌رحمانه تنبیهم کرده بود، لحظاتی نگاهش کردم تا لحظه‌ای که روی چشمانم را پرده‌ای از اشک گرفت. دیگر تصویر صورت زیبایش پیش چشمانم محو شد که سرم را پایین انداختم، با قدم‌هایی کُند و کوتاه از کنارشان رد شدم و به سمت ساختمان رفتم. 💠 احساس می‌کردم دلم زیر و رو شده است؛ وحشت رفتار زشت و زننده عدنان که هنوز به جانم مانده بود و از آن سخت‌تر، که در چشمان حیدر پیدا شد و فرصت نداد از خودم دفاع کنم. 💢حیدر بزرگترین فرزند عمو بود و تکیه‌گاهی محکم برای همه خانواده، اما حالا احساس می‌کردم این تکیه‌گاه زیر پایم لرزیده و دیگر به این خواهر کوچکترش اعتماد ندارد. 💠 چند روزی حال دل من همین بود، وحشتزده از نامردی که می‌خواست آزارم دهد و دلشکسته از مردی که باورم نکرد! انگار حال دل حیدر هم بهتر از من نبود که همچون من از روبرو شدن‌مان فراری بود و هر بار سر سفره که همه دور هم جمع می‌شدیم، نگاهش را از چشمانم می‌گرفت و دل من بیشتر می‌شکست. 💢انگار فراموشش هم نمی‌شد که هر بار با هم روبرو می‌شدیم، گونه‌هایش بیشتر گل انداخته و نگاهش را بیشتر پنهان می‌کرد. من به کسی چیزی نگفتم و می‌دانستم او هم حرفی نزده که عمو هرازگاهی سراغ عدنان و حساب ابوسیف را می‌گرفت و حیدر به روی خودش نمی‌آورد از او چه دیده و با چه وضعی از خانه بیرونش کرده است. 💠 شب چهارمی بود که با این وضعیت دور یک سفره روی ایوان می‌نشستیم، من دیگر حتی در قلبم با او قهر کرده بودم که اصلا نگاهش نمی‌کردم و دست خودم نبود که دلم از همچنان می‌سوخت. 💢شام تقریباً تمام شده بود که حیدر از پشت پرده سکوت همه این شب‌ها بیرون آمد و رو به عمو کرد :«بابا! عدنان دیگه اینجا نمیاد.» شنیدن نام عدنان، قلبم را به دیوار سینه‌ام کوبید و بی‌اختیار سرم را بالا آورد. حیدر مستقیم به عمو نگاه می‌کرد و طوری مصمم حرف زد که فاتحه را خواندم. ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و می‌خواست قصه را فاش کند... ✍️نویسنده: 🥀 @morvaridkhaky
✋سلام امام زمانم🌸 💖عاقبـت نـور تـو پهــنـای جـهـان می گیرد 💖جسم بی جان زمین از تو توان می گیرد 💖سال ها قلـب من از دوریـتان مـرده ولـی 💖خبـری از تـو بیـاید ضـربـان می گیرد 💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃💐🍃💐 🤲🌸 🥀 @morvaridkhaky
هُوَالشَهید🌿 شهید مصطفے صدرزاده: سخنان مقام معظم رهبرے را گوش کنید؛ قلبـــــ شما را بیدار مےڪند و راه درستـــــ را نشانتان مے دهد. قسمتی از وصیتـــــ نامه سلام ظهــر زیباتون شـــــهدایـے 🥀 @morvaridkhaky
آ سید علی قاضی (ره) می‌فرمایند "اگر انسان ولو به زحمت و با اجبار نماز خود را حفظ نمود همه چیز او حفظ می‌شود . . !🌿 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┄═🌸๑🍃๑🌺๑🍃🌸❁═┄ 🔰فراز 《۱۱》 ✨… و سألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفيَ لِيَ السَّلامَ عَن تَبليغِ ذلكَ إليكُم - أيُّها النّاسُ - لِعِلمي بِقِلَّةِ المُتَّقينَ و كَثرَةِ المُنافِقينَ و إدغالِ اللّائِمينَ و حِيَلِ المُستَهزِئينَ بِالإسلامِ ألّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ في كِتابِهِ بِأنَّهم يَقولونَ بِألسِنَتِهم ما لَيسَ في قُلوبِهِم و يَحسَبونَهُ هَيِّناً و هو عِندَاللّهِ عَظيمٌ و كَثرَةِ آذاهُم لي غَيرَ مَرَّةٍ حَتّي سَمّوني اُذُناً و زَعَموا أنّي كذلكَ لِكَثرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّايَ و إقبالي عَليهِ و هَواهُ و قَبولِهِ مِنّي حَتّي أنزَلَ اللّهُ عَزّوجلّ في ذلكَ "وَ مِنهم الّذينَ يُؤذونَ النّبي و يَقولونَ هو اُذُنٌ قُل اُذُنُ -عَلي الّذين يَزعَمونَ أنَّهُ اُذُنٌ - خيرٍ لكم يُؤمِنُ بِاللّهِ و يُؤمِنُ للمؤمِنينَ و رَحمَةٌ لِلذّينَ آمَنوا مِنكُم والّذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّهِ لهم عَذابٌ أليمٌ" .… 🔹…و من از جرییل درخواستم که از خداوند سلام , اجازه کند و مرا از مأموریت تبلیغ شما معاف دارد ؛ زیرا کمے پرهیزکاران و فزونے منافقان و دسیسهء ملامت گران و مکرِ مسخره کنندگانِ اسلام را مےدانم ؛ همانان که خداوند در وصفشان در کتاب خود فرموده : "به زبان مےگویند آن را که در دلهایشان نیست و آنرا اندک و آسان می شمارند , حال آنکه نزد خداوند بس بزرگ است…"(نور/۱۵) ؛ و نیز از آن روے که منافقان مرا بارها آزار رسانیده اند تا بدانجا که مرا اُذُن (زود شنو و زود باور) نامیده اند ؛ به خاطرِ همراهے افزون و تمایل و پذیرش علے از من و توجه ویژهء من به او ، تا بدانجا که خداوند آیه اے فرستاد: "و از آنان اند کسانے که پیامبر خدا را آزرده ، گویند: او سخن شنو و زود باور است ؛ بگو:آرے ، او سخن شنوست - علیه آنان که گمان مےکنند او تنها سخن می شنود - لیکن به خیر شماست ؛ او (پیامبر) به خدا ایمان دارد و اهل ایمان را تصدیق کرده ، راستگو می انگارد ؛ و هم او رحمت است برای ایمانیان شما و البته برای آنانکه او را آزار دهند عذابی دردناک خواهد بود …" (توبه /۶۱) .… 📢 …… ┄═🌸๑🍃๑🌺๑🍃🌸❁═┄ 🥀 @morvaridkhaky
32.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹۱۴🌹روز مانده تا عید بزرگ غدیر خم 🍃فقط حیدر امیر المومنین است 🍃 حداقل ارسال برای یک نفر 👌🏻👌🏻 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️تولدتان مبارک آقاجان ❤️ چقدر خوب میشد همه ی روزهای سال رو برای تولد بابرکت تان جشن میگرفتیم سایه تون مستدام 🥀 @morvaridkhaky
45.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشییع پیکرهای پاک سه شهید مدافع امنیت در کهنوج در درگیری مسلحانه روز گذشته ماموران مبارزه با مواد مخدر در کهنوج، سه مامور این شهرستان به درجه شهادت نائل شدند و دو تن از ماموران نیز در این درگیری زخمی شدند. عده ای با جان ومالشان درحال جهاد هستند و عده ای هم با جان و مال مردم بازی میکنند واقعا چه جوابی داریم برای این خون این عزیزان؟ پنج شنبه و یاد شهدا 🥀 @morvaridkhaky