eitaa logo
مروارید های خاکی
455 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
3 فایل
امت حزب الله پیرو ولایت فقیه باشید، تا برای همیشه فاتح و رستگار شوید. ولایت فقیه هست که راه کمال را به ما نشان می‌دهد. 🥀 #شهید_اسکندر_بهزادی ارتباط با ما ← کانال دوم با موضوعی بسیار متفاوت ← @Safir_Roshangari @ye_loghmeh
مشاهده در ایتا
دانلود
هُوَالشَهید🌿 شهید مصطفے صدرزاده: سخنان مقام معظم رهبرے را گوش کنید؛ قلبـــــ شما را بیدار مےڪند و راه درستـــــ را نشانتان مے دهد. قسمتی از وصیتـــــ نامه سلام ظهــر زیباتون شـــــهدایـے 🥀 @morvaridkhaky
آ سید علی قاضی (ره) می‌فرمایند "اگر انسان ولو به زحمت و با اجبار نماز خود را حفظ نمود همه چیز او حفظ می‌شود . . !🌿 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┄═🌸๑🍃๑🌺๑🍃🌸❁═┄ 🔰فراز 《۱۱》 ✨… و سألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعفيَ لِيَ السَّلامَ عَن تَبليغِ ذلكَ إليكُم - أيُّها النّاسُ - لِعِلمي بِقِلَّةِ المُتَّقينَ و كَثرَةِ المُنافِقينَ و إدغالِ اللّائِمينَ و حِيَلِ المُستَهزِئينَ بِالإسلامِ ألّذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ في كِتابِهِ بِأنَّهم يَقولونَ بِألسِنَتِهم ما لَيسَ في قُلوبِهِم و يَحسَبونَهُ هَيِّناً و هو عِندَاللّهِ عَظيمٌ و كَثرَةِ آذاهُم لي غَيرَ مَرَّةٍ حَتّي سَمّوني اُذُناً و زَعَموا أنّي كذلكَ لِكَثرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّايَ و إقبالي عَليهِ و هَواهُ و قَبولِهِ مِنّي حَتّي أنزَلَ اللّهُ عَزّوجلّ في ذلكَ "وَ مِنهم الّذينَ يُؤذونَ النّبي و يَقولونَ هو اُذُنٌ قُل اُذُنُ -عَلي الّذين يَزعَمونَ أنَّهُ اُذُنٌ - خيرٍ لكم يُؤمِنُ بِاللّهِ و يُؤمِنُ للمؤمِنينَ و رَحمَةٌ لِلذّينَ آمَنوا مِنكُم والّذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّهِ لهم عَذابٌ أليمٌ" .… 🔹…و من از جرییل درخواستم که از خداوند سلام , اجازه کند و مرا از مأموریت تبلیغ شما معاف دارد ؛ زیرا کمے پرهیزکاران و فزونے منافقان و دسیسهء ملامت گران و مکرِ مسخره کنندگانِ اسلام را مےدانم ؛ همانان که خداوند در وصفشان در کتاب خود فرموده : "به زبان مےگویند آن را که در دلهایشان نیست و آنرا اندک و آسان می شمارند , حال آنکه نزد خداوند بس بزرگ است…"(نور/۱۵) ؛ و نیز از آن روے که منافقان مرا بارها آزار رسانیده اند تا بدانجا که مرا اُذُن (زود شنو و زود باور) نامیده اند ؛ به خاطرِ همراهے افزون و تمایل و پذیرش علے از من و توجه ویژهء من به او ، تا بدانجا که خداوند آیه اے فرستاد: "و از آنان اند کسانے که پیامبر خدا را آزرده ، گویند: او سخن شنو و زود باور است ؛ بگو:آرے ، او سخن شنوست - علیه آنان که گمان مےکنند او تنها سخن می شنود - لیکن به خیر شماست ؛ او (پیامبر) به خدا ایمان دارد و اهل ایمان را تصدیق کرده ، راستگو می انگارد ؛ و هم او رحمت است برای ایمانیان شما و البته برای آنانکه او را آزار دهند عذابی دردناک خواهد بود …" (توبه /۶۱) .… 📢 …… ┄═🌸๑🍃๑🌺๑🍃🌸❁═┄ 🥀 @morvaridkhaky
32.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹۱۴🌹روز مانده تا عید بزرگ غدیر خم 🍃فقط حیدر امیر المومنین است 🍃 حداقل ارسال برای یک نفر 👌🏻👌🏻 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️تولدتان مبارک آقاجان ❤️ چقدر خوب میشد همه ی روزهای سال رو برای تولد بابرکت تان جشن میگرفتیم سایه تون مستدام 🥀 @morvaridkhaky
45.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشییع پیکرهای پاک سه شهید مدافع امنیت در کهنوج در درگیری مسلحانه روز گذشته ماموران مبارزه با مواد مخدر در کهنوج، سه مامور این شهرستان به درجه شهادت نائل شدند و دو تن از ماموران نیز در این درگیری زخمی شدند. عده ای با جان ومالشان درحال جهاد هستند و عده ای هم با جان و مال مردم بازی میکنند واقعا چه جوابی داریم برای این خون این عزیزان؟ پنج شنبه و یاد شهدا 🥀 @morvaridkhaky
🌸 استادم‌گفت: وابستہ‌خدا‌بشید گفتم: چجوری؟ گفت: چجورےوابستہ‌یہ‌نفرمیشۍ؟ گفتم: وقتے‌زیادباهاش‌حرف‌میزنم زیاد‌میرم‌،میام.. تویہ‌جملہ‌گفت: رفت‌وآمدتوبا خدا ..🙃🦋✨ 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مروارید های خاکی
❣﷽❣ 📚 #رمان 💥 #تنها_میان_داعش 3⃣#قسمت_سوم 💠 نزدیک شدنش را از پشت سر به وضوح حس می‌کردم که نفسم در
❣﷽❣ 📚 💥 4⃣ 💠 ظاهراً دیگر به نتیجه رسیده و می‌خواست قصه را فاش کند. باور نمی‌کردم حیدر اینهمه بی‌رحم شده باشد که بخواهد در جمع را ببرد. 💢اگر لحظه‌ای سرش را می‌چرخاند، می‌دید چطور با نگاه مظلومم التماسش می‌کنم تا حرفی نزند و او بی‌خبر از دل بی‌تابم، حرفش را زد:«عدنان با تکریت ارتباط داره، دیگه صلاح نیس باهاشون کار کنیم.» 💠 لحظاتی از هیچ کس صدایی درنیامد و از همه متحیرتر من بودم. بعثی‌ها؟! به ذهنم هم نمی‌رسید برای نیامدن عدنان، اینطور بهانه بتراشد. 💢بی‌اختیار محو صورتش شده و پلکی هم نمی‌زدم که او هم سرش را چرخاند و نگاهم کرد و چه نگاه سنگینی که اینبار من نگاهم را از چشمانش پس گرفتم و سر به زیر انداختم. 💠 نمی‌فهمیدم چرا این حرف‌ها را می‌زند و چرا پس از چند روز دوباره با چشمانم آشتی کرده است؟ اما نگاهش که مثل همیشه نبود؛ اصلاً مهربان و برادرانه نبود، طوری نگاهم کرد که برای اولین بار دست و پای دلم را گم کردم. 💢وصله بعثی بودن، تهمت کمی نبود که به این سادگی‌ها به کسی بچسبد، یعنی می‌خواست با این دروغ، آبروی مرا بخرد؟ اما پسرعمویی که من می‌شناختم اهل نبود که صدای عصبی عمو، مرا از عالم خیال بیرون کشید :«من بی‌غیرت نیستم که با قاتل برادرم معامله کنم!» 💠 خاطره پدر و مادر جوانم که به دست بعثی‌ها شده بودند، دل همه را لرزاند و از همه بیشتر قلب مرا تکان داد، آن هم قلبی که هنوز مات رفتار حیدر مانده بود. 💢عباس مدام از حیدر سوال می‌کرد چطور فهمیده و حیدر مثل اینکه دلش جای دیگری باشد، پاسخ پرسش‌های عباس را با بی‌تمرکزی می‌داد. 💠 یک چشمش به عمو بود که خاطره پدرم بی‌تابش کرده بود، یک چشمش به عباس که مدام سوال‌پیچش می‌کرد و احساس می‌کردم قلب نگاهش پیش من است که دیگر در برابر بارش شدید احساسش کم آوردم. 💢به بهانه جمع کردن سفره بلند شدم و با دست‌هایی که هنوز می‌لرزید، تُنگ شربت را برداشتم. فقط دلم می‌خواست هرچه‌زودتر از معرکه نگاه حیدر کنار بکشم و نمی‌دانم چه شد که درست بالای سرش، پیراهن بلندم به پایم پیچید و تعادلم را از دست دادم. 💠 یک لحظه سکوت و بعد صدای خنده جمع! تُنگ شربت در دستم سرنگون شده و همه شربت را روی سر و پیراهن سپید حیدر ریخته بودم. 💢احساس می‌کردم خنکای شربت مقاومت حیدر را شکسته که با دستش موهایش را خشک کرد و بعد از چند روز دوباره خندید. 💠 صورتش از خنده و خجالت سرخ شده و به گمانم گونه‌های من هم از خجالت گل انداخته بود که حرارت صورتم را به‌خوبی حس می‌کردم. 💢زیر لب عذرخواهی کردم، اما انگار شیرینی شربتی که به سرش ریخته بودم، بی‌نهایت به کامش چسبیده بود که چشمانش اینهمه می‌درخشید و همچنان سر به زیر می‌خندید. 💠 انگار همه تلخی‌های این چند روز فراموشش شده و با تهمتی که به عدنان زده بود، ماجرا را خاتمه داده و حالا با خیال راحت می‌خندید. 💢چین و چروک صورت عمو هم از خنده پُر شده بود که با دست اشاره کرد تا برگردم و بنشینم. پاورچین برگشتم و سر جایم کنار حلیه، همسر عباس نشستم. 💠 زن‌عمو به دخترانش زینب و زهرا اشاره کرد تا سفره را جمع کنند و بلافاصله عباس و حلیه هم بلند شدند و به بهانه خواباندن یوسف به اتاق رفتند. 💢حیدر صورتش مثل گل سرخ شده و همچنان نه با لب‌هایش که با چشمانش می‌خندید. واقعاً نمی‌فهمیدم چه‌خبر است، در سکوتی ساختگی سرم را پایین انداخته و در دلم غوغایی بود که عمو با مهربانی شروع کرد :«نرجس جان! ما چند روزی میشه می‌خوایم باهات صحبت کنیم، ولی حیدر قبول نمی‌کنه. میگه الان وقتش نیس. اما حالا من این شربت رو به فال نیک می‌گیرم و این روزهای خوب ماه و تولد علیه‌السلام رو از دست نمیدم!» 💠 حرف‌های عمو سرم را بالا آورد، نگاهم را به میهمانی چشمان حیدر برد و دیدم نگاه او هم در ایوان چشمانش به انتظارم نشسته است. پیوند نگاه‌مان چند لحظه بیشتر طول نکشید و هر دو با شرمی شیرین سر به زیر انداختیم. 💢هنوز عمو چیزی نگفته بود اما من از همین نگاه، راز فریاد آن روز حیدر، قهر این چند روز و نگاه و خنده‌های امشبش را یک‌جا فهمیدم که دلم لرزید. 💠 دیگر صحبت‌های عمو و شیرین‌زبانی‌های زن‌عمو را در هاله‌ای از هیجان می‌شنیدم که تصویر نگاه حیدر لحظه‌ای از برابر چشمانم کنار نمی‌رفت. حالا می‌فهمیدم آن نگاهی که نه برادرانه بود و نه مهربان، عاشقانه‌ای بود که برای اولین بار حیدر به پایم ریخت. 💢 عمو چند دقیقه بیشتر طول نکشید و سپس ما را تنها گذاشتند تا با هم صحبت کنیم. در خلوتی که پیش آمده بود، سرم را بالا آوردم و دیدم حیدر خجالتی‌تر از همیشه همچنان سرش پایین است... ✍️نویسنده: 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شب جمعه هوایت نکنم میمیریم 🍃صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام 🍃 التماس دعا 🌹 🥀 @morvaridkhaky
💚سلام امام زمانم💚 باور دارم 🍃یکی از همین ها 🌼که بی هوا و خسته چشم باز می‌کنم، 🍃بوی نرگس‌در همه دمیده است... آمدن، برازنده ی ! 🌺 یا صاحب‌الزمان 🥀 @morvaridkhaky