eitaa logo
مروارید های خاکی
455 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
3 فایل
امت حزب الله پیرو ولایت فقیه باشید، تا برای همیشه فاتح و رستگار شوید. ولایت فقیه هست که راه کمال را به ما نشان می‌دهد. 🥀 #شهید_اسکندر_بهزادی ارتباط با ما ← کانال دوم با موضوعی بسیار متفاوت ← @Safir_Roshangari @ye_loghmeh
مشاهده در ایتا
دانلود
معـادلات زندگی را با منحنیِ ایمـان و ایثار بہ پیش بردند و نقطہ پرگار عشـق شان را بر مدار شهـادت چرخاندند و چہ خوب مهـندسی ڪردند دو روز دنیا را . . . 🌹🍃🌹🍃 🥀 @morvaridkhaky
8.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 سردار قاآنی: مقاومت در دنیا زنده است 🔹 خواهید دید چگونه خون ارزشمند شهدای مقاومت راه قدس را آزاد خواهد کرد. فرمانده نیروی قدس: بالاترین سلاح شهید سلیمانی منطق او بود مسیر شهید سلیمانی همچنان باقی است. 🔷 ما همچنان در مسیر عزت و آزادگی با حفظ مقاومت در همه زمینه ها در مقابل سرسخت ترین دشمنان دنیا خواهیم ایستاد. 🔹رژیم صهیونیستی اگر می توانست مقاومت را تضعیف کند مرتفع ترین دیوارها را به دور خود نمی کشید. 🥀 @morvaridkhaky
📌 جوان باید بود ◽️ جوانان دل در گرو دنیا نبسته‌اند در راه عشق، معامله نمی‌کنند؛ تلاش‌گر و سخت‌کوش‌اند و افکارشان ‌پُر از خواسته‌ها و اهدافِ آرمانی است. ویژگی‌‌های جوانان، آن‌قدر مهم و با ارزش است که در تشکیل حکومت جهانی امام‌ زمان، جوانان نقش اول را بازی می‌کنند. 🔰 اگر جزء اولین افراد پای کار بشوی، مُقربتر می‌شوی و چون مقربتر شدی، جام بلا بیشترت می‌دهند. چه سختی‌های خوشایند و چه بارِ مسئولیتِ لذت‌بخشی! همه‌اش عشق است؛ عشقی حرکت آفرین و پویا و به دور از ضعف و سستی و پیری و فرسودگی. 🔹 تا جایی که اگر کسی از میان پیران هم بخواهد در این حرکت و قیام سهیم باشد، مجبور است خود را به اوصاف جوان‌مردان و جوانان مسلح کند. اوصافی چون ایثار، مقاومت، عشق، تحرُّک، شیدایی و ایمان. 🌅 چه راه سختی‌ست برای پیرانِ این مسیر؛ پیرانی که در سپاه حضرت انگشت شمارند؛ به اندازهٔ سرمه در چشم و نمک در غذا... 📚 برگرفته از بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۳۳ ۶ 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مروارید های خاکی
🌸 پتو يه روز فرمانده گردان به بهانه دادن پتو و امكانات همه رو جمع كرد... شروع كرد به داد زدن كه ك
🌸تنبیه تفحصی وقتی شهید پیدا نمی شد یه رسم خاص داشتیم. یکی از بچه ها رو می گرفتیم و بزور می خوابوندیم تا با بیل مکانیکی رویش خاک بریزن و اونم التماس😭 کنه تا شهدا خودشون رو نشون بدهند تا ولش کنیم ... اون روز هر چه گشتیم شهیدی پیدا نشد، کلافه شده بودیم، دویدیم و عباس صابری رو گرفتیم. خوابوندیمش رو زمین و یکی از بچه ها دوید و بیل مکانیکی رو روشن کرد، تا ناخن های بیل رو به زمین زد که روی عباس خاک بریزه ، استخوانی پیدا شد. دقیقا همونجایی که می خواستیم خاکش رو روی عباس بریزیم ... بچه ها در حالیکه از شادی می خندیدند ، به عباس گفتند: بیچاره شهید! تا دید می خوایم تو رو کنارش خاک کنیم ، خودش رو نشون داد و گفت: دیگه فکه جای من نیست، برم یه جا دیگه برا خودم پیدا کنم. چون تو می خواستی کنارش خاک بشی خودش رو نشون داده ها!!! و کلی خندیدیم ..😂😂 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به وقت رمان🍃
مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #نسل_سوخته🔥 #قسمت_هفتاد_ونهم: پس یا پیش؟ من و آقا رسول دو تا
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 🔥 : شب خاطره ماشین رو خاموش کردیم. شب وسط بیابان ، سوز سردی می اومد صادق خوابش برد و آقا مهدی کتش رو انداخت رو ی پسرش و من، توی اون سکوت و تاریکی غرق فکر بودم ... یاد آیه قرآن که می فرمود : چه بسا کاری که ظاهر خوبی داره اما شر شما در اونه... - خدایا من درخواست اشتباهی داشتم و این گم شدن، تاوان و بهای اشتباه منه؟ یا در این اومدن و گم شدن حکمتیه؟ محو افکار خودم بودم که آقا رسول و آقا مهدی شروع به صحبت کردن از خاطرات جبهه شون و کارهایی که کرده بودن ... و من در حالی که به در تکیه داده بودم محو صحبت هاشون شده بودم ... گاهی غرق خنده گاهی پر از سوز و اشک ... ـ آقا مهدی تلخ ترین خاطره اون ایام تون چیه؟ هنوزم نمی دونم چی شد که اون شب این سوال رو پرسیدم ، یهو از دهنم پرید ... اما جوابش، غیر قابل پیش بینی بود ... حالتش عوض شد توی اون تاریکی هم می شد بهم ریختن و خیس شدن چشم هاش رو دید. ـ تلخ ترین خاطره ام مال جبهه نبود ... شنیدنش دل می خواد دیدن و تجربه کردنش... ساکت شد ـ من دلش رو دارم اما اگر گفتنش سخته سوالم رو پس می گیرم ... سکوت عمیقی توی ماشین حاکم شد منم از اینکه چنین سوالی پرسیده بودم خودم رو سرزنش می کردم که... - ظهر بود بعد از کلی کار خسته و کوفته اومدیم نهار بخوریم که باهامون تماس گرفتن ... صداش بدجور شروع کرد به لرزیدن ... ... 🥀 @morvaridkhaky