مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #فنجانی_چای_باخدا☕️ #قسمت_پنجاه_ونهم: بزرگ ترین مصائب حال و روز
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚#رمان
#نسل_سوخته🔥
#قسمت_شصت: جایی برای مردها
پرونده ام رو گرفتیم مدیر مدرسه، یه نامه بلند بالا برای مدیر جدید نوشت ، هر چند
دلش نمی خواست پرونده ام رو بده و این رو هم به زبان آورد. ولی کاری بود که
باید انجام می شد. نگران بود جا به جایی وسط سال تحصیلی اونم با شرایطی که
من پشت سر گذاشتم ، به درسم حسابی لطمه بزنه.
روز برگشت بدجور دلم گرفته بود. چند بار توی خونه مادربزرگ چرخیدم ، دلم
می خواست همون جا بمونم ولی دیگه زمان برگشت بود.
روزهای اول، توی مدرسه جدید دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم ، توی دو هفته
اول با همه وجود تلاش کردم تا عقب موندگی هام رو جبران کنم. از مدرسه که
برمی گشتم سرم رو از توی کتاب در نمی آوردم ...
یه بهانه ای هم شده بود که ذهن و حواسم رو پرت کنم اما حقیقت این بود توی
این چند ماه من خیلی فرق کرده بودم ، روحیه ام، اخلاقم ، حالتم تا حدی که
رفقای قدیم که بهم رسیدن اولش حسابی جا خوردن ...
سعید هم که این مدت یکه تاز بود و اتاق دربست در اختیارش با برگشت من به
شدت مشکل داشت اما این همه علت غربت من نبود. اون خونه، خونه همه بود ...
پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم ، همه جز من این رو رفتار پدرم بهم ثابت کرده بود
تنها عنصر اضافی خونه که هیچ سهمی از اون زندگی نداشت ...
شب که برگشت براش چای آوردم و خسته نباشید گفتم. نشستم کنارش یکم زل
زل بهم نگاه کرد.
ـ کاری داری؟
ـ دفعه قبلی گفتید اینجا خونه شماست و حق ندارم زیر سن تکلیف روزه بگیرم ...
الان که به تکلیف رسیدم روزه مستحبی رو هم راضی نیستید؟ توی دفتر پدربزرگ
دیدم از قول امام خمینی نوشته بود برای برنامه عبادی روزه گرفتن روزهای
دوشنبه و پنجشنبه رو پیشنهاد داده بودن ...
خیلی جدی ولی با احترام بدون اینکه مستقیم بهش زل بزنم حرفم رو زدم.
یکم بهم نگاه کرد، خم شد قند برداشت.
ـ پس بالاخره اون ساک رو دادن به تو.
و سکوت عمیقی بین ما حاکم شد، فقط صدای تلویزیون بلند بود و چشم های
منتظر من نمی دونستم به چی داره فکر می کنه؟ یا ...
- هر کار دلت می خواد بکن.
و زیر چشمی بهم نگاه کرد
- تو دیگه بچه نیستی.
باورم نمی شد، حس پیروزی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.فکرش رو هم نمی کردم روزی برسه که مثل یه مرد باهام برخورد کنه و شخصیت و رفتار من رو بپذیره.
این یه پیروزی بزرگ بود ...
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky
✍پیامبراکرم صلی الله علیه و آله:
مردگانتان را که درقبرها آرمیده اند از یاد نبرید. مردگان شما امید احسان شما را دارند. آنها زندانی هستند و به کارهای نیک شما رغبت دارند. شما صدقه و دعایی به آنها هدیه کنید.
📚انوار الهدایه ص 115
🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌿🌿🌿🌿
🌿🌿🌿
🌿🌿
🌿
همه ی التماس چشمای ترم
یه شب جمعه حرمت ....
🌷 #صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله
#شب_جمعه
🎤#سیدمجیدبنی_فاطمه
🥀 @morvaridkhaky
سلام امام زمانم❣
«السّلام علیک یا بقیّة اللّه الاعظم »
🌹هر نفس آینه روی تو را می طلبم
🌹از گلستانجهانبویتو را میطلبم
🌹ای بهشت همه دلهای خداجوی بیا
🌹 عطر گلچهرهمینوی تو را میطلبم
🍀اللهمعجللولیک الفرج 🍀
🥀 @morvaridkhaky
ای رفیق ...
به وصل خود
دوایی ڪن
دل دیوانہ ما را ...
#سلام_صبحتون_شهدایی
🥀 @morvaridkhaky
7.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت همسر شهید مدافع حرم حشمت سهرابی از ازدواج سادهشان...
🥀 @morvaridkhaky
🍀اگر در جستجوی امام زمان(عجل الله فرجه) هستید،او را در میان سربازانش بجویید...
#شهید_آوینی
#عید_بیعت
#مهدیاران
#امام_زمان
🥀 @morvaridkhaky
#حرف_حساب
✳ فاطمه مادر یازده قرآن
🔻 #حضرت_زهرا سلام الله علیها از نور #خدا، و #ائمه_اطهار علیهم السلام از نور حضرت زهرا سلام الله علیها هستند. #پیامبر (ص) برای بهدستآوردن دو چیز، چهل روز اعتکاف و خلوت کرد. یکی برای بهدستآوردن #قرآن و دیگری برای بهدستآوردن #مادر_قرآن یعنی حضرت فاطمه(س) که یازده قرآن دیگر در این ظرف مقدس بهوجود آمد.
🔸 اسامی حضرت زهرا(س) تنها یک لفظ نیست بلکه یک #شأن و #مقام است که جایگاه ایشان را نشان میدهد. جبرئیل در پاسخ به سؤال پیامبر که چرا زهرا در زمین #فاطمه و در آسمان #منصوره است میگوید: او در زمین فاطمه است چون #شیعیانش را از #آتش_جهنم قطع میکند؛ یعنی شأن زهرا این است که قاطع و مانع شیعیان از عذاب جهنم باشد. و از این جهت در آسمان به ایشان منصوره یعنی یاریشونده میگویند که خداوند فاطمه را در #شفاعت گناهکار امت تو نصرت میدهد و او شفاعت گستردهای از امت رسول خواهد داشت.
👤 #استاد_مسعود_عالی
📝 #پیادهشده_سخنرانی
🥀 @morvaridkhaky
تا حالا به این فکر کردی؟
شاید یاران #امام_زمان (عج)، در حال حاضر ۳۱۲نفر باشه و با برگشتن
#تو
با خوب شدن تو، بشه۳۱۳ تا
و اونوقته که امام زمان عج بیاد...
فکر کنیم بهش
🥀 @morvaridkhaky
مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #نسل_سوخته🔥 #قسمت_شصت: جایی برای مردها پرونده ام رو گرفتیم م
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚#رمان
#نسل_سوخته🔥
#قسمت_شصت_ویکم: شاگرد
جدای از برنامه های عبادی اون دفتر برنامه های سابق خودم رو هم ادامه می دادم.قدم به قدم و ذره به ذره ...
از قول یکی از اون هادی ها شنیده بودم: نباید یهو تخت گاز جلو بری، یا ترمز می
بری و از اون طرف بوم می افتی، یا کلا می بری و از این طرف بوم ...
چله حدیثیم تموم شده بود. دنبال هر حدیث اخلاقی ای که می گشتم، که برنامه
جدید این چله بشه یا چیزی پیدا نمی کردم یا ...
چند روز از تموم شدن چله قبلی می گشت و من همچنان دست از پا درازتر ...
سوار تاکسی های خطی داشتم از مدرسه برمی گشتم که یهو روی یه دیوار نوشته
بود: "خوشا به حال شخصی که تفریحش، کار باشه"... امام علی علیه السلام ...
تا چشمم بهش افتاد همون حس همیشگی بلند گفت
- آره دقیقا خودشه
و این حدیث برنامه چله بعدی من شد تمام فکر و مغزم داشت روی این مقوله کار
می کرد «کار»
قرار بود بعد از ظهر با بچه ها بریم گیم نت توی راه چشمم به نوشته پشت شیشه یه
مغازه قاب سازی افتاد، چند دقیقه بهش خیره شدم و رفتم تو ...
ـ سلام آقا، نوشتید شاگرد می خواید. هنوز کسی رو استخدام نکردید؟
خنده اش گرفت . چنان گفتم کسی رو استخدام نکردید که انگار واسه مصاحبه
شغلی یا یه مرکز دولتی بزرگ اومده بودم.
- چند سالته؟
ـ 15
جا خورد
ـ ولی هنوز بچه ای
ـ در عوض شاگرد بی حقوقم. پولش مهم نیست، می خوام کار یاد بگیرم. بچه اهل
کاری هم هستم. صبح ها میرم مدرسه، بعد از ظهر میام ...
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky