eitaa logo
مروارید های خاکی
455 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
3 فایل
امت حزب الله پیرو ولایت فقیه باشید، تا برای همیشه فاتح و رستگار شوید. ولایت فقیه هست که راه کمال را به ما نشان می‌دهد. 🥀 #شهید_اسکندر_بهزادی ارتباط با ما ← کانال دوم با موضوعی بسیار متفاوت ← @Safir_Roshangari @ye_loghmeh
مشاهده در ایتا
دانلود
مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #نسل_سوخته🔥 #قسمت_شصت_وسوم: شانه های یک مرد دنبال مامانم رفت
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 🔥 : قول زنانه تا چشم مادرم بهم افتاد، صدام کرد. رفتم سمت آشپزخونه ـ بازم صبحانه نخورده؟ ـ توی راه یه دونه از نون ها رو خالی خوردم. ـ قبل رفتن سعید رو هم صدا کن پاشه، خواب می مونه ... برگشتم سمت آشپزخونه و صدام رو آوردم پایین تر. ـ می شناسیش که ، من برم صداش کنم میگه به تو چه؟ و دوباره می خوابه ... حتی اگر بگم مامان گفت پاشو. دنبالم تا دم در اومد، محال بود واسه بدرقه کردن ما نیاد دوباره یه نگاهی بهم انداخت ... ـ ناراحتی؟ ژست گرفتم و مظلومانه نگاش کردم ... ـ دروغ یا راستش؟ هنوز یه قدم دور نشده بودم که برگشتم. - حالا اگه مردونه قول بدم نمره هام پایین نیاد چی؟ خندید ... - منم زنونه قول میدم تا بعد از ظهر روش فکر کنم ولی قول نمیدم اجازه بدم. اما اگه دوباره به جواب نه برسم ... پریدم وسط حرفش. - جان خودم هیچی نمیگم ولی تو رو خدا از یه طرفی فکر کن که جوابش بله بشه ... اون روز توی مدرسه تا چشمم به چشم ناراحت و عصبانی بچه ها افتاد، تازه یادم اومد دیروز توی گیم نت قرار داشتیم و من رسما همه رو کاشته بودم ... مجبور شدم کل پول تو جیبی هفته ام رو واسشون ساندویچ بخرم تا رضایت بدن و حلالم کنن بالاخره مرده و قولش... ... 🥀 @morvaridkhaky
عَسی أن تکرَهوا شَیئاً وهو خیرٌ لکم وَعسی أن تُحِبّوا شیئاً وهو شَرٌّ لکم بقره/۲۱۶ بعضی چیزا رو بدت میاد ولی برات خوبه... بعضی چیزا رو هم دوست داری ولی برات بده... اینو فقط میدونه... اگه با خدا هماهنگ پیش نری، تمام زندگیت میشه این آیه! همش دنبال چیزایی میری که برات بده!! از چیزایی دوری میکنی که برات خوبه!! و چقدر زندگی تلخ میشه اون موقع.... 🥀 @morvaridkhaky
❣ مـولایـم . . .♥️ شب رفت ورفت برتن عالم لباس روشن شد آسمان شب از انعکاس صبح خیل ملک به حالت تعظیم دور💫اوست اما به سوی تمام حواس صبح 🌸🍃 🥀 @morvaridkhaky
✍ کلام بزرگوار فرازی از وصیت نامه شهید برونسی: • همسرم از وقتی من با این سربند فاطمه و نائب بر حق امام زمان عج (امام خمینی ره) آشنا شدم به خصوص از وقتی با شاگرد ایشان آقای خامنه ای عزیزم آشنا شدم، هدف من عوض شده، اینها هستند که استقامت کردند در راه خدا و ثابت کردند که دین خدا را باید یاری کرد. 🥀 @morvaridkhaky
5.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوسه بنیامین بهادری بر چادر مادر شهید قربانخانی و هدیه‌ای که این مادر بزرگوار از طرف شهید قربانخانی به بنیامین بهادری داد 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 حضور رئیس قوه‎قضائیه در محل ترور سردار سلیمانی 🔹آیت‎الله رئیسی: شهادت فرماندهان مقاومت بی‎پاسخ نخواهد ماند. این دو شهید بزرگوار، قهرمانان امت اسلامی و بشریت‎اند. 🥀 @morvaridkhaky
✳ مصرّانه بخواهید! 🔻 پیامبر عزیز ما همراه با و الحاح بود. ایشان می‌فرمودند: خداوند دوست دارد شما با الحاح و خواسته‌های خود را از او طلب کنید. «ان الله عزوجل یحب السائل اللحوح»، (خداوند کسی را دوست دارد که بر خواسته‌های خود پافشاری می‌کند). 👤 📚 از کتاب 📖 ص ۶۶ 💬 حرف حساب: این جمله‌ی کلیدی همیشه در گوشم هست که: اصرار در داشته باشید؛ نه اصرار در ... 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸256 بفرستید در مکالمات بی سیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم. کد رمز آب هم 256 بود.من هم بی سیم چی بودم . چندین بار با بی سیم اعلام کردم که 256  بفرستید.اما خبری نشد. بازهم اعلام کردم برادرای تدارکات 256تموم شده برامون بفرستید ، اما خبری نمی شد .تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم و متوجه نبودم بی سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم مگه شما متوجه نیستیدبرادرا؟ میگم 256 بفرستید بچه ها از تشنگی مردند. تا اینو گفتم همه بچه ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی. اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و با بچه ها زدیم زیر خنده و همه تشنگی رو یادشون رفت 🥀 @morvaridkhaky
27.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۴۲ امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامي بر فجر آفرینان مبارک🌸🌸🌸 🔴 🔴 🥀 @morvaridkhaky
به وقت رمان 🍃
مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #نسل_سوخته🔥 #قسمت_شصت_وچهارم: قول زنانه تا چشم مادرم بهم افت
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 🔥 : عیدی بدون بی بی نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود اما ازش اجازه رو گرفت. بعد از ظهر هم خودش باهام اومد و محیط اونجا رو دید و حضورش هم اجازه رسمی برای حضور من شد و از همون روز کارم رو شروع کردم ...  از مدرسه که می اومدم سریع یه چیزی می خوردم و می نشستم سر درس هام و بعد از ظهر راس ساعت 4 توی کارگاه بودم . اشتیاق عجیبی داشتم و حس می کردم دیگه واقعا مرد شدم ...  شب هم حدود هشت و نیم، نه می رسیدم خونه تقریبا همزمان با پدرم. سریع دوش می گرفتم و لباسم رو عوض می کردم و بلافاصله بعد از غذا می نشستم سر درس هر چی که از ظهر باقی مونده بود. من توی اون مدت که از بی بی نگهداری می کردم به کار و نخوابیدن عادت کرده بودم و همین سبک جدید زندگی من رو وارد فضای اون ایام می کرد. تنها اشکال کار یه چیز بود. سعید، خیلی دیر ساعت 10 یا 10:30 می خوابید و دیگه نمی شد توی اتاق، چراغ روشن کنم. ساعت 11 چراغ مطالعه رو برمی داشتم و میومدم توی حال گاهی هم همون طوری خوابم می برد کنار وسایلم روی زمین. عید نوروز نزدیک می شد. اما امسال برعکس بقیه من اصلا دلم نمی خواست برم مشهد یکی دو باری هم جاهای دیگه رو پیشنهاد دادم اما هر بار رد شد ... علی الخصوص که سعید و الهام هم خیلی دوست داشتن برن مشهد ،همه اونجا دور هم جمع می شدن ، یه عالمه بچه دور هم بازی می کردن ،پسر خاله ها ، دختر دایی ها ، پسر دایی ها ... عالمی بود برای خودش ...  اما برای من غیر از زیارت امام رضا(ع )خونه مادربزرگ پر از دلگیری و غصه بود. علی الخصوص، عید اول ، اولین عید نوروزی که مادربزرگ نبود ...  بین دلخوری و غصه معلق می زدم که محمد مهدی زنگ زد ،پسر خاله مادرم ... ... 🥀 @morvaridkhaky