مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #نسل_سوخته🔥 #قسمت_صد_ودوم: سواحل هاوایی صدای سائیده شدن دندا
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚#رمان
#نسل_سوخته🔥
#قسمت_صد_وسه: Breaking time
( زنگ تفریح)
عین همیشه وسط درس، درس رو تعطیل کرد
به حدی به بچه ها فشار می آورد
و سوال و نمونه سوال های سختی رو حل می کرد ...
تا اسم Breaking time
می اومد گل از گل بچه ها می شکفت ...
شروع کرد به خندوندن بچه ها و سوژه این بار دیگه اجتماعی سیاسی یا ... نبود
این بار مستقیم خود اهل بیت رو هدف گرفت و از بین همه حضرت زهرا س
با یه اشاره کوچیک و همه چیز رو به سخره گرفت و بچه ها طبق عادت همیشه
می خندیدن ...
انگار مسخ شده بودن چشمم توی کلاس چرخید روی تک تک
شون ، انگار اصلا نفهمیده بودن چی شده و داره چی میگه فقط می خندیدن
و وقتی چشمم برگشت روی اون با چشم های مست از قدرت و پیروزی بهم نگاه می
کرد ...
برای اولین بار توی عمرم با همه وجود از یه نفر متنفر بودم اشتباهش و کارش نه از سر سهو بود نه هیچ توجیه دیگه ای
گردنم خشک شده بود، قلبم تیر می
کشید ، چشم هام گر گرفته بود و این بار ... صدای سائیده شدن دندان های من
بهم شنیده می شد ...
زل زدم توی چشم هاش
ـ به حرمت اهل بیت قسم با دست های خودم نفست رو توی همین کلاس می برم
به حرمت فاطمه زهرا قسم رهات نمی کنم
از خشم می لرزیدم و این جملات رو توی قلبم تکرار می کردم ...
اون شب بعد از نماز وتر رفتم سجده
ـ خدایا اگر کل هدف از خلقت من این باشه که حق این نامرد رو بزارم کف دستش به خودت قسم که دفاع از سرورم برای من افتخاره
خدایا تو می دونی من در برابر
این مرد ضعیفم نه تواناییش رو دارم نه قدرت کلامش رو ...
من می خوام برای
دفاع از شریف ترین بندگانت بایستم ...
در حالی که می ترسم که ضعف و ناتوانیم به
قیمت شکست حریم اهل بیت تموم بشه
ترجیح میدم همین الان و در جا بمیرم ولی
مایه سرافکندگی اهل بیت پیامبر نشم
و سه روز پشت سر هم روزه گرفتم ...
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky
#ســـــلام_امـــــام_زمانـــــم🌿
#مهدے جــــــانم!😘
هر زمـــــان⏰ ڪہ مے گوییم:
العجل یـــــا مولاے یـــــا صاحبـــــ الزمـــــان!😊
زمزمـــــہ هایتـــــ را میشنوم ڪہ مے گویے:🗣
صبر ڪن چشم دلتـــــ نـــــیل شود مے آیم😢
شعر مـــــن حضرتـــــ هابیل شـــــود مے آیـــــم😍
قول دادم ڪہ بیایم بـــــہ خدا حرفے نیستـــــ😌
دل بـــــہ آیینـــــہ ڪہ تبـــــدیل شـــــود مے آیـــــم👌
#اَلٰلهُمَعَجِلِلوَلیِڪَالْفَرَجْ
🥀 @morvaridkhaky
#شهید_محمد_ابراهیم_همت:🌷
📌 ما در قبال تمام #ڪسانی که راه را کج میروند مسئولیم...
🥀حق نداریم با آنها #برخورد تند کنیم...از ڪجامعلوم ڪه ما در انحراف اینها نقش #نداشته باشیم...
#شهید_محمد_ابراهیم_همت🌷
#صبحتون_شهدایی
🥀 @morvaridkhaky
🗒 بخش یازدهم #وصیت_نامه آسمانی شهیدحاجقاسم سلیمانی
📢خطاب به برادران سپاهی و ارتشی...
✍کلامی کوتاه خطاب به برادران سپاهی عزیز و فداکار و ارتشیهای سپاهی دارم:
✅ملاک مسئولیتها را برای انتخاب فرماندهان،"شجاعت و قدرتِ اداره بحران" قرار دهید.
🌐طبیعی است به ولایت اشاره نمیکنم، چون ولایت در نیروهای مسلح جزء نیست، بلکه اساس《بقای نیروهای مسلح》است.
این شرط خلل ناپذیر میباشد.
نکته دیگر، شناخت به موقع از دشمن و اهداف و سیاستهای او و "اخذ تصمیم به موقع و عمل به موقع"؛
🔴هریک از اینها اگر در غیر وقت خود صورت گیرد، بر پیروزی شما اثر جدّی دارد...
💟⚜✅🔆🌐
#مکتب_حاج_قاسم
#سردار_دلها
🥀 @morvaridkhaky
فرمانده #تولدتان مبارک 😍🌸
🥀 @morvaridkhaky
مروارید های خاکی
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚#رمان #نسل_سوخته🔥 #قسمت_صد_وسه: Breaking time ( زنگ تفریح) عین ه
✨بسم الله الرحمن الرحیم ✨
📚#رمان
#نسل_سوخته🔥
#قسمت_صد_وچهار: استوکیومتری
حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر و لا حول و لا قوه الی باالله العلی
العظیم ...
نیم ساعت به زمان همیشگی بین خواب و بیداری این جملات توی گوشم پیچید
بلند شدم و نشستم قلبم آرام بود و این آغاز نبرد ما بود ...
با اینکه شاگرد اول بودم اما با همه قوا روی شیمی تمرکز کردم ...
تمام وقتی رو که
از مدرسه برمی گشتم ، حتی توی راه رفت و آمد کتاب رو جلوتر می خوندم ...
با مقوای نازک کارت های کوچیک درست کردم و توی رفت و آمد، اونها رو می
خوندم...
هر مبحثی رو که می دیدم توی کتاب های دیگه هم در موردش مطالعه می کردم ...
تا حدی که اطلاعاتم در مورد شیمی فراتر از حد کتاب درسی بود
کل جدول مندلیف رو هم با تمام عناصرش، ردیف و گروهش ، عدد اتمی و جرمی و
... حفظ کردم
توی خواب هم اگه ازم می پرسیدی عنصر * می تونستم توی 30 ثانیه کل اطلاعاتش
رو تکرار کنم ...
هر سوالی که می داد در کمترین زمان ممکن اولین دستی که در حلش بلند می شد مال من بود علی الخصوص استوکیومتری های چند خطیش رو ...
من مخ ریاضی بودم به حدی که همه می گفتن تجربی رفتنم اشتباه بود
ذهنی تمام اون اعداد اعشاری رو در هم ضرب و تقسیم می کردم...
بعد از نوشتن سوال هنوز گچ رو زمین نگذاشته بود من، جواب آخرش رو می گفتم و صدای تشویق
بچه ها بلند می شد...
کم کم داشت عصبی می شد
رسما بچه ها برای درس شیمی دور من جمع می شدند
هر چی اون بیشتر سخت می گرفت تا من رو بشکنه من به خودم بیشتر سخت
می گرفتم و گرایش بچه ها هم بیشتر می شد...
بارها از در کلاس که وارد می شد من پای تخته ایستاده بودم و داشتم برای بچه
ها درس جلسات قبل رو تکرار می کردم، تمرین حل می کردم و جواب سوال ها
رو می دادم...
توی اتاق پرورشی بودم که فرامرز با مغز اومد توی در
- مهران یه چیزی بگم باورت نمیشه همین الان سه نفر به نمایندگی از بچه های
پایه دوم، دفتر بودن خواستن کلاس فوق برنامه و رفع اشکال شون با تو باشه، گفتن
وقتی فضلی درس میده ما بهتر یاد می گیریم
تازه اونم جلوی چشم خود دبیر شیمی
... قیافه اش دیدنی بود، داشت چشم هاش از حدقه در می اومد ...
خبر به بچه های پایه اول که رسید صدای درخواست اونها هم بلند شد ...
#ادامه_دارد...
🥀 @morvaridkhaky