eitaa logo
مروارید های خاکی
455 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
3 فایل
امت حزب الله پیرو ولایت فقیه باشید، تا برای همیشه فاتح و رستگار شوید. ولایت فقیه هست که راه کمال را به ما نشان می‌دهد. 🥀 #شهید_اسکندر_بهزادی ارتباط با ما ← کانال دوم با موضوعی بسیار متفاوت ← @Safir_Roshangari @ye_loghmeh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به وقت رمان🍃
مروارید های خاکی
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 #رمان #نسل_سوخته 🔥 #قسمت_صد_وبیستم: مرغ عشق؟ اول باور نمی کردن. آخر
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 📚 🔥 : ژست یک قهرمان هر چند بعد از جمله محکمی که به سعید گفتم، جسارتش بیشتر شد، اما بدجور ترسیده بود. توی صحبت ها معلوم شد که بعد از اینکه مار رو خریده، برده مدرسه و چند تا از همکلاسی هاش هم توی ذوق و حال جوانی، پاشون رو گذاشتن جای پای سعید و شیر شدن که اون ها هم مار بخرن و ترسش از همین بود. عبداللهی، افسر پرونده خیلی قشنگ با مورد سعید برخورد کرد و انصافا شنیدن اون حرف ها و نصیحت ها براش لازم بود. سعید هم که فهمید باهاش کاری ندارن، آروم تر شده بود. اما وقتی ازش خواستن کمک شون بده تا طرف رو گیر بندازن، دوباره چهره رنگ پریده اش دیدنی شده بود. – مهران اگه درگیری بشه چی؟ تیراندازی بشه چی؟ به زحمت جلوی خنده ام رو گرفتم. ـ وقتی بهت میگم اینقدر فیلم جنایی و آدم کشی نگاه نکن، واسه همین چیزهاست. از یه طرف، جو می گیرتت واسه ملت شاخ و شونه می کشی، از یه طرف، این طوری رنگت می پره. قرار شد، سعید واسطه بشه و یکی از سربازهای کلانتری ، به اسم همکلاسی سعید و خریدار جلو بیاد. منم باهاشون رفتم. پلیس ها تا ریختن طرف رو بگیرن، سعید مثل فشنگ در رفت. آقای عبداللهی که ازش تشکر کرد. با اون قیافه ترسیده اش، ژست قهرمان ها رو به خودش گرفته بود و تعارف تکه پاره می کرد: ـ کاری نکردم، همه ما در قبال جامعه مسئولیم و … من و آقای عبداللهی به زحمت جلوی خنده مون رو گرفته بودیم. آخر خنده اش ترکید و زد روی شونه سعید ـ خیلی کار خوبی می کنی، با همین روحیه درس بخون. دیگه از این کارها نکن، قدر داداشت رو هم بدون. از ما که دور شد، خنده منم ترکید – تیکه آخرش از همه مهمتر بود، قدر داداشت رو بدون. با حالت خاصی بهم نگاه کرد – روانی، یه سوسک رو درخته، به اونم بخند. ... 🥀 @morvaridkhaky
🌸 هرجا به خیالِ خودمون به نون و نوایی رسیدیم و خیال برمون داشت که کار و بارمون خیلی اوکیه، با سر خوردیم زمین...!! به جان خودم اینم لطف او بالائیه... نمیخواد به حال خودمون رها شیم.... همین قدر مواظبه، همین قدر هواداره، همین قدر کس و کاره.... همین قدر ! 🥀 @morvaridkhaky
😍 و چقدر مبارک است🧡 صبحی که با نام تو آغاز می شود🧡 نام تو را.... نه یکبار 🧡 که باید با هر نفس آواز خواند🧡 الهی به امید تو 🥀 @morvaridkhaky
” مارانگاهی‌ازتو💔🔗 “ « فرمانده‌قلوبـ🍃 » ✋🏼 🌺 🥀 @morvaridkhaky
فرازی از وصیت‌نامه: شهید سیدکیاء‌حقیقی پاشاکی ...وَ‌ اِی مردم عیدِ‌ما هنگامی‌است که پرچم اسلام در بلندترین نقطه‌های جهان به افراز درآید تا جهان بداند که اسلام پیروز است. ...خدایا قَسّمَت میدهم به خونهای پاک شهیدان....توبه‌مان را بپذیر و ما را مورد عَفوِ خودت قرار بِده.... 📅 تاریخ تولد: ۴۸/۱/۱ 📅 تاریخ شهادت : ۶۷/۲/۱ 🔺محلِ شهادت: قله‌قامیش 🔻مزار‌شهید: گلزار شهدای‌پاشاکی‌(لاهیجان) 🥀 @morvaridkhaky
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روستای شرفه شهرستان مغان در سال ۱۳۶۶ بنیاد شهید، اردوی سفر به مشهد مقدّس را برای ما گذاشته بود. یک روز قبل از رفتنمان یک شرط برای من گذاشت. از من خواست تا زمانی که در اردو هستیم، جواد – فرزندمان – را  پیش او نبرم. گفت: – «چون توی این اردو، همسران و فرزندان شهدا هم هستند و بودن جواد در کنار من، باعث ناراحتی فرزندان شهدا می‌شه.» راوی همسر شهید 🥀 @morvaridkhaky