eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
323 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
375 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
ps باشـــه...! @mosaaver
از الان منتظرم فردا بشه برم پیش شهید نژادملایری؛)/!
یه روایت متفاوت نوشتم براتون شاید برای بعضی ها مرور خاطره بشه شاید هم شیرین باشه شاید هم دوست نداشتی اما خب این روزها خاطرات دفترچه ام که در مورد روضه خونگی باباحاجیم ایناست رو برای شما نوشتم اون هم به زبان رسمی😅🖐 @mosaaver
1./ این روزها که درگیر روضه‌ی اباعبدالله(ع) هستیم، ذهنم را روی تک‌تک لحظه‌های روضه قفل می‌کنم. اولین جایی که ذهنم در آن متوقف می‌شود، همان لحظه‌ای است که با تماس مامانجون متوجه می‌شویم شب جمعه‌ی هفته‌ی بعد قرار است روضه‌ی خانگی برگزار کنیم؛ و این یعنی همه‌ی ما باید دست‌به‌دست هم بدهیم تا بساط روضه را فراهم کنیم. دایی ها برای خریدهای اصلی آبگوشت امام حسینی راهی بازار می‌شوند. مامانجونم همیشه می‌گوید: «ماشاءالله دایی‌هایت می‌دانند تُرشاله (زردآلوی خشک) و پِربه (بهِ خشک‌شده) مرغوب را از کجا باید تهیه کنند.» البته سال‌هاست مقصد اولشان برای خرید وسایل آبگوشت، خیابان امام است. آنجا دو برادر هستند؛ یکی نخود، لوبیا، ترخون و دیگر اقلام را می‌فروشد و دیگری رب گوجه، روغن، نمک و ادویه‌جات را. مامانجونم همیشه می‌گوید: «این دو برادر از جان و دل برای نذری امام حسین(ع) وسیله می‌فروشند و همیشه بهترین جنس‌هایشان سهم روضه می‌شود.» هر سال، زمانی که دور هم نشسته‌ایم و مشغول پاک کردن نخود و لوبیا هستیم و صدای چهارده نوه تمام خانه را پر کرده و حتی به گوش همسایه‌ها می‌رسد، کافی است مامان‌جون یا باباحاجی بخواهند صحبت کنند؛ هنوز خودمان ساکت نشده‌ایم که با صدای بلند دایی کوچک‌تر، همه میخکوب می‌شویم و سکوت برقرار می‌شود. آنجاست که دعای عاقبت‌به‌خیری مامانجون برای آن دو برادرِ خیابان امام آن‌قدر شیرین است که همه‌ی ما بعد از پایان صحبت‌هایش صلوات می‌فرستیم تا خداوند پدر و مادرشان را بیامرزد. @mosaaver
مثلا دوساعتی یه بار میزارم مثل رمان ها بشه😂
2./ خلاصه، وقتی خریدها تمام می‌شود، نوبت خانه‌تکانی اساسی است. مامان و خاله‌ها سریع دست‌به‌کار می‌شوند و گوشه‌گوشه‌ی خانه‌ی بزرگ باباحاجی را تمیز می‌کنند. فرش‌ها را به حیاط می‌برند، آشپزخانه را زیر و رو می‌کنند و دکوراسیون خانه را کاملاً تغییر می‌دهند. سهم من و بقیه‌ی دخترها هم تمیزکاری خانه و آماده کردن غذا برای شب و روزهای منتهی به روضه است. آن‌قدر تعدادمان زیاد است که تمام خانه در یک روز جمع‌وجور می‌شود و خستگی‌مان را هم همان چای خوش‌عطر باباحاجی از تنمان بیرون می‌کند. بعد از خانه‌تکانی، نوبت خریدهای جزئی، کوبیدن نخود و دیگر کارهای آماده‌سازی می رسد. امسال نخود کوبیدن و بعضی از کارها نصیب من نشد؛ البته گفتم که آن‌قدر تعداد زیاد است که نبودن من اصلاً احساس نمی‌شود؛ هرچند اگر من نباشم، انگار همه‌جا سوت و کور است! 😅 امسال که دایی در کربلا بود، خریدهای کوچک را مامان‌جون و باباحاجی همراه با نوه‌ی اولشان انجام دادند. ذوق اینکه حالا نوه‌ی بزرگ خانواده کارهایشان را بر عهده گرفته، آن‌قدر خوشحالشان کرده بود که مدام برای عاقبت‌به‌خیری‌اش دعا می‌کردند. وقتی همه‌ی این کارها تمام می‌شود، نوبت به روز چهارشنبه می‌رسد. @mosaaver
3./ چهارشنبه، به‌طور کلی روز کارهای نهایی است. همه‌ی بچه‌ها آن روز دور هم جمع می‌شوند؛ روزی که دایی‌ها و باباحاجی از صبح درگیر خرید گوسفندها بوده‌اند. حوالی ساعت سیزده، شوهرخاله برای ذبح گوسفندها می‌آید و همه‌ی شوهرخاله‌ها و بابا هم برای کمک جمع می‌شوند. ده، دوازده نفری، کار گوسفندها را تمام می‌کنند. 😅 ما هم داخل خانه، با خنده‌ها و خاطره تعریف کردن‌هایمان، صدایمان گوش فلک را کر کرده است و خوشبختانه همیشه خاطره‌های من، گل سرسبد جمع دخترهاست. 🙌 عصر چهارشنبه دیگر، من و دختردایی ام راهی خانه‌های همسایه‌ها می‌شویم تا آن‌ها را برای روضه دعوت کنیم. فکر می‌کنم هشت یا نه سال است که رکورد این کار هنوز دست ماست و احتمالاً یکی، دو سال دیگر هم بازنشسته خواهیم شد. تا آخر شب دیگر کار خاصی باقی نمی‌ماند و نوبت به کتیبه‌های امام حسینی می‌رسد؛ همان کتیبه‌هایی که از گوشه‌ی صندوقچه‌ی آهنی اتاق بیرون می‌آیند و دایی‌ها یکی‌یکی خانه را سیاه‌پوش می‌کنند. امسال اما حال‌وهوای خانه کمی متفاوت است. دور تا دور خانه را با پرچم ایران آذین کرده‌اند و تصاویر حاج قاسم و رهبر شهید نیز بر دیوارها نصب شده است. با این حال، همه‌ی خانواده یک‌صدا می‌گویند: «پس عکس آقا سید مجتبی کو؟» مامان‌جون می‌گوید: «باباتون از تجمع یه عکس آورده، روی طاقچه است، همون رو بزنید.» دایی کوچیکه از وسط پذیرایی می گوید: «نه، اون جای خودش؛ یکی می‌خواهیم که پشت سر مداح باشه.» شوهرخاله که سخنران مراسم است، می‌گوید: «من یه عکس بزرگ دارم؛ برای فرداشب حتماً میارمش.» خلاصه، چهارشنبه هم با سیاه‌پوش شدن خانه به پایان می‌رسد. آن شب، همه‌ی نوه‌ها در خانه‌ی باباحاجی می‌مانیم. هرکدام از نوه‌های کوچک‌تر بر سر اینکه کجا بخوابند، دعوا دارند. تا نزدیک اذان صبح، پچ‌پچ‌های ما باباحاجی را کلافه می‌کند و ما هم از ترسش، یکباره ساکت می‌شویم و به خواب می‌رویم. @mosaaver
4./ صبح روز مراسم نماز که تمام می‌شود و ساعت به حدود پنج یا شش صبح می‌رسد، وقت بیدارباش است. باباحاجی بعد از نماز، بساط چای را آماده می‌کند، زیرانداز را در حیاط پهن می‌کند و همه‌ی ما را به صف می‌کند. «بلند شید؛ پیازها رو پوست بگیرید و خرد کنید.» همه، یکی‌یکی بلند می‌شویم. آن‌قدر موقع خرد کردن پیاز اشک می‌ریزیم که یک بسته دستمال کاغذی تمام می‌شود. 😅 البته با وجود همه‌ی اشک‌ها، هیچ‌کس جرئت ندارد از جایش بلند شود؛ چون بلند شدن از سرِ کار، مساوی است با تنبیه‌های جالب باباحاجی! 😂🖐 پیازها که تمام می‌شود، مردهای خانواده حیاط را شن‌پاشی می‌کنند، چهارپایه‌های آهنی را می آوردند، دیگ‌های مسی را روی آن‌ها قرار می‌دهند، هیزم‌ها را روشن می‌کنند و یکی‌یکی دیگ‌ها را بار می‌گذارند. در همین حین، خانم‌های خانواده نیز سبزی‌ها را پاک می‌کنند و می‌شویند تا شب، همه‌چیز برای برگزاری روضه و پذیرایی از مهمانان امام حسین(ع) آماده باشد. @mosaaver
رفقای جان ما برای سلامتی و شفای کامل دو عزیز ختم ۱۴ هزار صلوات برداشتیم هر تعداد که میتونید بفرستید رو اعلام می کنید امن یجیب و سوره حمد هم هر چقدر تونستید براشون میفرستید ❤️ @jahadgaran_admiin ناشناس @mosaaver
کم باش، اصلاً هم نگران کم شدنت نباش؛ آن کس که اگر کم باشی گُمت کند همانی‌ست که اگر زیاد باشی حیفت می‌کند. "چارلی چاپلین"
دوران دبیرستان یه دوستی داشتم که با یکی از همشهری هاشون که خودش خیلی دوسش داشت ازدواج کرد یادمه دوران نامزدیش همه عکس ها و یادگاری های بنده خدا رو نگه میداشت و خاطراتش رو می نوشت بهش میگفتم اینا رو نگه میداری که چی؟ گفت میخوام یه جوری اینا رو نگه دارم که آقا ... هم یاد بگیره و خاطراتمون رو نگه داریم واسه دخترمون بهش میگفتم نه بابا عمرا بتونی بهش یاد بدی آقایون اصولا نگهدارهای خوبی نیستن😅 اما خب من اون موقع تا همین امشب که صندوقچه خاطرات دوستم که برای تولد سه سالگی افرا (دخترش) رو استوری گذاشته بود و نوشته بود بعد شش سال همچنان یادگاری هایمان را برایت جمع میکنیم و خاطرات را برایت مینویسم به قدرت عشق باور نداشتم پ.ن: و واقعا انسان ها در راه عشق چه تغییر ها که نخواهند کرد:)/! @mosaaver