و چقدر زیبا بود
عاشورایی بودن ، حر شدن ، و امام حسین گونه شهید شدن
_بخش هایی از کتاب شاهرخ
#کتاب
@norabano80
« همه میخندند. شاهرخ بدجوری شرمنده شده. نه که برایش خیط شدن در جمع مهم باشد، این نه. با همه رفیق است و اگر هم کسی زیادی بلند بخندد، هیکلش برای ساکت کردنش کافی است. از برخورد مربی شرمنده شده. از اینکه او را آنقدر آدم دیده که از خودش بپرسد کجا بودی و چرا دیر آمدی. که فرض نکرده و حکم خودش را تنهایی نبریده. مثل تمام معلمهایش. مثل همانی که بین همه فرق میگذاشت و آخر یک روز دیوانهاش کرد. این که دیر کرده و حالا تنبیه در راهش است؛ اما باز این قدر حالش خوب است و حس میکند کسی است، اسم دارد، حرمت دارد، این شرمندهاش کرده و چشمهایش را کمی، کمی اشکین.»
#شهید_شاهرخ_ضرغام
@norabano80
یک ماه گذشت تو این یک ماه خیلی سخت گذشت ولی ما به زندگی عادی خودمون ادامه دادیم
اما جگرم می سوزند برای
اون کسی که شب بدون فرزندش خوابید
یا اون معلمی که یک ماه شاگردش دیگر در کلاس نیست
حتی اون هیئتی هایی که دیگر حاج عادل مداح هیئشون نیست
یا اون همسری که بدون حضور همسرش منتظر به دنیا اومدن دخترشِ
حتی اون پدر مادری که منتظر بودن جگر گوشه اش از کرمون بره شهر خودشون
یه گله هم دارم که چجوری آنقدر زود تو فضای رسانه ای فراموش شدن ....
اینها همه درد است ...
دردی از جنس غمی که شهرمو فرا گرفته
برای شادی روح شهدای تروریستی صلوات 🌱
با من از عکاسی هیچی نگید
چون من اولین بار با این گوشی عکاسی کردم 😂
#نوستالژیک
#خونه_تکونی
@norabano80
یعنی خدا نیاره وسط خونه تکونی عروسک هاتُ پیدا کنی و با خواهرات دعوات بشه و گیس و گیس کشی و خلاصه نگم ورشتون چقد داغون بود 😂
ولی برنده این ماجرا من بودم بسی لذت بخش بود 😁
#خونه_تکونی
#کودک_درون
@norabano80
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الحمدالله گل اول رو زدیم که مساوی شدیم :)
#فوتبال
@norabano80
شلوغی عجیبی بود قرارشد یکی دو ساعت قبل از ورودی نجف بمونیم بعد بریم سمت حرم مولا به خاطر اینکه بچه همراهمون بود و امکان گم شدنشون بود تصمیم گرفتیم جدا بریم
برای وضو رفتیم جایی که اسکان زائران بود و خیاط خونه و یکسری موکب که دم به دقیقه کباب ترکی میدادن داشت😅
تصمیم بر این شد که اول مردا برن زیارت بعدش ما برای همین اونها رفتن استراحت کنن و ما هم به قولی بریم شارع گردی نجف 😀
شارع گردی هامون تموم شد
من با مامانجونم رفتیم سمت اونجایی که منتظرمون بودن که من از پیاده رو اومدم وسط خیابون عکس بگیرم عکسمو گرفتم دیگه مامانجونم رو ندیدم
کل خیابون رو گشتم نبود که نبود
دنیا رو سرم خراب شد دقیق جایی بود پر از شلوغی
کسی رو نمیشناختم خیلی سخت بود
میگفتی انگار قيامت شده نه زبون کسی رو میفهمی نه کسی رو میشناسی
با پاهای لرزون دويدم کنار خانواده
چندتا از مردها خواب بودن بیدارشون نکردیم اما مامانم سریع از حال و روز من فهمید که یه چیزی شده
بهش گفتم مامان ، مامانجون رو ندیدم
اشک تو چشماش جمع شد
با خالم دويدن سمت خیابون
و دایی بزرگم هم رفت سمت دیگه ای دنبالش
یکی ، دوساعت گذشتیم نبود
وقتی دایی ها بلند شدن از چشم ما خوندن که چیزی شده
فقط گفتن دیگه شما بشینید ما میریم دنبالش
اما ما طاقت نیاوردیم خودمون هم رفتیم اون دور و اطراف رو دوباره گشتيم
(یعنی تو کل پیاده روی همچین چیزایی که اون لحظه پریشونی من میدادن ، ندادن ، از بستنی گرفته تا نوشابه قوطی خنک 😂 )
خلاصه که
همه اومدیم اما کسی ازش خبری نداشت
بریدیم اون لحظه فقط شاه نجف تنها امیدمون بود خانم ها رفتن سمت حرم ولی بدون ما
سختم بود رفتم در ورودی نجف نشستم و فقط اشک ریختم و با مولا درد و دل کردم سریع برگشتم چون میدونستم اگه دایی ها بفهمن نیستم نگران میشن
گوشی ها آنتن نمیداد اما داییم گوشی رو روشن کرد که یه پیام اومده بود که مامانتون نگرانه الان پیش ماست
نمیدونم چی شد چشامون تار میدید هم من هم داییم
اشک هام رو پاک کردم داییم گفت :
درست دیدم
گفتم آره دایی به خدا درسته
دوتایی رفتیم سراغ اون کسایی که گوشیشون رومینگ نبود هر چی شماره رو گرفتیم جواب نداد که نداد اصلا بوق نمیخورد
نشستم رو چمن ها چشام سیاهی میرفت
قوه بلند شدن نداشتم
کنارمون یه خانمی بود که اونم پسرشو گم کرده خیلی بی تاب بود ، بی تاب تر از ما
کمی نگذشت که پسرش پیدا شد
خیلی هوامون رو داشت
دید خیلی بی تابیم و داشتیم گریه میکردیم و ختمبرمیداشتم برگشت به دختر داییم گفت دخترم (۱۹ بار بگو بسم الله الرحمن الرحیم )
اون لحظه نفهمیدم چرا ۱۹ بار حال پرسیدن رو هم نداشتم که بعدها متوجه شدم حروف ابجد این آیه شریفه ۱۹ است برای رفع گرفتاری ها عالیه
پیگیر گرفتن شماره بودیم که داییم از گوشی خودش پیام داد کجا یه آدرس بهم بدید
گفت آقای ... من مادر رو بردم سمت گمشدگان حرم برید اونجا پیداش میکنید
گوشیش خاموش شد
خبری نشد نه از اون شماره نه هیچ چیز دیگری ...
_ پارت اول
با دایی ها راه افتادیم سمت حرم
اونجا بود که فقط یه مداحی تو ذهنم پلی میشد
سلام آقا که الان روبروتونم ...
رفتیم سمت حرم انگاری که یک مکان برای گمشدگان حرم وجود داره اما ای دل غافل یکی نبود که
ما چهارتا (دختردایی ها و خواهرم) ازشون جداشدیم و زیر عمود ۱۰ قرار گذاشتیم و رفتیم اون طرف که بریم سمت گمشدگان هرچی پرسیدیم کسی با اون مشخصات اونجا نبود
دم به دقیقه هم از بلندگو ها اسم های متفاوتی اعلام میشد اسم هایی که بعضا شبیه اسم چندتا از رفقامون بود و قسمت میشد اونجا بیان تو نظرم و دعاگوشون باشم
اینجا بود که تنها پناهمون حرم بود وارد شدیم رفتیم روبروی ضریح که از یک طرفی میشد انگورهای ضریح رو دید
برگشتم گفتم باباجان دورت بگردم
میشه بار دوم با مامانجونم بیاییم ضریحت رو ببینیم
زیارتمون تموم شد رفتیم کنار دایی ها
یکی از دایی ها از دایی ها سریع آوند کتار عمود ۱۰
فقط پرسیدم مامانجون رو دیدید یا نه ؟
گفت : آره
گفتم : کجاست ؟
با علامت دست نشونش داد
ایستاده بود به نماز ، دویدیم سمتش هممون نشستیم تا نمازش تموم بشه
همونجا بود که سجده شکر کردم
چه زیبا بود اون لحظه انگار انتظار رسیدن و به پایان اومدن اون بهترین لحظه زندگیه
بغلش کردیم
بعد یکمی صحبت ازش پرسیدیم اونی که پیام داد بهمون کی بود ؟
گفت بگمونم اطلاعاتی بود چون همه چیز رو میدونست حتی فامیل مون رو مامانجونم اول بهش شماره دایی بزرگم رو داده بود چون گوشیش خاموش بود خود اون فرد بهش گفته بود شماره اون پسرتو بده
میگفت نگران بودم ، نگران اینکه دیگه شمارو نبینم اما اون نفر بهم گفت مادرجان نگران نباش اگه قرار باشه با هواپیما شما رو بفرستم کرمان این کار رو میکنم
میگفت از اون لحظه ای که اومدِ کمکم آرامش خاصی داشتم
اولش فکر کردیم مامانجونم خودش فامیلمون رو گفته که بعد ها خاطره اش رو تعریف میکرد گفت نه من نگفته بودم بهش
واقعا نمیدونم اون مرد کی بود اما هر کسی که بود راهنمای مادربزرگم شده بود حالا که از اون مسئله گذشته و بهش فکر میکنم میگم شاید از یارای خود صاحب الزمان بوده
شاید ....
اون لحظه دیگه نگران نبودیم با هم رفتیم روبروی ضریح و عکس گرفتیم
از اون زیارت مادربزرگ ، نوه ای حرم مولا تنها چیزی که خیلی به دلم نشست
این دعای مامانجونم بود
یا حضرت علی این دخترا رو عاقبت بخیر کن :)
پایان
#اربعین
#نورا_نویس
@norabano80