eitaa logo
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
323 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
366 ویدیو
20 فایل
به نام خدای آفریننده رنگ سبز 🌱 حاوی روزمرگی های منِ خودم اگه فرصت کنم😅 دخیلک یاام البنین¹⁸⁴ مُتوَلـد‌ِ بیستُ شِشُمین روز‌ اَز هشتُمین‌ مآهِ‌ هِزآرُ چهارصدُ‌ یک عاشق نبردبا اسرائیل کارشناس الهیات
مشاهده در ایتا
دانلود
بالاخره میشداغ .... و محل خواب و انگاری حس همان روزها رو داشت بهترین حسی بود که میشد تجربه کرد البته کلی غر زدیم از سرمای شب اونجا اما بعد همه غر زدن ها به این نتیجه میرسیدیم که رزمنده ها چی کشیدن توی این سرما ؟؟ @norabano80
اتاقک هایی که روی انها نوشته شده بود شاید این جمعه بیاید شاید ‌.... @norabano80
داشتم با خودم فکر میکردم که اشتباه رفتن اتوبوس ما حکایتش رد شدن از کنار این مرز بود ... @norabano80
این چنین بدرقه ای از سمت‌ خادمان میشداغ :) @norabano80
سوره بقره آیه‌ ۱۸۵ @norabano80
فرقی نمی‌کند رمضان با مُحَرَّمت در کل ِماه ها، شب ِسوم به نام ِتوست:)🫀
ولی حالا حکمت اینهمه تاخیر در گذاشتن عکس های یادمان شهید باقری رو میفهمم به این دلیل که امروز تولدشون بود @norabano80
حسن باقری جوانی که دو ساله استراتژیک جنگ شد لقبی که هر فرد حداقل بعد از ۲۵ سال تلاش به دست می آورد @norabano80
دل تو دلم نبود همش از بچها می‌پرسیدم امسال یادمان حسن باقری رو داریم یانه مشخص نبود خب تا اونجایی که یکی از بچها گفت : یادمان حسن باقری زیادی مناسب خانم ها نیست پیش خودم گفتم خب چرا ؟؟ البته که قایمکی کلی غر هم به داداش حسن زدم تا اینکه یه جلسه بود با راهیان که تو جلسه مشخص شد احتمالا میریم یادمان حسن باقری ... خوشحال شدم یکی دو ساعتی گذشت تا اینکه یه مسئله ای برام پیش اومد و دقیق رسیدم میون رفتن و نرفتن کلی با هودم کلنجار رفتم گفتم خب یادمان حسن باقری که مردونه اس قطعا اونجا بریم هم یه روایت داره از زندگی نامه شهید هرچند فکرم بچه گانه بود اما مجبور بودم خودم رو قانع کنم از یه لحاظ دیگه هم گفتم خب امسال سال آخری بود که میرم راهیان نور و بالاخره از سال دیگه باید عادت کنم به دلتنگی ام از همین امسال شروع میکنم اینجوری خیلی بهتره نمیدونم چی شد انگاری خود داداش حسن انداخت به دلم که بیا ما منتظرتیم و رسید روز رفتن و سفری میون برف های تازه کرمان ... راه افتادیم اول از دهلاویه شروع شد و مشداغ و بعد از همه یادمان حسن باقری دل تو دلم نبود همش تو مپ میزدم کی می‌رسیم از شب قبلش خیلی دلم میخواست یادمان حسن باقری رو روایت کنم اما از درگیری زیادی که داشتم نشد روی اومد وسط اتوبوس که اونجا رو روایت کنه درمورد حسن باقری گفت درسته مطالب رو میدونستم ولی شنیدنش از زبون راوی مون شنیدنی تر بود تو فکر خودم بودم که دیدم راوی مون یه قسمتی از زندگی حسن رو یادش رفت اومدم بهش بگم این رو هم بگو که بهم گفت خودت پاشو بگو و منم گفتم انگاری خود شهید ذهنمو خونده بود که تصمیم داشتم روایتش کنم بالاخره رسیدیم در پوست خودم نمی‌گنجیدم‌ انگار اونجا گم شده بودم یه قسمت ورودی بود به سمت مقتل شهید باقری اولین نفر راه افتادم مسیر رو رفتم و رسیدیم به محل شهادت شهید باقری و رفیق هایش ... منتظر موندم که آقای علیان راوی یادمان روایت گری رو شروع کنه اما شروع نکردن و یه خانمی اومد و شروع کرد به روایت روایتش مردانه نبود یه روایت زنانه مادر شهید را داشت ... انگار بار دیگر در روایت مادر شهید باقری خانم کبری افشردی گم شدم چون راوی مدام از مادر شهید میگفت روایتی که هیچ وقت و هیچ کجا نشنیدم @norabano80
جمله هایی که گوشه ، گوشه یادمان تلنگر بود @norabano80