- حارث در کوچههای کوفه ،
دختر بچهای را دید ُپرسید :
این موقع شب در کوچه چه میکنی ؟
دختر گفت : منتظر ِ[ بابا ] هستم .
او هرشب برایِ ما غذا میاورد !
حارث گفت : شاید امشب [ بابا ] نیاد .
دختربچه با قاطعیت گفت ، نه ! میاد !
میخواهم یک خبر ِخوشحالکننده به او بدهم .
( علیضربشمشیرخورده ُخواهد مُرد ! )
حارث گفت :
[ بابا ] چرا باید از این خبر خوشحال بشه ؟!
گفت : من یتیمم و پدرم در جنگ ِ
با علی کشته شده ، برای همین وقتی
[ بابا ] آمد خانهیمان و غذا آورد ، به او
گفتم : تو مرد خوبی هستی . دعا کن
علی بمیره . [ بابا ] هم دستهاش ُ برد بالا
و گفت : خدایا مرگ علی را برسان ! *
📢📢
قابل توجه دوستان عزیز ‼️
کتاب (دستان سرد زینب) روایتی خواندنی از زندگی (کربلایی زینب کاظمی) است که:
چون فرشته امد و همچون پری
پر کشید و رفت و دلها را شکست
خواهشمند است دوستانی که
متمایل به پیش خرید کتاب (با تخفیف) هستند تا 25 فروردین مبلغ 100/000تومان به شماره کارت اعلام شده واریز و نام خود همچنین عکس فیش واریزی را به آیدی زیر ارائه نمایند تا به تعداد متقاضیان سفارش چاپ کتاب داده شود.
@Zinabona81
5041721071943949
فاطمه سلمانی.
با تشکر.
ولی توی زندگیم هیچکی قشنگ تر از او نیست :)
من و او
#دختر_خاله
@norabano80