دو شب پیش که شب شش ماهه آقا بود
بین گریه ها گفتم شش ماهه آقا حواست بهم هست؟
من دست به دامن بابات و عموت و پسر عمو هات و خواهرت شدم کارمو راه انداختن بیا کربلای من بی دست و پا رو این بار شما امضا بزن
بخدا اگر من برسم کربلا میگم شش ماهش بهم کربلا داد 😭
اما امروز یه جور دیگه هم میخوام قسم بدم به آقا علی اکبر
میخوام بگم آقا
شما رو به داغ دل مادرتون کربلای منو امضا کنین ...
آقا من نمیخوام مثل رفیق هام بیام سی چهل روز اونجا بمونم
من موندگار نمیشم بخدا اگه راهم بدی یه جوری میام و میرم که انگار اصلا نیومدم قول میدم زیاد سمت ضریح نیام از همون دور با اشک های چشم هام تشکر کنم و برگردم
فقط اجازه بده برسم کربلا ...
اجازه بده بوی سیب حرمت بشه همون قرص درد بی درمونم :)
آقا شما رو به لحظه ی حیرونیتون واسه جمع کردن بدن علی اکبرتون
امسال کربلا رو ازم دریغ نکنی
نزار باز روسیاه بشم و بگن این همه درخواست کرد آقا ی کربلا بهش نداد
من که طوریم نمیشه فوقش چهار یا پنج سال دیگه از داغ کربلا میمیرم ...
واسه خودتون بده میگن نوکرش دل به آرزو موند و رفت
دور سرت بگردم کرم شما زبون زده همه جااا بیا و این بار کمکم کن :)
#نورا_نویس
#مُصَوِرالخِضر
𓍯مُصَوِرُالْخِضر𓂃
دو شب پیش که شب شش ماهه آقا بود بین گریه ها گفتم شش ماهه آقا حواست بهم هست؟ من دست به دامن بابات و
پ.ن=تا سال های قبلی شاید یه درصد میدونستم میتونم برم ولی امسال واقعا خبری از رفتن خانواده نیست و منم که حیرون و نگران اربعینم ...
ولی دنیای عجیبی شده !
میگی نه ؟
اینو از منی بشنو که میون صد تا رفیق حالا یکی هم ندارم 😄
بقیه رفاقت ها قشنگ که نیست
رفاقت فقط رفیق شدن با عباس بن علی :)
#مُصَوِرالخِضر
نماز صبح بود مادرجونم زنگ زد گفت میخواهیم بریم روستا میایید ؟
گفتم کی ؟
گفت الان
گفتم باش ما حاضریم
دیگه اومدیم و جاتون خالی رفتیم زیارت عاشورای روستا
توی مسجد و یه خلوت با امام عباس:)
پ.ن=رسم روستامون خیلی قشنگه امروز رو بامن باشید براتون روایت کنم ،هنوز دسته ها نیومدن الان رسیدم خونه...
#مُصَوِرالخِضر
جارو و آب پاشی مسیری که هیئت از روستای بالایی میاد اینجا:)
#مُصَوِرالخِضر